يادداشت هاي گاه و بيگاه

يك باغ، انار

Posted in كودكانه, پازل زندگي من, دلتنگي ها, داستان by نيلگون on نوامبر 1, 2009

دلم مي تپد براي رديف بي انتهاي درخت هاي انار

براي هر سال انار چينان خانوادگي، همين روزها

براي چين هاي دامنم كه آخرش هم نفهميدم هر كدامشان قد چندتا انار جا دارد.

براي كاسه هاي كاشي آبي، پر از دانه هاي رنگ به رنگ

براي يك استخر لبريز از فلامينگوهاي خسته ي تازه از راه رسيده و ماهي هاي درشت خاكستري سرگردان

قدم زدن روي پشت بام هاي كاهگلي و مزه كشك هاي تر توي ايوان

صورت هاي خندان پيدا از پشت دار قالي سه در چهار و خيال‌بافي هاي ناتمام دختركان قالي‌باف، از كفش و لباس تازه تا رديف باريكي از النگوهاي پر و سر صدا و جهيز

بازي آفتاب نيمه جان بعداز ظهر پاييزي با سايه عريان درخت ها و پناه بردن به گرماي كت بابا

براي چشم هايي كه خاطره انارها را به خواب مي سپردند تا سال بعد

پ.ن: اين آبادي، آبادي ديگريست.

Advertisements

پايان داستان يك آبادي

Posted in داستان by نيلگون on نوامبر 23, 2008

نه مثل عشق آباد و اسلام آبادست، نه حتي دارآباد و نازي آباد و خاني آباد.

توي نقشه استاني كه پيدايش نمي كني هيچ، به يك كيلومتريش هم كه برسي GPS ات نشانش نمي دهد.

تا حسين آباد عاشق را رد كني، از سر آخرين پيچ پيدايش مي شود.

همان صفحه شطرنج با خانه هاي زرد وسبز كه آن پايين پيداست با شاه و وزيري كه هر دو سپيدارهاي خانه عمه طوبي هستند.

مي گويند چهل چيز به صاحبش مي رود و انصافا اين سپيدارها فقط به قواره اين خانه اندازه هستند.

ورودي ده پوشيده ازسنگفرش تيره مبهميست كه تازه واردها ساده از رويش رد مي شوند و آشناترها با كمي تأمل از كنارش.

طول مي كشد تا بفهمي زير هر كدام از اين سنگهاي تيره كوچك كودكي آرميده است، زني يا مردي.

سنگها كوچكند، آنقدر كوچك كه احساس مي كني اينجا همه كودك اند يا كوچك، آن زمان كه مي روند.

كمي به خودت بيايي و فاصله بگيري از اين بهشت كوچك بي نام به گمب آب مي رسي، چند پله پايين تر خنكاي آب روان و ماهيهاي نقره اي كوچك و بازيگوش قنات انتظارت را مي كشند تا دست و رويي بشويي، آبي نوش جان كني و همزمان به تماشاي سيماب سيال تنشان بنشيني.

خوب سيربشوي از اين بازي قايم باشك و رد آب را كه بگيري اول مي رسيم به خانه هاي خشتي اربابي و بعد 20- 30 تايي خانه كوچك و بزرگ كاهگلي دور تا دوراستخري لبريز از آب مواج سبز رنگ كه آن انتها شاخه شاخه مي شود به جوبهاي پهن آب كه سلانه سلانه مي روند به سمت باغ هاي پايين ده و كرت هاي ناتمام گندم و جو و شبدر، جاليزهاي خيار و خيارچنبر و آن درخت كهنسال شاه توت كه انتهايي ترين نقطه قلمرو سرسبزي در ميانه اين كوير بي انتهاست.

*

پاشو دستت را بده به من، پله ها فاصله شان از هم زيادست، ليز هم هستند

به خاطر وجود رطوبت و خزه هاي روييده ميان شيار سنگهاي ريز و درشت

*

*

اين طاق كوچك را كه رد كنيم و بپيچيم دست راست، اولين خانه خشتي با آن سقف گنبدي شكل  كاهگلي خانه اربابي ماست.

اربابي اربابي كه نيست، سرجمع دو تا اتاق نمور تاريك دارد، دو تا ايوان كوچك رو به جوب، چندتايي درخت سيب گلاب و به و تنها چيزي كه متمايزش مي كند از بقيه خانه ها، جوب آب آوازه خوان ميان خانه است كه تنها از خانه عمه رد مي شود و ما و بعد بي دغدغه مي رود تا بريزد به دل استخر و بنشيند به تماشاي بازي سنجاقك ها و فقط با رقص باد موج بخورد و پاهاي پرده دار مرغابيها تا نوبت رفتنش برسد.

اينجا شلوارهاي كهنه جين خوب به كار مي آيند، پاچه هايت را مي تواني بزني بالا و تا دلت مي خواهد توي جوب آب راه بروي،حتي توي استخر، خيس هم كه شدند و گلي خوب كهنه اند ديگر و البته زمان پايين آمدن از درختهاي توت سفيد و گردو كه عجيب جان سختند اين شلوارها.

عمه تا بفهمد آمده ايم، عصاي گره گرهش را  مي كوبد به ديوار مشترك و بابا را صدا مي زند

عمه به بابا مي گويد عمه جان، به من مي گويد عمه جان، ترا هم كه مخاطب قرار بدهد مي گويد عمه جان.

از سر ديوار كوتاه سيني چاي تازه دم را مي دهد دست بابا با آن پولكي هاي به هم چسبيده اصفهان و حبه قندهاي نم كشيده كه ترجيحشان مي دهم به تمام انواع واقسام پولكي ها از زعفراني گرفته تا نارگيلي و الي آخر و هميشه عذر خواهي مي كند از مامان :

«ببخش عمه جان، قندها را توي چاهارتا كيسه هم بگذاري، نم مي كشند اينجا»

و راست مي گويد.

عمه هم كه بهار و تابستانها مي آيد اينجا، مي گويد استخوانهايش نم مي كشند و به گمانم قد مي كشد كه از هر چه آشنا و غريبه كه ديده ام بلندتر است، شايد هم يك روز بهاري سر انگشتهايش شكوفه مي كند، كسي چه مي داند.

**

سر بزرگترها كه گرم بشود به سهم ارباب و رعيتي، من شاهي گندم و جو آبي و ديم و بحث ترسال و خشكسال، فرصت خوبيست براي بيرون خزيدن از در كوتاه چوبي.

استخر را كه رد كنيم دالان سايه روشن باغ ها آغاز مي شود تا سر كرت هاي گندم و تك توك درختهاي بادام و گردو كه از بار ترسالها خم شده اند.

باد مي پيچد به ميان برگهاي سنجد و توت، صداي زمزمه جويهاي آب مي آيد و سماع برگها آغاز مي شود، سايه ها و روشن ها مي لرزند و انگار اين ميان كسي صدايت مي زند، وهم برت مي دارد و تا سر كرت ها يك نفس مي دوي.

چشمهايت كه به نور زرد نيمروز عادت كنند، سبزها و طلايي ها چشمت را مي زنند.

جاليزهاي شبدر، يو نجه، خيار، خيار چمبر، گاهي هندوانه، گاهي نخود، لوبيا

پراكنده ميان كرت هاي گندم و جو ديم، نعنا، پونه هاي رديف كنار جويبار، شقايق هاي روييده روي شيب تند سيل بند و گل هاي وحشي زرد رنگ، همه تماشايي يند.

مي شود رد آب را گرفت و تا انتهاي تپه هاي سبز و زرد رفت، مي شود چند تايي شاه توت ميهمان تك درخت كهنسال شد و به تماشاي شانه به سرها نشست، مدرسه كوچك آبادي را ديد و پا گذاشت به سيل بند كه ميان بر است.

كه مسير بازگشت گله است، كه از پشت باغهاي سيب سر در مي آورد و تنها نانوايي كوچك آبادي.

غروب ها عطر نان تازه مي آيد، نان پر از خشكه تره، سياه دانه و سبزيهاي معطر تپه هاي همين اطراف كه چوپانها بهار مي چينند .

روز كه تمام بشود، يك به يك فانوسهاي دور استخر كه روشن بشوند، زمان بازگشتست.

شب اينجا سردست و نمور، هر چه هم خودت را بپوشاني، باز رگه هاي رطوبت به جانت نفوذ مي كنند و احتمالا صبح استخوان درد مي گيري، شايد هم قد بكشي، بقيه اش را هم خدا مي داند .

پ.ن : هر داستاني پاياني دارد و داستان يك آبادي جايي تمام مي شود كه من هم

و شكل يك به علاوه بزرگ كه دلش مي خواهد اضافه شود به زمين، كنار گمب آب دراز مي كشم، چشمهايم را هم مي بندم و صبر مي كنم تا آب و آتش و آسمان، باد و خاك هر كدام بيايند و سهمشان را بردارند، جاري بشوم تا پاي كرتها، بشوم يك شقايق وحشي، يا يك خوشه گندم، يا پوست بادامهاي شيرين كه ميان تنور شعله مي كشند و مي سوزند، قرارست لالايي هم بخوانم براي برگهاي پاييزي

اين بار كه آمدي گوش كن، شايد صداي باد از هميشه آشناتر باشد، شايد !

گمب: به ضم گاف و سكون ميم و ب

چيزي شبيه يك آب انبار كوچك است سر راه آب جاري قنات

خشكه تره : تره خشك شده

ترسال : سالهاي پر باران، متضاد كلمه خشك سال

من شاهي: واحد وزن معادل 6 كيلوگرم

داستان يك آبادي-2

Posted in داستان by نيلگون on ژوئیه 5, 2008

پيش نوشت: از اينكه اينهمه بين اين دو تا پست فاصله افتاد، معذرت مي خوام.

*

پاشو دستت را بده به من، پله ها فاصله شان از هم زيادست، ليز هم هستند

به خاطر وجود رطوبت و خزه هاي روييده ميان شيار سنگهاي ريز و درشت

رد بشويم از زير اين طاق كوچك و بپيچيم دست راست، اولين خانه خشتي با آن سقف گنبدي شكل

كاهگلي خانه اربابي ماست.

اربابي اربابي كه نيست، سرجمع دو تا اتاق نمور تاريك دارد، دو تا ايوان كوچك رو به جوب، چندتايي

درخت سيب گلاب و به و تنها چيزي كه متمايزش مي كند از بقيه خانه ها، جوب آب آوازه خوان ميان

خانه است كه تنها ازخانه عمه رد مي شود و ما و بعد بي دغدغه مي رود تا بريزد به دل استخر و

بنشيند به تماشاي بازي سنجاقكها و فقط با رقص باد موج بخورد و پاهاي پرده دار مرغابيها تا نوبت رفتنش برسد.

اينجا شلوارهاي كهنه جين خيلي به كار مي آيند، پاچه هايت را مي تواني بزني بالا و تا دلت مي

خواهد تويجوب آب راه بروي،حتي توي استخر، خيس هم كه شدند و گلي خوب كهنه اند ديگر و البته

زمان پايين آمدن ازدرختهاي توت سفيد و گردو كه عجيب جان سختند اين شلوارها.

عمه تا بفهمد آمده ايم، عصاي گره گرهش را مي كوبد به ديوار مشترك و بابا را صدا مي زند

عمه به بابا مي گويد عمه جان، به من مي گويد عمه جان، ترا هم كه مخاطب قرار بدهد مي گويد عمه جان

اين ميان فقط فرخ است كه عمه، پسرجان، فرخ جان، مادر جان صدايش مي كند.

از سر ديوار كوتاه سيني چاي تازه دم را مي دهد دست بابا با آن پولكي هاي به هم چسبيده اصفهان

و حبه قندهاي نم كشيده كه ترجيحشان مي دهم به تمام انواع واقسام پولكي ها از زعفراني گرفته تا

نارگيلي و الي آخر و هميشه عذر خواهي مي كند از مامان :

«ببخش عمه جان، قندها را توي چاهار تا كيسه هم بگذاري، نم مي كشند اينجا»

و راست مي گويد.

عمه هم كه بهار و تابستانها مي آيد اينجا، به گمانم قد مي كشد كه از هر چه آشنا و غريبه كه ديده ام

بلندتر است، شايد هم يك روز بهاري سر انگشتهايش شكوفه مي كند، كسي چه مي داند.

ادامه دارد. . .

Tagged with:

داستان يك آبادي-1

Posted in داستان by نيلگون on ژوئن 28, 2008

نه مثل عشق آباد و اسلام آبادست، نه حتي دارآباد و نازي آباد و خاني آباد.

توي نقشه استاني كه پيدايش نمي كني هيچ، به يك كيلومتريش هم كه برسي GPS ات نشانش نمي دهد.

تا حسين آباد عاشق را رد كني، از سر آخرين پيچ پيدايش مي شود.

همان صفحه شطرنج با خانه هاي زرد وسبز كه آن پايين پيداست با شاه و وزيري كه هر دو سپيدارهاي خانه عمه طوبي هستند.

مي گويند چهل چيز به صاحبش مي رود و انصافا اين سپيدارها فقط به قواره اين خانه اندازه هستند.

ورودي ده پوشيده ازسنگفرش تيره مبهميست كه تازه واردها ساده از رويش رد مي شوند و آشناترها با كمي تأمل از كنارش.

طول مي كشد تا بفهمي زير هر كدام از اين سنگهاي تيره كوچك كودكي آرميده است، زني يا مردي.

سنگها كوچكند، آنقدر كوچك كه احساس مي كني اينجا همه كودك اند يا كوچك، آن زمان كه مي روند.

كمي به خودت بيايي و فاصله بگيري از اين بهشت كوچك بي نام به گمب آب مي رسي، چند پله پايين تر خنكاي آب روان و

ماهيهاي نقره اي كوچك و بازيگوش قنات انتظارت را مي كشند تا دست و رويي بشويي، آبي نوش جان كني و همزمان به

تماشاي سيماب سيال تنشان بنشيني.

خوب سيربشوي از اين بازي قايم باشك و رد آب را كه بگيري اول مي رسيم به خانه هاي خشتي اربابي و بعد 20- 30 تايي

خانه كوچك و بزرگ كاهگلي دور تا دوراستخري لبريز از آب مواج سبز رنگ كه آن انتها شاخه شاخه مي شود به جوبهاي پهن آب

كه سلانه سلانه مي روند به سمت باغ هاي پايين ده و كرت هاي ناتمام گندم و جو و شبدر و خيار و خيارچنبر و آن درخت

كهنسال شاه توت كه انتهايي ترين نقطه قلمرو سرسبزي در ميانه اين كوير بي انتهاست.

پ.ن: گمب به ضم گاف و سكون ميم و ب

چيزي شبيه يك آب انبار كوچك است سر راه آب جاري قنات

ادامه دارد…

Tagged with: ,