يادداشت هاي گاه و بيگاه

يك باغ، انار

Posted in كودكانه, پازل زندگي من, دلتنگي ها, داستان by نيلگون on November 1, 2009

دلم مي تپد براي رديف بي انتهاي درخت هاي انار

براي هر سال انار چينان خانوادگي، همين روزها

براي چين هاي دامنم كه آخرش هم نفهميدم هر كدامشان قد چندتا انار جا دارد.

براي كاسه هاي كاشي آبي، پر از دانه هاي رنگ به رنگ

براي يك استخر لبريز از فلامينگوهاي خسته ي تازه از راه رسيده و ماهي هاي درشت خاكستري سرگردان

قدم زدن روي پشت بام هاي كاهگلي و مزه كشك هاي تر توي ايوان

صورت هاي خندان پيدا از پشت دار قالي سه در چهار و خيال‌بافي هاي ناتمام دختركان قالي‌باف، از كفش و لباس تازه تا رديف باريكي از النگوهاي پر و سر صدا و جهيز

بازي آفتاب نيمه جان بعداز ظهر پاييزي با سايه عريان درخت ها و پناه بردن به گرماي كت بابا

براي چشم هايي كه خاطره انارها را به خواب مي سپردند تا سال بعد

پ.ن: اين آبادي، آبادي ديگريست.

مهر من

مهر من آن سالها، سي و يكم شهريور آغاز مي شد، با پايان ناگهاني تابستان گرم و پذيرا، با جنگ، با هشدار بي امان آژير قرمز، با به هم چسبيدن از سر ترس، سكوت ممتد و گوش سپردن به آسمان و زمين، آنقدر كه صداي چكيدن قطره ها از نيمكت دوم، رديف وسط به وضوح شنيده مي شد و بعد صداي گريه سحر و بغل دستي هايش…

با قامت اغواگر پرچم بزرگ سرخ رنگ ايست كه انتهاي رديف طولاني پله ها كنار در مدرسه مي ايستاد و برداشتنش براي فرار از صف هزار پاي لاك پشتي تا خود خانه، شده بود آرزوي چندين و چند ساله من

با زنگ ساعت 11 و ربع و سرريز شدن سيل خاكستري دخترها به خيابان يكطرفه، با روپوش هاي زشت گشاد و شلوارهايي كه به ضرب دكمه اضافه و گاهي سنجاق قفلي سرپا مانده بودند و مقنعه هاي مچاله

با موكت نمور نازك بد بو كه پهن مي شد روي برف هاي يخ زده حياط دبستان تا هر روز رأس ساعت 1 جشن تكليف بگيريم. با بدن هاي سرمازده بي قرار كه براي به پايان بردنش عجول بودند، با دستهاي يخ زده كه بعد دعاي وحدت از هم باز نمي شدند، با شيطنت هاي كودكانه و راز و نيازهاي كوچك به درگاه خداوند بخشنده مهربان

با همكلاسي هاي غم زده كه ميانه سال از راه مي رسيدند، همكلاسي هايي كه كتاب و دفتر و گاهي روپوش هم نداشتند، يخشان حالا حالا باز نمي شد، همكلاسي هاي دلشكسته جنگ زده كه فقط تا مدتها سر كلاس سرشان را مي گذاشتند روي دستها و زار مي زدند، درست مثل يكي از دوازده تا مريم كلاس كه تازه برادرش شهيد شده بود

با راهپيمايي هاي گاه و بيگاه اجباري، با عضويت بسيج افتخاري، با كلاس هاي آموزش دفاعي، با گلنگدن و كلاش و شناخت اثر انواع گازهاي اعصاب لعنتي روي جسم و روح آدم ها، با آموزش كمك هاي اوليه كه ديگر مثل نوشدارو بودند براي اينهمه سهراب

مهر من، مهري كه با از كرخه تا راين تمام شد.

دانه هاي دل من

انارهاي باغچه رسيده‌اند

ترك‌خورده و رها

ميان دستان سرد باد

با سبد مهر بيا و

از سر شاخه‌هاي عريان

تمام دانه‌هاي سرما‌زده و تب‌دار را

بچين

اينجا تهرانست، باران …

Posted in پازل زندگي من, پريشان‌نوشت, دلتنگي ها by نيلگون on September 19, 2009

دو روزست كه اينجا دارد كم و بيش باران مي آيد. از ديشب هم صداي رعد و ريزش باران ممتد شده. يك هفته اي مي شود كه پاييز پا به شهر گذاشته، با آسمان خاكستري، خنكاي شبانگاهي و باران نم نم

كاش مهر زودتر از پاييز مي آمد. گر چه من ديوانه بارانم، وقتي كه مي بارد، مي نشينم كنار پنجره با سر انگشت رد قطره ها را مي گيرم و ناخودآگاه زمزمه مي كنم:

واي باران باران

شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما، چه كسي نقش تو را خواهد شست

و خوب اين زمزمه اصلا شامل حال تو نمي شود، مال من هم نيست.اصلا حكايت آدمها و دل من، قصه ديگريست.

بادبادك بازي كرده اي تا حالا، يك جايي كه بادبادكت به اوج ميرسد، ديگر بالاتر از اين نمي شود و اگر رهايش نكني، كله مي كند روي پشت بام، شايد هم ميان شاخ و برگها، حتي جوي آب، ويران مي شود.

بايد رهايش كني، تا رشته را رها كني دلت مي لرزد، مي تواني بترسي، بپري، تقلا كني، دوباره سر رشته از دست رفته را بگيري، مي تواني بايستي، اوج گرفتن و دور شدنش را تماشا كني، انتخاب با توست.

من مي ترسم، اما هميشه راه دوم را انتخاب مي كنم.

بعد نوشت: دوستان بلاگفا، از يكي دو روز پيش، به هيچ وجه امكان ورود به وبلاگهاتون نيست، اميدوارم زودتر مشكل حل بشه.

آدماي روزگار

Posted in كودكانه, پازل زندگي من, بازي هاي وبلاگي, خودماني by نيلگون on September 14, 2009

تأثيرگذارترين آدم زندگيم بدون شك همان پيرمرد لاغر و نحيف بود، با عصاي گره گره قهوه اي سوخته و كلاه سرِ كت و شلوارهايي كه تا يادم هست به تنش لق مي زدند. پدرم پيش از تولد من سازمان زمين شناسي را رها كرد، كه بيايد اين سالهاي باقي مانده را با پدرش سر كند. پيرمرد سرطان ريه داشت، ، آمد و ساكن دوتا اتاق طبقه بالا شد، يكي‌اش شد كتابخانه و آن ديگري هم جا به جا پر از دارو و دوا بود، با يك ميز پايه كوتاه كوچك و زمستان ها هم كرسي، كه جان مي داد براي رها شدن زير گرماي مطبوعش و گوش سپردن به قصه ها تا خوابم ببرد. من مهمان ناخوانده اي بودم كه كم كَمَك شدم صاحبخانه، رضا خان هم مي آمد، هم قد باباكلاهي بود، اما چهار شانه و درشت، آنقدر بزرگ كه تا آخر شاهنامه گمان مي كردم بايد خود رستم باشد، اما وقتي رستم سهراب را كشت، فهميدم كه نه، اين آدم آدم ديگريست. چند سالي هست زنش مرده و فقط يك دختر دارد، كه شده تمام دلخوشيش. سالهاي قبلش هم رفيق گرمابه و گلستان پيرمرد بوده و حالا از تنهايي روزها، پناه مي آورد اينجا. مي نشينند با هم شاهنامه مي خوانند، ويس و رامين، ليلي و مجنون و … و گاهي هم مشاعره مي كنند، عالمي دارد. من عاشق تمام كتابهايي هستم كه نقش سيمرغ دارند، سواد هم ندارم كه بخوانمشان، فقط باباكلاهي هر چند خطي كه مي خواند، كوتاه توضيح مي دهد كه چه گفتند و چه شد. گاهي هم از بر مي خوانند و دوتايي. رضاخان بعضي وقتها كتاب فارسي نوه اش را مي آورد، با هم مي نويسيم باران و من از همان 4- 5 سالگي مي دانم كه آن مرد در باران مي آيد، مي دانم كه بايد بيشتر كتاب فارسي تمام بشود تا برسيم به اسم من و هميشه فكر مي كنم كاش اسم من هم بيتا بود، رضاخان مي گويد، ليلا هم خوب است.

اگر اين روزها را به اضافه پارك رفتن هاي بعد از ظهر بكنيم و تاب خوردن، نقش هاي قالي و گاهي هم بستني قيفي و سفر، مي شود تمام كودكي من كه خيلي زود تمام شد. بعدش هم مي شود همان حكايت مشرق و مغرب كه فرزام گفته، از كتابهاي شعر و داستان و شريعتي كه جمع شدند بگير تا ترانه هاي حميرا و مهستي و هايده كه پيرمرد عاشقانشان بود.

بي انصافي يست كه نگويم از اينجا به بعدش پدرم بود و كوير، لاك‌پشتهاي پنهان زير برگهاي پهن ريواس و پرواز فاتحانه عقابها، كبك ها كه انگار قِل مي خوردند و گله هاي گوسفند، با بره هاي سفيد رها و تا دلتان بخواهد مرمر سبز با رگه هاي هزار رنگ.

بعد هم آدم هاي زيادي آمدند و رفتند و تعداد اندكي هم ماندند، هر كدام نقش خودشان را زدند. يكي‌ از آن آدمهاي ماندگار تنها دوستيست كه اينجا را مي خواند و تمام زندگي مرا ريز به ريز مي داند.