يادداشت هاي گاه و بيگاه

هذيان

Posted in دلتنگي ها by نيلگون on مه 21, 2008

تحقيق نا تمام آتنا به كنار، فرمولاسيونهاي نيمه كاره من و ترجمه هاي ناقص كلا فراموش، دخترهاي بي حوصله سر و رو نشسته مامان و اسباب بازي هاي ولو شده در سرتاسر اين هال كوچك هيچ، براي نهار و شام هم كه خوب خدا بزرگست ديگر.

من ميان اينهمه آشفتگي چهار زانو نشسته ام و دارم وضعيت آخر مي خوانم :

( تحليل رفتار متقابل)

خنده دارست. نه !

يكي مثل من كه هنوز هيچ رقمه با خودش كنار نيامده، كه كودك چموش درونش يا قهرست يا مشغول لگدپراني، كه هنوز بعد اينهمه سال نفهميده علم بهترست يا ثروت،

هنوز معماي مي خواهيد چه كاره شويد را حل نكرده، آمده بنشيند مشكل رفتار متقابلش را حل و فصل كند.

آخه بنده خدا كدام رفتار متقابل وقتي شوهرت9- 10 شب هلاك و گرسنه مي رسد خانه، دو هفته يكبار خانواده ات را مي بيني، ماهي يكبار به دوستت زنگ مي زني و سالي يكبار يه چند جايي مي روي سك سك ميكني تاسال بعد .

راست مي گويي، خيلي دلت رفتار متقابل مي خواهد، بيا دو تا بازي قشنگ با اين دخترها بكن، بغلشان بگير، ببوسشان، قصه برايشان بگو، به حرفهاي كودكانه شان گوش كن، شايد در كنار تمرين رفتار متقابل، تمام معماهاي ذهنت هم خود به خود حل شوند .

شايد.

Advertisements

دلتنگي هاي يك زن

Posted in دلتنگي ها by نيلگون on مه 11, 2008

پرده ها را كنار مي زنم .

اثري از آفتاب جان بخش ارديبهشت نيست.

خداوندا باز هم آسمان خاكستري، باز هم باد.

نكند باد ببرد لباسهايي را كه تازه پهن كرده ام،. مي دوم توي تراس.

تند تند شروع مي كنم به جمع كردن لباسهاي مرطوب از روي بند فلزي .

كوچكترها را كه بيشتر نگرانشان هستم اول برمي دارم، جوراب هاي صورتي و بنفش دخترها، ركابي هاي سفيدشان،كيف آبي كوچك شميم و بعد روبالشي ها.

در را به روي باد ستيزه جو مي بندم. با دلخوري پرده ها را مي كشم.

شميم مي دود چراغهاي كم مصرف هال را روشن مي كند و جيغ دخترها از خوشحالي بلند مي شود.

لباسها را بي حوصله روي شوفاژ پخش مي كنم.

بابا راست مي گويد ارديبهشت ماست كه اردي جهنمست.

گاز كنار پنجره نورگير است.

با عجله فلفل دلمه اي ها را خرد مي كنم. قارچ ها را هم و همزمان پيازها را سرخ مي كنم.

چقدر ظرف نشسته، تا توپولوها خداحافظي نكرده اند،كار غذا را تمام كنم ديگر.

تكيه مي دهم به پنجره، نفسي تازه كنم.

شلپ، ….. شلپ

آب از كجا ؟

چقدر وقت گذاشته ام براي تميز كردن اين شيشه ها. خداااااااا !

باران !؟

باران ! باران !

خداي مهربان من هزار هزار مرتبه شكرت.

نمي دانم چطور شعله را خاموش مي كنم، لباس رو به بچه ها مي پوشانم، آماده مي شويم و ميرسيم روي پشت بام.

عجيب سنگين شده اين دخترك 1 سال و 8 ماهه !

هنوز نفسم سرجايش نيامده. باد سرد، بوي باران و قطرات در راه مانده را نفس زنان مي بلعم .

شميم دستهاي كوچكش را باز كرده، ميدود، مي چرخد، مي خندد، دختر كوچكتر مات و مبهوت قطراتي را كه بي خيال از ميان انگشتان تپلش فرار مي كنند و بي توجه به تقلاي او روي پشت بام بالا و پايين مي پرند تماشا مي كند .

ديوارهاي پشت بام بلند است، نه به اندازه ديوارهاي فاصله، آنقدر هست كه چند دقيقه اي نگران دخترها نباشم.

ميروم كنار ديوار و كوچه يك طرفه آشنا را كه به آن خيابان يك طرفه دور منتهي مي شود، تماشا مي كنم. خانه هاي ويلايي روبرو با باغچه هايي بزرگ، مجتمع عظيم اداري-تجاري همين بغل كه نصف آدمهايش از پنجره ها براي باور باران سرك كشيده اند و تمامي ساختمانهاي نيمه كاره اطراف را.

صداي سمفوني باران مي آيد همراه با كمي هوهوي باد و هياهوي مبهم آدمهاي آن پايين.

دخترها دارند بين كولرها دالي بازي مي كنند.شميم كه بزرگتر است زودتر مي رسد. سك سك .

اين جيغ ها، اين بازي ها مرا مي برند به كودكي.

به بازي قايم باشك توي حياط بزرگ خانه قديمي، گرگم به هوا، آب دادن باغچه، چيدن انارهاي شيرين و ملس، بالا رفتن از داربست چوبي ريش باباها، آسمان پرستاره تابستانهاي آن شهر كوچك .

دوچرخه سواري هاي دم غروب، بستني هاي قيفي حيدر بابا، پارك كوه سنگي

سيب زميني هايي كه زير خاك مي كرديم، عمو پولدار، گلهاي رز پاي ايوان خانه شما…

دلتنگ مي شوم و عجيب است كه دل من براي تو بيشتر از تمام كودكيم تنگ مي شود.

نامه اي به خدا

Posted in Uncategorized by نيلگون on مه 8, 2008

سلام خداي عزيزم

خداي تمام لحظات دلتنگي و بي كسي من

خداي سادگي ها وشيطنت ها و ندانم كاري هاي كودكي

خداي شيفتگي ها و آشفتگي هاي جواني

خداي سرگرداني ها و سرگراني هاي زندگي مشترك

و خداي لحظه هاي ناب و ناياب مادري دوستت دارم.

بيشتر از گذشته، بيشتر ازلحظه هاي نياز و براي هميشه.

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

Posted in Uncategorized by نيلگون on مه 1, 2008

من ورودي … بودم.

يك دانشكده سرسبز وبي نظير و چشمهاي كويري من كه مي خواست تمام اون سرسبزي رو مثل يه ماهي به گل نشسته يه نفس ببلعه.

باغ بوتاني، دهها هزار گونه زيبا وبي نظير از گلها و درختهايي كه هرگز اسمشون هم به گوشم نخورده بود، چه برسه به اينكه از نزديك ببينمشون و نوازششون كنم. اون همه گلخونه با باغبونهاي با حوصله و مهربون و حسن يوسف هاي آفتاب خورده و سرحال.

از در دانشكده كه پاتو مي ذاشتي تو، گل بود و درخت وديوارسبزشمشاد .

تازه بهاركه مي شد بنفشه هاي رنگ رنگ هم به اين همه زيبايي اضافه مي شدن.آبشار هاي اقاقيا از سر هر ديوار سرريز مي كردن و عطر اقاقي بود سوار بر نسيم دلكش بهاري كه تموم شهر رو پر مي كرد.

اون موقع بود كه بي تاب مي شدم، دلم مي خواست همراه سهراب

«بروم تا سركوه  بدوم تا ته دشت»

دست من نبود وشايد حتي دل من هم نبود. كسي بود، چيزي بود، ناشناخته اي در دروني ترين نقطه درون من .

كودكي، جوانه اي،ريشه اي، عشقه اي شايد كه لبخند بنفشه ها يا باد بهار يا عطر اقاقي ها يا چه مي دانم زمزمه اغواگر مسيل پشت خوابگاه از خواب زمستاني بيدار كرده بود.

مشت مي كوبيد، چنگ مي زد، رگه هاي وجودم را مي شكافت،آنقدر قلبم را مي فشرد كه احساس خفگي مي كردم و مي ترسيدم.

مي ترسيدم براي رهاييش وجود مرا بشكافد و براي هميشه برود.

واي برمن و آنهمه جنون وجواني بي مجنون كه مرا تا اواسط ارديبهشت سرگشته مي كرد و  گمگشته وپس از آن باز درس بود و درس بود و امتحان.

تحصيل بزرگترين فراغت من بود.

كاش هيچ وقت فارغ التحصيل نمي شدم.كاش هيچ وقت به زندان سكندر بر نمي گشتم .اي كاش!

از وقتي به اصطلاح  فارغ التحصيل شدم و به هزاران گرفتاري ديگه مبتلا، ناشناس آشناي منهم مثل من بهار و پاييز براش علي السويه شده، ديگه عطر اقاقي هاي خونه همسايه هم بيدارش نمي كنه.بنفشه هاي خندون توي پارك به وجدش نميارن.پنجره رو رو به نسيم مي بنده، مبادا بيادو خونه دلشو خونه تكوني بكنه.

خلاصه از دست رفتس .

كاشكي اون زمان كه هنوز دير نشده بود و رمقي داشت رهاش كرده بودم.