يادداشت هاي گاه و بيگاه

كلمات سرگردان

Posted in پريشان‌نوشت, دلتنگي ها by نيلگون on نوامبر 24, 2009

باز فصل خانه به دوشي واژه ها آغاز مي شود.
كلمات بي سر، كلمات بي سامان، كلمات كبود، زخم خورده از تيغ تيز سان…سور

Advertisements

عجب صبري خدا دارد!

Posted in پريشان‌نوشت, دلتنگي ها by نيلگون on اکتبر 27, 2009

ميان زمين ما تا آسمان تو، چقدر فاصله است

خداوندگار

كه هنوز صداي زنجيرها به آسمان نرسيده.

Tagged with:

خواب زمستاني

Posted in پريشان‌نوشت by نيلگون on اکتبر 26, 2009

گمانم هر كداممان يكي از آن شعله هاي كوچك روشن ميان سينه داشته باشيم

از همان آتش ناميرا

جايي درست ميان قفس سينه

*

شعله من، بازيگوش شده اين روزها

سر كشيده، شعله ور شده

دارد مي سوزاندم

بايد بروم پيش موبد موبدان

شعله را به امانت بگذارم پيشش

بشوم آدم برفي

و تمام زمستان را بخوابم تا بهار

تا آب شدن يخ ها

بهانه اي دوباره پيدا كنم براي داشتنش

بعد بيدار شوم

پيامبر

Posted in پريشان‌نوشت, حرفهاي بي مخاطب, شعرها by نيلگون on اکتبر 15, 2009

شاخه اي گل سرخ

برايم بياور

تا به اعجاز آن

ادعاي پيامبري كنم

به رسالت مهر

مهر من

مهر من آن سالها، سي و يكم شهريور آغاز مي شد، با پايان ناگهاني تابستان گرم و پذيرا، با جنگ، با هشدار بي امان آژير قرمز، با به هم چسبيدن از سر ترس، سكوت ممتد و گوش سپردن به آسمان و زمين، آنقدر كه صداي چكيدن قطره ها از نيمكت دوم، رديف وسط به وضوح شنيده مي شد و بعد صداي گريه سحر و بغل دستي هايش…

با قامت اغواگر پرچم بزرگ سرخ رنگ ايست كه انتهاي رديف طولاني پله ها كنار در مدرسه مي ايستاد و برداشتنش براي فرار از صف هزار پاي لاك پشتي تا خود خانه، شده بود آرزوي چندين و چند ساله من

با زنگ ساعت 11 و ربع و سرريز شدن سيل خاكستري دخترها به خيابان يكطرفه، با روپوش هاي زشت گشاد و شلوارهايي كه به ضرب دكمه اضافه و گاهي سنجاق قفلي سرپا مانده بودند و مقنعه هاي مچاله

با موكت نمور نازك بد بو كه پهن مي شد روي برف هاي يخ زده حياط دبستان تا هر روز رأس ساعت 1 جشن تكليف بگيريم. با بدن هاي سرمازده بي قرار كه براي به پايان بردنش عجول بودند، با دستهاي يخ زده كه بعد دعاي وحدت از هم باز نمي شدند، با شيطنت هاي كودكانه و راز و نيازهاي كوچك به درگاه خداوند بخشنده مهربان

با همكلاسي هاي غم زده كه ميانه سال از راه مي رسيدند، همكلاسي هايي كه كتاب و دفتر و گاهي روپوش هم نداشتند، يخشان حالا حالا باز نمي شد، همكلاسي هاي دلشكسته جنگ زده كه فقط تا مدتها سر كلاس سرشان را مي گذاشتند روي دستها و زار مي زدند، درست مثل يكي از دوازده تا مريم كلاس كه تازه برادرش شهيد شده بود

با راهپيمايي هاي گاه و بيگاه اجباري، با عضويت بسيج افتخاري، با كلاس هاي آموزش دفاعي، با گلنگدن و كلاش و شناخت اثر انواع گازهاي اعصاب لعنتي روي جسم و روح آدم ها، با آموزش كمك هاي اوليه كه ديگر مثل نوشدارو بودند براي اينهمه سهراب

مهر من، مهري كه با از كرخه تا راين تمام شد.