يادداشت هاي گاه و بيگاه

و ساعت چهار بار نواخت

Posted in خودماني by نيلگون on February 13, 2014

نمی دانم قصه از کجا شروع شد؛ اما به آنجا رسید که تصمیم گرفتیم دار و ندارمان را بگذاریم روی هم و برویم سراغ خرید مجوز تهران. همزمان هم دوره افتادیم توی تک تک محله ها و  خیابان های این شهر درندشت تا یک جای مناسب برای کسب و کار خانوادگی آینده دست و پا کنیم. حالا که دارم قصه تعریف می کنم باید بگویم گذشت و گذشت و گذشت و هشت، نه ماه بعد یک جایی پیدا کردیم درست آن سر شهر و ماجرای رفت و آمد روزانه (شما بخوانید سفر غرب به شرق خانوادگی) و داروخانه داری سه نفره آغاز شد. اولش مثل این بود که پا گذاشته ایم توی  دنیای بیگانه ها و برای خواندن نوشته ها و فهم حرف های موجودات عجول کم حوصله ای که همگی دارند همزمان با هم حرف می زنند فقط باید چشم بدوزیم به دهان آن یکی میم؛ اما آرام آرام  آموزش فشرده در محیط و روزی 13-14 ساعت خواندن و شنیدن این زبان بیگانه نتیجه داد و کار به جایی رسید که چشم بسته هم بتوانیم بقیه نسخه را حدس بزنیم یا برویم سراغ قفسه داروها. البته به جز ستون های بلند داروهای اعصاب و خواب آورها که مثل اینکه مردم ما ارادت خاصی به آن دارند.    

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: