يادداشت هاي گاه و بيگاه

درياي من

Posted in شعرها by نيلگون on October 31, 2008

نه چشمه بودي، نه رود

نه زلال، نه مهربان

دريا بودي، تلخ و پر تلاطم

و من تشنه آب تني كردن

نفس كشيدن

در هواي تو غرق شدن

و امروز

كه بر شانه هاي خميده موجها

تشييع مي شوم

تا ساحل متروك

لبريزم از تو

از هواي تو

Tagged with: ,

خواندنيها، شنيدنيها و گاهي ديدنيها

Posted in نوشته هاي دوستان by نيلگون on October 28, 2008

سلام

اينجا لينكهايي را مي بينيد كه از خواندن، شنيدن يا ديدنشان لذت برده ام .

e-learninig براي همه ( آشنايي با مفاهيم پايه وب )

سرعت كامپيوتر خود را افزايش دهيد

راکونهای شیطون و شکمو

اولين هالوينهاي من

پرواز يا شكست هوا

چرا بايد پسوردهاي مناسب انتخاب كنيم ؟


گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود

Posted in خودماني, دلتنگي ها by نيلگون on October 27, 2008

مي دونين خيلي آدم مرتبي نيستم، منضبط و وسواسي هم نيستم، فقط تا دلتون بخواد بددلم، كه اون رو هم موندم از كي به من ارث رسيده !!!

دوتا دختر كوچيك هم دارم، يعني خونه بازار شامه و اسباب بازيها همه جا ولو هستن

عملا چيزي به اسم زمان بندي و برنامه ريزي هم براي من اين چند ساله معني نداشته

تمام امور حياتي و غير حياتي با زمان خواب دخترا هماهنگ شدن و تازه دختر بزرگه هم اصلا ظهرا نمي خوابه !!!

و اين معنيش اينه كه من براي خودم از ساعت 1 نيمه شب به بعد حق نفس كشيدن و فكر كردن و نوشتن و … اينها دارم.

نمي خواستم اينا رو بگم، اصل مطلب چيز ديگه اس، من كه اينهمه بي برنامه و آشفته سر مي كنم، وقتي يك هفته – ده روز همين بي برنامگي دائمي به هم مي خوره، گيج مي زنم، گم ميشم، طول مي كشه برگردم به روال سابق.

جالبه ! نه !

وقتي يه مدت نمي رسم بنويسم، بخونم، حتي خيال پردازي كنم، يه گم شده اي دارم، دوست ندارم اسمش رو بزارم عادت، خيلي جدي تر از اين حرفاس، بخش بزرگي از منه، هموني كه مي نويسه و خيلي وقتا منم نمي فهمم چي مي خواسته بگه، خيالاي كودكانه داره و اگه ولش كنم هيچ وقت دلش نمي خواد آدم بزرگ بشه، دلم اين روزا براش تنگ شده بود، همين !

بزرگترين ترس زندگي من !

Posted in بازي هاي وبلاگي by نيلگون on October 19, 2008

اعتراف بهش برام سخته، از روزي كه دوست خوبم، وبلاگچي به اين بازي دعوتم كرده، گيجم.

نوشتن از ترسهام هم براي من دلهره آوره، شايد چون مدتهاست كه به نوشتنشون فكر مي كنم و بعدش به هزار و يك دليل منطقي و غير منطقي از نوشتنشون طفره ميرم.

گمونم ترسهام خيلي زود شروع شدن، ترس از تنهايي و تاريكي غروبهاي دلگير پاييز كه از خواب بيدار مي شدم و تنها صدايي كه مي اومد، هوهوي باد لابلاي درختاي حياط قديمي بود و قار قار كلاغايي كه آخر قصه دنبال خونه هاشون مي گشتن.

اوايل منم دنبال مامان و بابا مي گشتم و بعد مي زدم زير گريه، درست زير راه پله اي كه مي رفت بالا و چند لحظه بعد هيكل لرزان و نحيف بابا كلاهي كه تكيه داده بود به همون عصاي كنده كاري شده قهوه اي سوخته از راه مي رسيد، بعدتر ها مي نشستم توي تخت و زار مي زدم، تاريك بود و مي ترسيدم تا پاي راه پله ها كور مال كورمال برم، هر قدر روزها كوتاه تر مي شدن و شبا بلند، بيشتر مي ترسيدم، از همه چيز، از درختاي انار، از باد، از كلاغا، از صداي جير جير پنجره، از سايه خودم، از همه چيز، غير از اون هيكل باريك بلندي كه از پله ها آروم آروم پايين مي اومد و چراغ هاي هال رو يكي يكي روشن مي كرد.

روزها گرم و بلند بودن كه بابا كلاهي براي هميشه رفت، رضا خان هم رفت و شاهنامه خوني ها و ليلي و مجنون  و شيرين و فرهاد تعريف كردنها تموم شد كه تموم شد.

حياط قديمي تيكه تيكه شد مثل خاطرات من، مثل كودكيم، شمشادها و بيدمشكها و انارها از ريشه در اومدن، عين ما و خاك شدن، خاك و خاشاك سرگردون توي كوير درندشت.

ترسهاي تازه اومدن، ترس از خوب نبودن، از پذيرفته نشدن، از دوست داشتني نبودن

ترسهاي يك دختر معمولي از خودش، از فكرهاش، از آدماي دور و برش، از خدايي كه چتري هاي روشن بازيگوش رو بيرون مقنعه دوست نداشت و دعاي دختر بچه هايي كه نماز اول وقت نمي خوندن رو نمي شنيد، شايدم مي شنيد و اجابت نمي كرد.

ترس از چراغهاي تاريك رابطه، از تعريف زشت خوب بودن، بله و چشم گفتنهاي بدون فكر، مقايسه شدنهاي پشت هم، خوب بودن مثل نازي، مثل مريم، مثل اين، مثل اون، مثل همه غير از خودم، غير از من من!

مثل خودم شدم و مايه مباهات هيچ كس، خيلي بده، خيلي بد !

و بعدترها ترس هاي بزرگتر براي يك دختر دم بخت

ترس دمادم، ترسي كه لحظه لحظه همراه من بود، همراه من عاصي، ازدواجي كه من رو برمي گردوند به كلاف سردرگم خانواده اي كه از اولش هم براش وصله ناجور بودم، اگه گره مي خورم، نه راه پيش داشتم، نه راه پس و گره نخوردم.

تنهاييم بيشتر شد، تنهايي ترس تازه نبود، ترس هميشه بود، ترس تمام سالهاي زندگي

چندين و چند سال گذشت و آرام شدم، خو گرفتم، ولي هنوز هم مي ترسم، از خودم، گاهي كه ديو درونم بيدار ميشه، از ظلمت نفسي پنج شنبه شبها كه تمام كودكي مي شنيدم

از خودم مي ترسم، گاهي كه سرزنش مي كنم، گاهي كه سرزنش ميشم، گاهي كه صداي والد كم حوصله اي رو مي شنوم كه مي دونم دوستم نداره

هنوز هم مي ترسم از چراغهاي خاموش رابطه، از تاريكي، از تنهايي، از خودخواهي

از ديني كه به درختهاي باغچه دارم، به پرنده ها، ماهي ها، به زاينده رود

از تاواني كه بايد براي دور ريختن تيكه هاي نان بدم، از نديد گرفتن گندم

از امنيتي كه من و هر زن ديگه اي رو با شر و عدم امنيت براي جامعه اش برابر مي كنه

از خاكي كه انگار ديگه من رو دوست نداره

من مي ترسم، از خيلي چيزها مي ترسم و معلومه كه هيچ كدوم بزرگترين ترس من نيستن

بزرگترين ترس من، يه ترس مادرانس، ترس از ترسيدن دخترام ازين ترسهاست، ترس از تجربه تك تك اين ترسها توسط دخترهاست، از اين خيلي خيلي مي ترسم، بيشتر از تموم ترسهام.

پ.ن : بزرگترين ترس زندگي شما چيه ؟

در موردش فكر كنين، شايد نوشتينش، شايد هم نه !

پ.ن : ترس قشنگ نيست ولي اين ترس خيلي دقيق و با تمام وجود تصوير شده، اگه دلش رو دارين، بخونينش .

رنگين كمان

Posted in خودماني by نيلگون on October 18, 2008

<!–[نشسته ام روبروي صفحه آبي و از پشت پنجره، حركت آرام لكه هاي سفيد را تماشا مي كنم.

روزهاست كه مي خواهم اين نقاشي تمام بشود، رنگها خشك شده اند، ترك خورده اند، مثل قلم موها، مثل سر انگشتهاي من و باز منتظرم

چشم انتظار توده هاي سفيد ابر كه بيايند بغرند، آشتي كنند و ببارند

بگذرند از تمام راههاي روشن آسمان و برسند به زمين

سر قلم موها را بزنم توي قطره هاي رنگارنگ پشت پنجره و رنگ كنم

بنفش دوردست، نيلي نزديك و آبي روشن

قطره هاي برگ هاي شمعداني ها  را بشويند و سبز

از ميان برگهاي پاييزي راه باز كنند و زرد، نارنجي

چند تايي هم چكه كنند از سيبهاي تبدار درخت خانه همسايه و قرمز

نقاشي من تمام بشود، همراه ترانه باران و تقديمش كنم به آسمان

پ.ن : فكر نمي كنم امروز برسم مطلب صنعت غذا رو تموم كنم، معذرت مي خوام.