يادداشت هاي گاه و بيگاه

يك باغ، انار

Posted in داستان, دلتنگي ها, كودكانه, پازل زندگي من by nillgoonn on نوامبر 1, 2009

دلم مي تپد براي رديف بي انتهاي درخت هاي انار

براي هر سال انار چينان خانوادگي، همين روزها

براي چين هاي دامنم كه آخرش هم نفهميدم هر كدامشان قد چندتا انار جا دارد.

براي كاسه هاي كاشي آبي، پر از دانه هاي رنگ به رنگ

براي يك استخر لبريز از فلامينگوهاي خسته ي تازه از راه رسيده و ماهي هاي درشت خاكستري سرگردان

قدم زدن روي پشت بام هاي كاهگلي و مزه كشك هاي تر توي ايوان

صورت هاي خندان پيدا از پشت دار قالي سه در چهار و خيال‌بافي هاي ناتمام دختركان قالي‌باف، از كفش و لباس تازه تا رديف باريكي از النگوهاي پر و سر صدا و جهيز

بازي آفتاب نيمه جان بعداز ظهر پاييزي با سايه عريان درخت ها و پناه بردن به گرماي كت بابا

براي چشم هايي كه خاطره انارها را به خواب مي سپردند تا سال بعد

پ.ن: اين آبادي، آبادي ديگريست.

ناگهان چقدر زود، دير مي شود

Posted in خودماني by nillgoonn on اکتبر 30, 2009

«اتفاق»

افتاد

آنسان که برگ

- آن اتفاق زرد-

می افتد

افتاد

آنسان که مرگ

- آن اتفاق سرد-

می افتد

اما او سبز بود و گرم كه

افتاد

زنده ياد قيصر امين پور

عجب صبري خدا دارد!

Posted in دلتنگي ها, پريشان‌نوشت by nillgoonn on اکتبر 27, 2009

ميان زمين ما تا آسمان تو، چقدر فاصله است

خداوندگار

كه هنوز صداي زنجيرها به آسمان نرسيده.

Tagged with:

خواب زمستاني

Posted in پريشان‌نوشت by nillgoonn on اکتبر 26, 2009

گمانم هر كداممان يكي از آن شعله هاي كوچك روشن ميان سينه داشته باشيم

از همان آتش ناميرا

جايي درست ميان قفس سينه

*

شعله من، بازيگوش شده اين روزها

سر كشيده، شعله ور شده

دارد مي سوزاندم

بايد بروم پيش موبد موبدان

شعله را به امانت بگذارم پيشش

بشوم آدم برفي

و تمام زمستان را بخوابم تا بهار

تا آب شدن يخ ها

بهانه اي دوباره پيدا كنم براي داشتنش

بعد بيدار شوم

پراكنده هاي يك ذهن در هم

Posted in خودماني by nillgoonn on اکتبر 24, 2009

اولش بنا بود چند روز پيش بيايم اينجا براي روز دختران بنويسم. ديدم زشت است، آدم روز دخترش اينجا بنويسد، متأسفست براي وجود روز دختران، براي اين همه روز و هفته و ماه و سال رنگ به رنگ، كه اصلا بيزارست از همه مدارس دخترانه، بدش مي آيد از خانم بودن با قيافه عبوس و درهم و …
دلش مي خواهد همه روزها مال همه بنده هاي خدا باشند، دخترانه، پسرانه و زنانه، مردانه هم نشوند، ديگر
بعدش هم نويسنده اين وبلاگ تا اطلاع ثانوي تعطيل است.
تازه از خماري كنعان جان نيمه سالم به در برده، نشسته ساعتها را تماشا كرده، آنهم بدون حضور ديگران و جوري درهم بر هم شده كه سرهم شدنش اين بار جدا بعيد به نظر مي رسد.
هر كاري مي كند نگاه خالي ويرجينيا ولف و خانم دالووي دست از سرش برنمي دارد، چشم هاي پر از استيصال آن يكي خانم دالووي هم همينطور. (كلاريسا را ريچارد، يك جايي خانم دالووي خطاب مي كند).
دلش جيب هاي بزرگ پر از سنگ مي خواهد و يك رودخانه آرام كه دقيقا صحنه آخر را تجربه كند و شايد هم برنگردد.
تازه عصباني هم هست، يك روزنامه وزين با كلاس پر تيراژ فيلاني برداشته يكي از نوشته هايش را كاملا بي نام و نشان گذاشته توي سايتش، تيترش را عوض كرده، دوخط از سر و ته و وسطش زده و شده لابد اندازه مورد نظر، مخ نويسنده هم بس كه فكر مي كرده، دارد اشتباه مي بيند و نه بابا و اينها امكان ندارد! سوت كشيده، خوب خجالت دارد ديگر! اصلا صد رحمت به ديگران كه لااقل تك پاره اش نمي كنند، بقيه اش پيشكش (مال اينجا نيست البته)
بعد هم يك مطلبي خوانده در مورد ارزش غذايي يك چيزي كه هم پر انرژي است و خوبست براي ورزشكارها و كالري دارد هوارتا، هم اينكه سفارش شده هر چقدر دلتان مي خواهد، بخوريدش كه چاق نمي كند، اصلا جايگزين همه مواد غذايي مي تواند بشود، جل الخالق !!!!
اين هم لابد تبليغ يك ماده غذايي است، به روايت صنفش، كارشناس مربوطه هم احتمالا نابغه بوده و مطلب سر از جايي درآورده كه نبايد، حالا برويم پيدا كنيم پرتقال فروش را !!!!

پ.ن: خودكشي نمي كند البته