يادداشت هاي گاه و بيگاه

زنانگي

Posted in روزهاي خاص و مناسبت ها by نيلگون on مارس 8, 2010

گمانم زنانگي بايد عطر خوش سيالي باشد، رها ميان هزار‌توي گل سرخ كه نشود بي دريغ نور و گرما و باران از گلبرگ‌ها جدايش كرد. بايد باد سرد پاييزي بوزد، ذره به ذره، رايحه به رايحه به يغما ببردش و آنگاه سايه‌اي بماند، هيكل زنانه‌اي با نگاهي خالي ميان چشم‌خانه كه نه صبح، نه آفتاب و نه جاري رود به وجد نيارندش، زني كه روزي هزار‌بار ميان كوچه‌هاي اين شهر تكرار مي‌شود …

Advertisements

مهر من

مهر من آن سالها، سي و يكم شهريور آغاز مي شد، با پايان ناگهاني تابستان گرم و پذيرا، با جنگ، با هشدار بي امان آژير قرمز، با به هم چسبيدن از سر ترس، سكوت ممتد و گوش سپردن به آسمان و زمين، آنقدر كه صداي چكيدن قطره ها از نيمكت دوم، رديف وسط به وضوح شنيده مي شد و بعد صداي گريه سحر و بغل دستي هايش…

با قامت اغواگر پرچم بزرگ سرخ رنگ ايست كه انتهاي رديف طولاني پله ها كنار در مدرسه مي ايستاد و برداشتنش براي فرار از صف هزار پاي لاك پشتي تا خود خانه، شده بود آرزوي چندين و چند ساله من

با زنگ ساعت 11 و ربع و سرريز شدن سيل خاكستري دخترها به خيابان يكطرفه، با روپوش هاي زشت گشاد و شلوارهايي كه به ضرب دكمه اضافه و گاهي سنجاق قفلي سرپا مانده بودند و مقنعه هاي مچاله

با موكت نمور نازك بد بو كه پهن مي شد روي برف هاي يخ زده حياط دبستان تا هر روز رأس ساعت 1 جشن تكليف بگيريم. با بدن هاي سرمازده بي قرار كه براي به پايان بردنش عجول بودند، با دستهاي يخ زده كه بعد دعاي وحدت از هم باز نمي شدند، با شيطنت هاي كودكانه و راز و نيازهاي كوچك به درگاه خداوند بخشنده مهربان

با همكلاسي هاي غم زده كه ميانه سال از راه مي رسيدند، همكلاسي هايي كه كتاب و دفتر و گاهي روپوش هم نداشتند، يخشان حالا حالا باز نمي شد، همكلاسي هاي دلشكسته جنگ زده كه فقط تا مدتها سر كلاس سرشان را مي گذاشتند روي دستها و زار مي زدند، درست مثل يكي از دوازده تا مريم كلاس كه تازه برادرش شهيد شده بود

با راهپيمايي هاي گاه و بيگاه اجباري، با عضويت بسيج افتخاري، با كلاس هاي آموزش دفاعي، با گلنگدن و كلاش و شناخت اثر انواع گازهاي اعصاب لعنتي روي جسم و روح آدم ها، با آموزش كمك هاي اوليه كه ديگر مثل نوشدارو بودند براي اينهمه سهراب

مهر من، مهري كه با از كرخه تا راين تمام شد.

دانه هاي دل من

انارهاي باغچه رسيده‌اند

ترك‌خورده و رها

ميان دستان سرد باد

با سبد مهر بيا و

از سر شاخه‌هاي عريان

تمام دانه‌هاي سرما‌زده و تب‌دار را

بچين

روز زن

Posted in روزهاي خاص و مناسبت ها by نيلگون on ژوئن 24, 2008

امروز روز تو است و من

بيا قسمت كنيمش با ديگران

با دختران و پسران قطعه كودكان

كه هيچ نشاني از مادر نيست نه در نام هاشان، نه درگور سردشان

و آنها كه مادر نشده رفتند

مادراني كه سينه هاشان ورم كرد و قلبهاشان

و طفلي، نوزادي نبود تا رنج ناتمام اين دو را تسكين دهد

و آنها كه ماندند و وجود تبدارشان را بارها به تيغ سپردند، به پرتو، به علم ناقص شيمي

به اميد چند صباحي بيشتر كه اين يكي داماد شود و آن ديگري فارغ

و زمانه امانشان نداد.

Tagged with: ,

هذيان شبانه اي به بهانه يك روز

Posted in روزهاي خاص و مناسبت ها by نيلگون on ژوئن 23, 2008

عادت مألوفيست اين هديه دادن ها و هديه گرفتن ها و تبريك گفتن ها

در آن روز خاص كه مثلا روز تو است يا روز من و بعد، تمام اين حرفهاي خوب همراه هديه مي رود تا سال بعد.

من به بورس فرانسه ات فكر مي كنم و اينكه بخاطر من، بهمين سادگي از دست داديش.

تو مرا انتخاب نكرده بودي، قبول !

من هم ترا انتخاب نكرده بودم و نمي كردم، باور كن !

اگر گناه تو نبود، گناه من هم نبود، شايد تقدير بود، شايد سرنوشت .

آن ديگري هم كه رفت، ناتمام گذاشت و برگشت و تو هر گز نپرسيدي چرا ؟

حسرت بورسيه ات به دل تو ماند و احساس گناهم براي نرفتنت، شد تمام آينده من

كه ناخوانده آمده بودم، ناخواسته، ناگهان

و تمام اين سالها باور نكردم دوستم داري، باور نكردم فراموش كردي كه يقين دارم نكردي

هزار بار گفتي و شنيدم كه رفتنت بهتر بود از نرفتنت.

مگر نه اينكه نيامدن منهم بهتر بود از آمدنم

و تو حقي حتي يك لحظه براي من، براي اين موجود ناخواسته نيازمند درونت قائل شدي ؟

نشدي !

امسال هم مي آيم، هديه مي دهم، تبريك مي گويم و در آغوشت مي گيرم، مي بوسمت و بعد مي روم

مي روم تا فراموش كنم.

*********

بيرحمانه است، مي دانم.

اين حرفها اصلا شبيه حرفهاي دختر خوشبختي نيست كه مادر عزيزش را از صميم قلب دوست دارد

كه اصلا فكر مي كنم دوست داشتن اكتسابيست

كه هر كسي يادت مي دهد چطور دوست بداريش

و اما اينها

اينها ناگفته هاي دختريست كه خودت مي گويي هرگز به زبان نمي آورد

اينها همان حرفهايي هستند كه نيمه راه گلو تلمبار مي شوند و هر چه بيشتر تلاش مي كني براي به زبان آوردنشان بيشتر به وجودت چنگ مي زنند.

بگزار اين ناگفته ها را بگويم، شايد من فراموش كنم.

شايد !

پ.ن : اين نوشته آغاز تلاش يك مادر براي خودشناسي است و البته درك بهتر كلمات

پ.ن : باز هم اين نوشته كلنجارهاي ذهني منست، فقط همين !