يادداشت هاي گاه و بيگاه

نامه اي به خدا

Posted in Uncategorized by نيلگون on May 8, 2008

سلام خداي عزيزم

خداي تمام لحظات دلتنگي و بي كسي من

خداي سادگي ها وشيطنت ها و ندانم كاري هاي كودكي

خداي شيفتگي ها و آشفتگي هاي جواني

خداي سرگرداني ها و سرگراني هاي زندگي مشترك

و خداي لحظه هاي ناب و ناياب مادري دوستت دارم.

بيشتر از گذشته، بيشتر ازلحظه هاي نياز و براي هميشه.

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

Posted in Uncategorized by نيلگون on May 1, 2008

من ورودي … بودم.

يك دانشكده سرسبز وبي نظير و چشمهاي كويري من كه مي خواست تمام اون سرسبزي رو مثل يه ماهي به گل نشسته يه نفس ببلعه.

باغ بوتاني، دهها هزار گونه زيبا وبي نظير از گلها و درختهايي كه هرگز اسمشون هم به گوشم نخورده بود، چه برسه به اينكه از نزديك ببينمشون و نوازششون كنم. اون همه گلخونه با باغبونهاي با حوصله و مهربون و حسن يوسف هاي آفتاب خورده و سرحال.

از در دانشكده كه پاتو مي ذاشتي تو، گل بود و درخت وديوارسبزشمشاد .

تازه بهاركه مي شد بنفشه هاي رنگ رنگ هم به اين همه زيبايي اضافه مي شدن.آبشار هاي اقاقيا از سر هر ديوار سرريز مي كردن و عطر اقاقي بود سوار بر نسيم دلكش بهاري كه تموم شهر رو پر مي كرد.

اون موقع بود كه بي تاب مي شدم، دلم مي خواست همراه سهراب

“بروم تا سركوه  بدوم تا ته دشت”

دست من نبود وشايد حتي دل من هم نبود. كسي بود، چيزي بود، ناشناخته اي در دروني ترين نقطه درون من .

كودكي، جوانه اي،ريشه اي، عشقه اي شايد كه لبخند بنفشه ها يا باد بهار يا عطر اقاقي ها يا چه مي دانم زمزمه اغواگر مسيل پشت خوابگاه از خواب زمستاني بيدار كرده بود.

مشت مي كوبيد، چنگ مي زد، رگه هاي وجودم را مي شكافت،آنقدر قلبم را مي فشرد كه احساس خفگي مي كردم و مي ترسيدم.

مي ترسيدم براي رهاييش وجود مرا بشكافد و براي هميشه برود.

واي برمن و آنهمه جنون وجواني بي مجنون كه مرا تا اواسط ارديبهشت سرگشته مي كرد و  گمگشته وپس از آن باز درس بود و درس بود و امتحان.

تحصيل بزرگترين فراغت من بود.

كاش هيچ وقت فارغ التحصيل نمي شدم.كاش هيچ وقت به زندان سكندر بر نمي گشتم .اي كاش!

از وقتي به اصطلاح  فارغ التحصيل شدم و به هزاران گرفتاري ديگه مبتلا، ناشناس آشناي منهم مثل من بهار و پاييز براش علي السويه شده، ديگه عطر اقاقي هاي خونه همسايه هم بيدارش نمي كنه.بنفشه هاي خندون توي پارك به وجدش نميارن.پنجره رو رو به نسيم مي بنده، مبادا بيادو خونه دلشو خونه تكوني بكنه.

خلاصه از دست رفتس .

كاشكي اون زمان كه هنوز دير نشده بود و رمقي داشت رهاش كرده بودم.

عشق هايي كز پي رنگي بود

Posted in Uncategorized by نيلگون on March 4, 2008

هر چي فكر مي كنم مي بينم اولين عشق زندگيم عروسك چشم آبي موطلايي بود كه خاله شكوه از يزد واسم سوغات آورده بود وتازه مي خوابونديش چشماي نازشو مي بست و راس راسي مي خوابيد.
من ومامانم خيلي دوستش داشتيم. تا اينكه يروز مامانم منو برد آرايشگاه وحسابي موهامو كوتاه كرد و مثلا خوشگل شدم.
منم كه حسابي خوشگل !!! شده بودم، رفتم اساسي از خجالت عروسكم در اومدم.
حالا چه جوري؟
خوب معلومه.
موهاي طلاييش رو براش كوتاه كردم تا هم راحتتر شسته بشن ! هم زودتر قد بكشن!
و از همه مهمتر عروسكم بشه دختر مامان
اينجوري شد كه عروسكم كه ديگه نه خوشگل بود نه موطلايي، از چشم من ومامان هر دو افتاد.
حالا مي گم:
كاشكي اونقدر عاشقش نبودم كه فكر كنم هميشه دوست داره مثل خودم باهاش رفتار بشه.
كاشكي مامان به جاي دور انداختن اون درس كردن يه سري موي سياه يا قهوه اي براي اونو يادم مي داد .
حيف كه مامانم فقط مامان من بود نه مامان عروسك بي گناهم.

خداييش چقدر تو زندگي اين بلا سرتون اومده ؟