يادداشت هاي گاه و بيگاه

Posted in كودكانه, حرفهاي بي مخاطب, خودماني by نيلگون on March 16, 2010

رفته‌ام دم مهد، دخترك را بياورم
بق كرده، با رد باريكي از اشك كه كش آمده تا روي چانه‌اش
عكاسي داشته‌اند امروز
و هر چقدر همه تلاش كرده‌اند اين رشته‌هاي نرم كمي حالت بگيرد، ميان دندانه‌هاي گيره بند شود، نشده كه نشده
دخترك با همان موهاي مصري كوتاه و چتري‌ها لباس سنتي پوشيده
عكس گرفته، يك‌عالمه عكس بي‌لبخند
و حالا سرش را گذاشته روي سينه‌ام تا نوازش كنم اين موهاي آشنا را كه هنوز هم نمي‌توانم بهشان شكل بدهم
به تافتي، گيره‌اي، ژلي، ترفندي نگهدارم‌شان و تا به خودم بيايم دوباره مي‌سرند توي چشم‌هايم

مي‌بيني گاهي هم از سر لجاجت نيست، از سر سر‌به‌راه نبودن
طبيعت‌شان همينست و فقط بايد دور باشند از چشم‌ها
تا كسي را عذاب ندهند و خللي توي زاويه جهان‌بيني نگاهي پيدا نشود
اين تنها راه هميشگي‌ست!

پ.ن: هر نرمشي هم به معناي سازش نيست!

يك باغ، انار

Posted in كودكانه, پازل زندگي من, دلتنگي ها, داستان by نيلگون on November 1, 2009

دلم مي تپد براي رديف بي انتهاي درخت هاي انار

براي هر سال انار چينان خانوادگي، همين روزها

براي چين هاي دامنم كه آخرش هم نفهميدم هر كدامشان قد چندتا انار جا دارد.

براي كاسه هاي كاشي آبي، پر از دانه هاي رنگ به رنگ

براي يك استخر لبريز از فلامينگوهاي خسته ي تازه از راه رسيده و ماهي هاي درشت خاكستري سرگردان

قدم زدن روي پشت بام هاي كاهگلي و مزه كشك هاي تر توي ايوان

صورت هاي خندان پيدا از پشت دار قالي سه در چهار و خيال‌بافي هاي ناتمام دختركان قالي‌باف، از كفش و لباس تازه تا رديف باريكي از النگوهاي پر و سر صدا و جهيز

بازي آفتاب نيمه جان بعداز ظهر پاييزي با سايه عريان درخت ها و پناه بردن به گرماي كت بابا

براي چشم هايي كه خاطره انارها را به خواب مي سپردند تا سال بعد

پ.ن: اين آبادي، آبادي ديگريست.

آدماي روزگار

Posted in كودكانه, پازل زندگي من, بازي هاي وبلاگي, خودماني by نيلگون on September 14, 2009

تأثيرگذارترين آدم زندگيم بدون شك همان پيرمرد لاغر و نحيف بود، با عصاي گره گره قهوه اي سوخته و كلاه سرِ كت و شلوارهايي كه تا يادم هست به تنش لق مي زدند. پدرم پيش از تولد من سازمان زمين شناسي را رها كرد، كه بيايد اين سالهاي باقي مانده را با پدرش سر كند. پيرمرد سرطان ريه داشت، ، آمد و ساكن دوتا اتاق طبقه بالا شد، يكي‌اش شد كتابخانه و آن ديگري هم جا به جا پر از دارو و دوا بود، با يك ميز پايه كوتاه كوچك و زمستان ها هم كرسي، كه جان مي داد براي رها شدن زير گرماي مطبوعش و گوش سپردن به قصه ها تا خوابم ببرد. من مهمان ناخوانده اي بودم كه كم كَمَك شدم صاحبخانه، رضا خان هم مي آمد، هم قد باباكلاهي بود، اما چهار شانه و درشت، آنقدر بزرگ كه تا آخر شاهنامه گمان مي كردم بايد خود رستم باشد، اما وقتي رستم سهراب را كشت، فهميدم كه نه، اين آدم آدم ديگريست. چند سالي هست زنش مرده و فقط يك دختر دارد، كه شده تمام دلخوشيش. سالهاي قبلش هم رفيق گرمابه و گلستان پيرمرد بوده و حالا از تنهايي روزها، پناه مي آورد اينجا. مي نشينند با هم شاهنامه مي خوانند، ويس و رامين، ليلي و مجنون و … و گاهي هم مشاعره مي كنند، عالمي دارد. من عاشق تمام كتابهايي هستم كه نقش سيمرغ دارند، سواد هم ندارم كه بخوانمشان، فقط باباكلاهي هر چند خطي كه مي خواند، كوتاه توضيح مي دهد كه چه گفتند و چه شد. گاهي هم از بر مي خوانند و دوتايي. رضاخان بعضي وقتها كتاب فارسي نوه اش را مي آورد، با هم مي نويسيم باران و من از همان 4- 5 سالگي مي دانم كه آن مرد در باران مي آيد، مي دانم كه بايد بيشتر كتاب فارسي تمام بشود تا برسيم به اسم من و هميشه فكر مي كنم كاش اسم من هم بيتا بود، رضاخان مي گويد، ليلا هم خوب است.

اگر اين روزها را به اضافه پارك رفتن هاي بعد از ظهر بكنيم و تاب خوردن، نقش هاي قالي و گاهي هم بستني قيفي و سفر، مي شود تمام كودكي من كه خيلي زود تمام شد. بعدش هم مي شود همان حكايت مشرق و مغرب كه فرزام گفته، از كتابهاي شعر و داستان و شريعتي كه جمع شدند بگير تا ترانه هاي حميرا و مهستي و هايده كه پيرمرد عاشقانشان بود.

بي انصافي يست كه نگويم از اينجا به بعدش پدرم بود و كوير، لاك‌پشتهاي پنهان زير برگهاي پهن ريواس و پرواز فاتحانه عقابها، كبك ها كه انگار قِل مي خوردند و گله هاي گوسفند، با بره هاي سفيد رها و تا دلتان بخواهد مرمر سبز با رگه هاي هزار رنگ.

بعد هم آدم هاي زيادي آمدند و رفتند و تعداد اندكي هم ماندند، هر كدام نقش خودشان را زدند. يكي‌ از آن آدمهاي ماندگار تنها دوستيست كه اينجا را مي خواند و تمام زندگي مرا ريز به ريز مي داند.

از جنس خون و قرمز دانه

Posted in كودكانه, پازل زندگي من, حرفهاي بي مخاطب, دلتنگي ها by نيلگون on September 11, 2009

دستهاي نوازشگر مهربان مي خواهد، به نوا درآوردن اين تارها

سهم من و تو اما

دستهايي بود كه مشغله شان، گره زدنست و بريدن

باز هم گره زدن و بريدن

از ميان رشته هاي آويخته از دارهاي بلند

پودهايي به رنگ هاي رنگين كمان

كه آخر آخرش بشود گلهاي صدبرگي از جنس خون و قرمز دانه

سرگردان ميان دريايي از زاج و لاجورد

مصلوب روي ديوارهاي رنگ روغن خانه هاي تاريك

يا گرفتار ميان قابهاي شيشه اي غبار گرفته

چنگهاي بي نوا، گلهاي بي ريشه، گلبرگ هاي بي عطر و بو

راستي هنوز طرح مي زني؟

پ.ن: قرمز دانه و لاجورد، براي به دست آوردن رنگ قرمز و آبي در فرش، به كار مي روند، زاج براي تثبيت رنگها در رنگرزي

كلمه بازي

پيش نوشت: بعضي جوابها شايد به نظر نامرتبط بيان، تا جايي كه شده در موردشون توضيح دادم.

دريا: موج، تلاطم، باران بهاري

قهوه: شباي امتحان، ترجمه، ژيلا (شبي كه فرداش سه تا امتحان داشت، با يه ليوان قهوه، جوري خوابش برد كه اصلا نميشد بيدارش كرد)

غرور: بهش احتياج دارم

مدرسه: مريم

دفتر مدير: خانم اجازه!

آبگوشت: دوس ندارم

قورمه سبزي: غذاي خانواده

رياضي: من عاشقشم، آقاي نجفيان (بهترين دبير رياضي كه داشتم)، آقاي نواب (بدترينشون)

آهنگ: بزن باران

ماه رمضون: و خدايي كه درين نزديكيست

استخر: دريا در مقياس نانو

روزنامه: تحريريه + گربه هاش

كودكي: دوچرخه سواري توي خيابون بهار، گلهاي لاله عباسي

قزوين: گلوكزان (كارخانه توليد نشاسته، گلوكز و گلوتن)

دروغ: توانگر كند مرد را

ليسانس: 135 واحد ناقابل

فوتبال: احمدرضا عابدزاده

قانون: يه فيلم هندي بود اون روزا

پرواز: محمدرضا شفيعي كدكني ..َ.پر

اشك: تا چند ماه اول بعد از تولد، خبري ازش نيست

وبلاگ: به قول وردپرس: express yourself

شب: من درين تاريكي/ من در اين تيره شب جان فرسا/ زائر ظمت گيسوي توأم

زندگی: آتشگهي ديرينه پابرجاست، زنده رود

عشق: همه عمر برندارم سر ازين خمار مستي/ كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي

هلو: خوشمزه اس

تحصيل: از باب تفعيل

خارج: خارج از محدوده! اون ور آب، جايي كه گشت ارشاد نداره ؟

خواب: لازمه

اينترنت: آرپانت، وينتون سرف، تيم برنرز- لي

مجلس: مشروطه

سال88: پاييز زودرس

كلم پلو: خاله بزرگه (خيلي كلم پلو درست مي كرد)، من ترجيح ميدم براي رفع گرسنگي، دستمال سفره بخورم تا كلم پلو

كتاب: دارم سخن فراوان/ با آنكه بي زبانم، گنگ خواب ديده

پس نوشت: مي دونم كه قبل از اين به بازيهاي ديگه اي دعوتم كردين ولي اجازه بدين با بازيها مثل بچه ها برخورد كنيم و هر زمان كه خواستيم انجامشون بديم.