يادداشت هاي گاه و بيگاه

کار و زندگی و کمی هم MBA

Posted in خودماني by نيلگون on سپتامبر 1, 2017

سه سال است که اینجا ننوشته ام. زمان چطور و کی اینقدر سریع گذشته، فقط خدا می داند. توی این مدت داروخانه رفته ام، دوتا کتاب و تعدادی متن ترجمه کرده و تلاش کرده ام تا می شود با صنعت و علم بیگانه نشوم. از سوی دیگر زندگی آرام و با نشیب و فرازهایی کوچک گذشته، چندتایی از آدم هایی که دوستشان داشته ام را از دست داده ام، چندتایی دوست جدید پیدا کرده ام، سفر رفته ام و همان قدر عاشق دخترها و خانه تازه هستم که همیشه بوده ام. به همه اینها چاشنی درس خواندن هم اضافه شده، آدمیزاد چطور می تواند از انجام کاری که حس می کند در آن خوب است، لذت نبرد. دارم بدیهیات کسب و کار را یاد می گیرم و هی یاد شرکت و داروخانه می افتم و اشتباهات ریز و درشتی که دسته جمعی مرتکب شدیم. شرکت ورشکسته شد و داروخانه کج دار و مریز پیش رفت و می رود. همیشه به یک جایی می رسیم که بگوییم کاش زودتر یاد گرفته بودیم، کاش بیشتر می دانستیم، کاش می شد به عقب برگردیم و زمان مثل برق و باد می گذرد.

Advertisements

عشق نوشتن

Posted in خودماني by نيلگون on سپتامبر 1, 2017

وقتی جانت به نوشتن بند است و به خودت قول می دهی که دیگر وبلاگ ننویسی، نوشته هایت رسما بی خانمان می شوند. می آیی توی فیس بوک بنویسی، لیست بلندبالایی از اسامی آشنا می آید جلوی چشمت، از دخترخاله و عمه و دوستان دوره دبستان و دبیرستان و دانشگاه گرفته تا بزرگترها و همشهری ها و … توی دفتر هم که نمی شود نوشت یا هر جای دیگری که یک روزی گذار کسی بالاخره بهش بیافتد و شروع کند به خواندن و هی پرسیدن. دلت جایی برای حرف زدن می خواهد که آشنایی نباشد، سوالی، سوء تفاهمی. آخرش به این نتیجه می رسی که هیچ جای دنیا وبلاگ خود آدم نمی شود و با خوشحالی شروع می کنی به نوشتن.

پانصد کلمه

Posted in خودماني by نيلگون on آوریل 4, 2014

پانصد کلمه! روزی باید حداقل 500 کلمه بنویسم. تقریبا معادل نوشتن یک خبر نه چندان کوتاه. این یک قرار تازه است، میان من و خودم. میان من و 38 سالگی که به گمانم به هیچ چیزی به اندازه کلمات نیاز ندارد. به صدای کی بورد هم، زمان نوشتن. به هارمونی عجیب کلیک کیلیک و کلماتی که سطر به سطر اضافه می شوند. می توانم از امروز توی سرم ننویسم و کلمات را بیاورم اینجا. از هر چه فیلتر لعنتی که می خواهم عبورشان بدهم و برسانمشان به 500 تا و بعد تمام. حتی برنگردم ببینم چطور سر همشان کرده ام و از چی حرف زده ام.

مثلا از داروخانه که دارد روزی 14 ساعتم را می بلعد یا 3 ساعت زمان توی راه بودن روزانه. شاید هم جمعه ها که یکی در میان مال خودم هستند. مال من که نه! مال خانواده! فرصت پختن غذاهای مختلف، شستن ملحفه ها، پرده ها، روپوش ها، روتختی ها و قابلمه های بزرگ و کوچک.غر زدن به دخترها سر بی حواسی هایی که مرتکب شده اند. سر لباس های تا نشده، جوراب های کثیف، همکلاسی هایشان که هی وقت و بی وقت زنگ می زنند. اصلا سر برنامه های مسخره مدرسه که فکر می کند تمام پدر و مادرهای عالم بی کار هستند. سر اردوی مادران دختران، جلسات ریز و درشت هفتگی و چه می دانم جشن غذاهای خانگی برای حمایت از فلان بنیاد حمایتی!

شاید هم غر نزنم. در این مورد بنویسم که دیگر هیچ قرص ضدافسردگی مصرف نمی کنم. توی این شش ماه در مورد همه شان خوانده ام، بعضی ها را هم امتحان کرده ام؛ اما حالا می دانم که هیچ کدامشان به اندازه خودت نمی توانند گریه ات را کنترل کنند. تو فقط اراده می کنی و اشک ها برمیگردند سر جایشان. راستی راستی بند می آیند و این بهترین تجربه ای است که تو به عنوان یکی از این آدم ها که اشکشان همیشه دم مشکشان است، می توانی کسب کنی. حالا 500 تا کلمه هم هر شب ننوشتی به درک!

Express yourself-1

Posted in خودماني by نيلگون on فوریه 15, 2014

دارم به این فکر می کنم که هیچ چیزی توی این دنیای بزرگ نمی تواند به اندازه express yourself  وردپرس من را به حرف زدن از همه چیز و همه جا بکشاند. به نوشتن از خیال ها، آرزوها و حتی برنامه های آینده که هی دارند توی سرم چرخ می خورند. یکی شان همین عید 93 که می خواهم با دخترها بروم کویر گردی و تعریف زمین خشک و بی آب و علف را در ذهن شین عزیز کاملا دگرگون کنم. بعدتر دنبال سنگ های آتشزنه هم می گردیم؛ پیدا که شدند و با آن ظاهر سفید مرمری، حسابی از دخترها دلبری کردند، برای اینکه دلشان به همین جرقه زدن های گاه و بیگاه خوش باشد باید افسانه همیشگی کسی روزی جایی توانسته با آنها آتش روشن کند را برایشان تعریف کنم. به تماشای رگه های سفید آهکی و قرمز موج دار کوه ها هم می رویم، دنبال بقایای دریاهایی که میلیون ها سال پیش خشک شده اند می گردیم و موقع برگشتن چندتایی گل وحشی زرد و بنفش می چینیم که این روزها حسابی یادمان بماند. اردیبهشت که برسد می توانیم از زیر برگ های پهن ریواس لاک پشت پیدا کنیم، کمی بالاتر بنه کوهی بچینیم و گنج باارزشمان از سنگ های آتشزنه، گلهای وحشی کوچک خشک شده و خاطره کوه هایی که درست مثل ژله تازه از قالب بیرون آمده می مانند را پر و پیمان تر از پیش کنیم؛ البته اگر آنها هم عشق به گل های ریز وحشی و تپه های کوتاه و بلند توی خونشان باشد.  

و ساعت چهار بار نواخت

Posted in خودماني by نيلگون on فوریه 13, 2014

نمی دانم قصه از کجا شروع شد؛ اما به آنجا رسید که تصمیم گرفتیم دار و ندارمان را بگذاریم روی هم و برویم سراغ خرید مجوز تهران. همزمان هم دوره افتادیم توی تک تک محله ها و  خیابان های این شهر درندشت تا یک جای مناسب برای کسب و کار خانوادگی آینده دست و پا کنیم. حالا که دارم قصه تعریف می کنم باید بگویم گذشت و گذشت و گذشت و هشت، نه ماه بعد یک جایی پیدا کردیم درست آن سر شهر و ماجرای رفت و آمد روزانه (شما بخوانید سفر غرب به شرق خانوادگی) و داروخانه داری سه نفره آغاز شد. اولش مثل این بود که پا گذاشته ایم توی  دنیای بیگانه ها و برای خواندن نوشته ها و فهم حرف های موجودات عجول کم حوصله ای که همگی دارند همزمان با هم حرف می زنند فقط باید چشم بدوزیم به دهان آن یکی میم؛ اما آرام آرام  آموزش فشرده در محیط و روزی 13-14 ساعت خواندن و شنیدن این زبان بیگانه نتیجه داد و کار به جایی رسید که چشم بسته هم بتوانیم بقیه نسخه را حدس بزنیم یا برویم سراغ قفسه داروها. البته به جز ستون های بلند داروهای اعصاب و خواب آورها که مثل اینکه مردم ما ارادت خاصی به آن دارند.