يادداشت هاي گاه و بيگاه

عيدم اين سالها

Posted in خودماني by نيلگون on March 17, 2009

 عيدم اين سالها بوي دم دري‌هاي تازه شسته مي دهد، بوي تايد، وايتكس، هاله، شامپوي فرش و هر چه شوينده جور و واجور 

سهمم از تمام اين طراوت نم پرده هاي حرير رها ميان دستهاي باد است كه زمان شستن تراس، مي خورد به صورتم
بوي دستكش‌هاي پلاستيكي خيس خورده كه ماسيده به دستم و حرارتي كه راحت دارد دستهاي مرا مي سوزاند
دوده هاي ديوار كه پاك مي شود، كاشي ها، سنگها، فرش هاي ماشيني، باز هم شوينده ها، گلهاي پلاستيكي، گلدان‌هاي مصنوعي
تمام هم كه بشود بايد بنشينم پاي ليست بلند بالاي آدمها، تبريك، تبريك، هر چند زمستان بي برف گذشته باشد و سراسر اين كوچه يك طرفه خلوت را ماشين ها گرفته باشند، دود، بوق، ترمز، ترافيك، ازدحام شب عيد، جيب هاي خالي و نگاه هاي گذرا بر سر كفش‌ها و لباس‌هاي شب عيد
از خانه هم كه بزنم بيرون بوي ادكلن هاي تند، سرگرداني ماهي هاي قرمز بي حال ميان تشت هاي قرمز كه حتي نمي داني اين قرمزي از تشت است يا تنه هاي به هم فشرده نيمه جان، رديف سبزه هايي كه عمرشان از عمر كوتاه گلهاي صد برگ هم كوتاه تر است و سبزي شان به زردي عفن ميان جوهاي آب و دست و پا زدن كنار بطري هاي نوشابه و ليوان‌هاي خالي آيس تك ختم مي شود. بوي كهنگي ماهي هاي خاكستري با فلسها و چشمهاي مات، پلاستيك هاي آبخونه چكان مرغ گرم و منجمد و تنه هاي ناتمام آدمهاي پر شتاب ديوانه ام مي كند.
بايد برگردم، اسكناس هاي تانخورده را بشمارم، يكي دوبار دستم را ببرم، كادو ها را آماده كنم و اسباب سفر را
برگردم به شهري كه تمام هويت باقي مانده ام از آن همين دنباله فاميلي است و آدم هاي خفته ميان امامزاده و بهشت …
بروم جاي عزيز تازه رفته را خالي كنم، با مشامي پر از عطر شب بوهاي ايستاده بالاي سر سنگ‌هاي تازه تراش خورده با نام هاي آشنا و هي بغضم را فرو بدهم كه امروز عيد است، بي هفت سين، بي اسكناس هاي سبز متبرك شده لاي قران، بي عمو جان شنيدنهاي دمادم و گل هاي قرمز قالي . . .

پ.ن: عيدتون مبارك و به خوشي و سلامتي

Posted in خودماني by نيلگون on March 9, 2009

سلام

سلام گرم يك آزاده دلتنگ و البته بي معرفت رو بپذيرين

چقدر دلتنگ شما و اين فضاي دوست داشتني مجازي بودم، ممنونم از محبت همه تون

مي دونين قولي داده بودم و مي بايست پاش وامي‌سادم، روزها هم كه بهتر شدن، آخرين مرد روزهاي كودكي من بارش رو خيلي سريع و آرام بست، مثل نسيم، ، گرچه تمام اين روزها رو مشغول نوشتن بودم، اما دست و دلم به قلم برداشتن و اينجا نوشتن نمي رفت.

40 روز گذشت …

رديف دارهاي قالي سه در چهار و اتاق هاي تو در تو، دارهاي كوچكتر قالي هاي ابريشم، نقشه هاي خانه شطرنجي آقا و گلوله هاي رنگي پشمي، نخ هاي محكم القاج، تارها و پودها، ديگ هاي بزرگ رنگرزي، قرمز دانه و لاجورد، حوض پر از كات كبود و بلوني هاي پر از دانه هاي زاج سبز و سفيد

مو هاي لم داده زير سايه كاج ها، سروها، سنجدها و گل هاي رنگ و ختمي، لاله عباسي هاي عبوس دم غروب و غار غار كلاغ ها

كفتر هاي چاهي مغرور و گربه هاي ولنجيري خمار روي ايوان

كمر خميده رباب نانوا، چانه هاي كوچك، سياه دانه و نعناي خشك، بوي نان تازه بعد از ظهر هاي پنج شنبه، بوي چوب بادام و آش جو و حليم تنوري جمعه صبح ها

شيريني پزان شب عيد و حاج بادام و نان برنجي و شيرمال با شير تازه كه گرم گرم رسيده تا اينجا

بالا خانه، بوي شب بوها، بوي عيد، اسكناس هاي بيست توماني سبز كه دستهاي شتابزده كودكي را مي بريدند، ماهي قرمز هاي شاد ، شطرنج و تخته نرد و كري خواندن هاي ناتمام …

تمام شد، تمام