يادداشت هاي گاه و بيگاه

آدماي روزگار

Posted in كودكانه, پازل زندگي من, بازي هاي وبلاگي, خودماني by نيلگون on سپتامبر 14, 2009

تأثيرگذارترين آدم زندگيم بدون شك همان پيرمرد لاغر و نحيف بود، با عصاي گره گره قهوه اي سوخته و كلاه سرِ كت و شلوارهايي كه تا يادم هست به تنش لق مي زدند. پدرم پيش از تولد من سازمان زمين شناسي را رها كرد، كه بيايد اين سالهاي باقي مانده را با پدرش سر كند. پيرمرد سرطان ريه داشت، ، آمد و ساكن دوتا اتاق طبقه بالا شد، يكي‌اش شد كتابخانه و آن ديگري هم جا به جا پر از دارو و دوا بود، با يك ميز پايه كوتاه كوچك و زمستان ها هم كرسي، كه جان مي داد براي رها شدن زير گرماي مطبوعش و گوش سپردن به قصه ها تا خوابم ببرد. من مهمان ناخوانده اي بودم كه كم كَمَك شدم صاحبخانه، رضا خان هم مي آمد، هم قد باباكلاهي بود، اما چهار شانه و درشت، آنقدر بزرگ كه تا آخر شاهنامه گمان مي كردم بايد خود رستم باشد، اما وقتي رستم سهراب را كشت، فهميدم كه نه، اين آدم آدم ديگريست. چند سالي هست زنش مرده و فقط يك دختر دارد، كه شده تمام دلخوشيش. سالهاي قبلش هم رفيق گرمابه و گلستان پيرمرد بوده و حالا از تنهايي روزها، پناه مي آورد اينجا. مي نشينند با هم شاهنامه مي خوانند، ويس و رامين، ليلي و مجنون و … و گاهي هم مشاعره مي كنند، عالمي دارد. من عاشق تمام كتابهايي هستم كه نقش سيمرغ دارند، سواد هم ندارم كه بخوانمشان، فقط باباكلاهي هر چند خطي كه مي خواند، كوتاه توضيح مي دهد كه چه گفتند و چه شد. گاهي هم از بر مي خوانند و دوتايي. رضاخان بعضي وقتها كتاب فارسي نوه اش را مي آورد، با هم مي نويسيم باران و من از همان 4- 5 سالگي مي دانم كه آن مرد در باران مي آيد، مي دانم كه بايد بيشتر كتاب فارسي تمام بشود تا برسيم به اسم من و هميشه فكر مي كنم كاش اسم من هم بيتا بود، رضاخان مي گويد، ليلا هم خوب است.

اگر اين روزها را به اضافه پارك رفتن هاي بعد از ظهر بكنيم و تاب خوردن، نقش هاي قالي و گاهي هم بستني قيفي و سفر، مي شود تمام كودكي من كه خيلي زود تمام شد. بعدش هم مي شود همان حكايت مشرق و مغرب كه فرزام گفته، از كتابهاي شعر و داستان و شريعتي كه جمع شدند بگير تا ترانه هاي حميرا و مهستي و هايده كه پيرمرد عاشقانشان بود.

بي انصافي يست كه نگويم از اينجا به بعدش پدرم بود و كوير، لاك‌پشتهاي پنهان زير برگهاي پهن ريواس و پرواز فاتحانه عقابها، كبك ها كه انگار قِل مي خوردند و گله هاي گوسفند، با بره هاي سفيد رها و تا دلتان بخواهد مرمر سبز با رگه هاي هزار رنگ.

بعد هم آدم هاي زيادي آمدند و رفتند و تعداد اندكي هم ماندند، هر كدام نقش خودشان را زدند. يكي‌ از آن آدمهاي ماندگار تنها دوستيست كه اينجا را مي خواند و تمام زندگي مرا ريز به ريز مي داند.

Advertisements

كلمه بازي

پيش نوشت: بعضي جوابها شايد به نظر نامرتبط بيان، تا جايي كه شده در موردشون توضيح دادم.

دريا: موج، تلاطم، باران بهاري

قهوه: شباي امتحان، ترجمه، ژيلا (شبي كه فرداش سه تا امتحان داشت، با يه ليوان قهوه، جوري خوابش برد كه اصلا نميشد بيدارش كرد)

غرور: بهش احتياج دارم

مدرسه: مريم

دفتر مدير: خانم اجازه!

آبگوشت: دوس ندارم

قورمه سبزي: غذاي خانواده

رياضي: من عاشقشم، آقاي نجفيان (بهترين دبير رياضي كه داشتم)، آقاي نواب (بدترينشون)

آهنگ: بزن باران

ماه رمضون: و خدايي كه درين نزديكيست

استخر: دريا در مقياس نانو

روزنامه: تحريريه + گربه هاش

كودكي: دوچرخه سواري توي خيابون بهار، گلهاي لاله عباسي

قزوين: گلوكزان (كارخانه توليد نشاسته، گلوكز و گلوتن)

دروغ: توانگر كند مرد را

ليسانس: 135 واحد ناقابل

فوتبال: احمدرضا عابدزاده

قانون: يه فيلم هندي بود اون روزا

پرواز: محمدرضا شفيعي كدكني ..َ.پر

اشك: تا چند ماه اول بعد از تولد، خبري ازش نيست

وبلاگ: به قول وردپرس: express yourself

شب: من درين تاريكي/ من در اين تيره شب جان فرسا/ زائر ظمت گيسوي توأم

زندگی: آتشگهي ديرينه پابرجاست، زنده رود

عشق: همه عمر برندارم سر ازين خمار مستي/ كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي

هلو: خوشمزه اس

تحصيل: از باب تفعيل

خارج: خارج از محدوده! اون ور آب، جايي كه گشت ارشاد نداره ؟

خواب: لازمه

اينترنت: آرپانت، وينتون سرف، تيم برنرز- لي

مجلس: مشروطه

سال88: پاييز زودرس

كلم پلو: خاله بزرگه (خيلي كلم پلو درست مي كرد)، من ترجيح ميدم براي رفع گرسنگي، دستمال سفره بخورم تا كلم پلو

كتاب: دارم سخن فراوان/ با آنكه بي زبانم، گنگ خواب ديده

پس نوشت: مي دونم كه قبل از اين به بازيهاي ديگه اي دعوتم كردين ولي اجازه بدين با بازيها مثل بچه ها برخورد كنيم و هر زمان كه خواستيم انجامشون بديم.

آزاده نامرئي

Posted in بازي هاي وبلاگي by نيلگون on نوامبر 2, 2008

خيلي دوست دارم نامرئي بشم و حالا كه كتايون عزيزم و خيلي از دوستان ديگه اين فرصت رو به من دادن، نامرئي ميشم و اول ميرم سراغ مريم كه تنهاست و مطمئن ميشم كه حالش خوبه و ديگه شبها، تنهاييش رو با گريه پر نمي كنه.

بعد ميرم داروخانه اش رو مي بينم و بعد از اون ميرم سراغ اون يكي خواهرم كه خيلي كدبانو هستش و همه جور ترشي و مربا و لواشك بلده درست كنه، ميرم هم خودش رو ببينم، هم خونه جديدش رو كه تا حالا نديدم.

ميرم سراغ تمام كتابخونه هاي اين دور و بر و تا دلم مي خواد تو مخزن كتابشون مي گردم و كتاب هاي خوندني رو جدا مي كنم و تا هر وقت دلم بخواد امانت مي گيرم J

نيمه شبها وقتي كه بارون مياد، مي زنم از خونه بيرون و قدم مي زنم تا خود صبح

از ديوار همسايه بالا ميرم و سوار تاب آهني بزرگ وسط حياط ميشم و تاب مي خورم، شايد يكي دو تا خرمالو هم از توي باغچه بچينم و نشسته بخورم

يه سر ميرم شركتي كه قبلا كار مي كردم و يه سرو گوشي آب ميدم ببينم اوضاع چطوره J

ميرم كنار دريا و پا ميزارم توي آب و تا اونجا كه بشه پيش ميرم، تا جايي كه تمام قد برم زير آب و بعدش خوب برمي گردم ديگه !

ميرم كانادا و بعدش مرئي ميشم و ميرم ساراي دوست داشتني و آزاده عزيز و چندتايي دوست ديگه رو مي بينم، بعدش هم ميرم هامبورگ سراغ ياسمين جونم

به خواهرم ميگه از دختر بزرگه بپرسه من چه وقتايي مامان بدي هستم و ميشينم گوش مي كنم

ميرم دربند و نمايشگاه و پارك ساعي !!!

حتما ميرم مهد كودكي كه قراره دختر بزرگه به زودي بره و همه چي رو حسابي زير نظر مي گيرم

هر وقت هم دلم خواست مي خوابم

شركت همسر جان هم ميرم، مگه چند بار شانس در خونه آدم رو ميزنه J

بزرگترين ترس زندگي من !

Posted in بازي هاي وبلاگي by نيلگون on اکتبر 19, 2008

اعتراف بهش برام سخته، از روزي كه دوست خوبم، وبلاگچي به اين بازي دعوتم كرده، گيجم.

نوشتن از ترسهام هم براي من دلهره آوره، شايد چون مدتهاست كه به نوشتنشون فكر مي كنم و بعدش به هزار و يك دليل منطقي و غير منطقي از نوشتنشون طفره ميرم.

گمونم ترسهام خيلي زود شروع شدن، ترس از تنهايي و تاريكي غروبهاي دلگير پاييز كه از خواب بيدار مي شدم و تنها صدايي كه مي اومد، هوهوي باد لابلاي درختاي حياط قديمي بود و قار قار كلاغايي كه آخر قصه دنبال خونه هاشون مي گشتن.

اوايل منم دنبال مامان و بابا مي گشتم و بعد مي زدم زير گريه، درست زير راه پله اي كه مي رفت بالا و چند لحظه بعد هيكل لرزان و نحيف بابا كلاهي كه تكيه داده بود به همون عصاي كنده كاري شده قهوه اي سوخته از راه مي رسيد، بعدتر ها مي نشستم توي تخت و زار مي زدم، تاريك بود و مي ترسيدم تا پاي راه پله ها كور مال كورمال برم، هر قدر روزها كوتاه تر مي شدن و شبا بلند، بيشتر مي ترسيدم، از همه چيز، از درختاي انار، از باد، از كلاغا، از صداي جير جير پنجره، از سايه خودم، از همه چيز، غير از اون هيكل باريك بلندي كه از پله ها آروم آروم پايين مي اومد و چراغ هاي هال رو يكي يكي روشن مي كرد.

روزها گرم و بلند بودن كه بابا كلاهي براي هميشه رفت، رضا خان هم رفت و شاهنامه خوني ها و ليلي و مجنون  و شيرين و فرهاد تعريف كردنها تموم شد كه تموم شد.

حياط قديمي تيكه تيكه شد مثل خاطرات من، مثل كودكيم، شمشادها و بيدمشكها و انارها از ريشه در اومدن، عين ما و خاك شدن، خاك و خاشاك سرگردون توي كوير درندشت.

ترسهاي تازه اومدن، ترس از خوب نبودن، از پذيرفته نشدن، از دوست داشتني نبودن

ترسهاي يك دختر معمولي از خودش، از فكرهاش، از آدماي دور و برش، از خدايي كه چتري هاي روشن بازيگوش رو بيرون مقنعه دوست نداشت و دعاي دختر بچه هايي كه نماز اول وقت نمي خوندن رو نمي شنيد، شايدم مي شنيد و اجابت نمي كرد.

ترس از چراغهاي تاريك رابطه، از تعريف زشت خوب بودن، بله و چشم گفتنهاي بدون فكر، مقايسه شدنهاي پشت هم، خوب بودن مثل نازي، مثل مريم، مثل اين، مثل اون، مثل همه غير از خودم، غير از من من!

مثل خودم شدم و مايه مباهات هيچ كس، خيلي بده، خيلي بد !

و بعدترها ترس هاي بزرگتر براي يك دختر دم بخت

ترس دمادم، ترسي كه لحظه لحظه همراه من بود، همراه من عاصي، ازدواجي كه من رو برمي گردوند به كلاف سردرگم خانواده اي كه از اولش هم براش وصله ناجور بودم، اگه گره مي خورم، نه راه پيش داشتم، نه راه پس و گره نخوردم.

تنهاييم بيشتر شد، تنهايي ترس تازه نبود، ترس هميشه بود، ترس تمام سالهاي زندگي

چندين و چند سال گذشت و آرام شدم، خو گرفتم، ولي هنوز هم مي ترسم، از خودم، گاهي كه ديو درونم بيدار ميشه، از ظلمت نفسي پنج شنبه شبها كه تمام كودكي مي شنيدم

از خودم مي ترسم، گاهي كه سرزنش مي كنم، گاهي كه سرزنش ميشم، گاهي كه صداي والد كم حوصله اي رو مي شنوم كه مي دونم دوستم نداره

هنوز هم مي ترسم از چراغهاي خاموش رابطه، از تاريكي، از تنهايي، از خودخواهي

از ديني كه به درختهاي باغچه دارم، به پرنده ها، ماهي ها، به زاينده رود

از تاواني كه بايد براي دور ريختن تيكه هاي نان بدم، از نديد گرفتن گندم

از امنيتي كه من و هر زن ديگه اي رو با شر و عدم امنيت براي جامعه اش برابر مي كنه

از خاكي كه انگار ديگه من رو دوست نداره

من مي ترسم، از خيلي چيزها مي ترسم و معلومه كه هيچ كدوم بزرگترين ترس من نيستن

بزرگترين ترس من، يه ترس مادرانس، ترس از ترسيدن دخترام ازين ترسهاست، ترس از تجربه تك تك اين ترسها توسط دخترهاست، از اين خيلي خيلي مي ترسم، بيشتر از تموم ترسهام.

پ.ن : بزرگترين ترس زندگي شما چيه ؟

در موردش فكر كنين، شايد نوشتينش، شايد هم نه !

پ.ن : ترس قشنگ نيست ولي اين ترس خيلي دقيق و با تمام وجود تصوير شده، اگه دلش رو دارين، بخونينش .

دلم مي خواهد

Posted in بازي هاي وبلاگي, خودماني by نيلگون on اکتبر 6, 2008

اسم بازی هست دلم میخواهد و رسم آن اینکه بنویسیم دلمان میخواهد فیلمی ببینیم که در آن …

كافه جويبار دو ماه خيلي خيلي طولاني تعطيل بود، حالا دوباره آقا اصلان برگشته و براي شروع همه رو به اين بازي دعوت كرده .

من فيلم زياد نمي بينم، فيلمنامه نوشتن هم بلد نيستم ولي خوب.

دلم مي خواد يه فيلم رنگي ببينم، كه تمام آدماش خاكستري باشن، سفيداش، سياهاش، مسلموناش،  مسيحياش

دلم مي خواد يه فيلم رنگي ببينم، كه اگه بارون داره، عشق داره، دوري داره، گريه داره، آخرش هم رنگين كمون داشته باشه.

دلم مي خواد فيلماي رنگي ببينم از بچه هاي سياهي كه خيلي خوشبختن و سير، با لباساي مرتب و شكمايي كه از سوء تغذيه ورم نكردن

دلم مي خواد فيلماي رنگي ببينم از جنگهايي كه هيچوقت شروع نشدن، آدمايي كه مثله نشدن و تك تير اندازايي كه اصلا وجود ندارن

دلم مي خواد فيلماي رنگي ببينم از بچه هايي كه اسم هيچ دارويي رو بلد نيستن و نبودن، اسم هيچ بيماري هولناكي رو، و اصلا نمي دونن بيمارستان كودكان كجاس

دلم مي خواد فيلماي رنگي ببينم از گرده هاي گلي كه همه جاي دنيا سرك مي كشن و گلهاي سرخي كه حتي كوير رو هم مبتلا مي كنن

دلم مي خواد فيلمي ببينم كه سازنده اش، سناريستش، سان _سورچيش هيچ كدوم من و آدماي ديگه رو احمق فرض نكنن

فيلمي كه به هيچ مليتي، قومي، قبيله اي، ديني، مسلكي توهين نكنه

فيلمي كه حداقل محض رضاي خدا ديالوگاش حذف و اضافه نداشته باشن

فيلمي كه بازيگراش يك دهم قهرماناش، شهامت و انسانيت و درستي داشته باشن

فيلمي كه آدماش فقط فيلم بازي نكنن

فيلمي كه فقط چند تا ستاره و 6 ميليارد سياهي لشكر نداشته باشه

تنهايي آدماش با چيزي بهتر از تنهايي پر بشه

سياه و سفيدم اگه هست، با ديدنش خواباي رنگي ببينم