يادداشت هاي گاه و بيگاه

مهر من

مهر من آن سالها، سي و يكم شهريور آغاز مي شد، با پايان ناگهاني تابستان گرم و پذيرا، با جنگ، با هشدار بي امان آژير قرمز، با به هم چسبيدن از سر ترس، سكوت ممتد و گوش سپردن به آسمان و زمين، آنقدر كه صداي چكيدن قطره ها از نيمكت دوم، رديف وسط به وضوح شنيده مي شد و بعد صداي گريه سحر و بغل دستي هايش…

با قامت اغواگر پرچم بزرگ سرخ رنگ ايست كه انتهاي رديف طولاني پله ها كنار در مدرسه مي ايستاد و برداشتنش براي فرار از صف هزار پاي لاك پشتي تا خود خانه، شده بود آرزوي چندين و چند ساله من

با زنگ ساعت 11 و ربع و سرريز شدن سيل خاكستري دخترها به خيابان يكطرفه، با روپوش هاي زشت گشاد و شلوارهايي كه به ضرب دكمه اضافه و گاهي سنجاق قفلي سرپا مانده بودند و مقنعه هاي مچاله

با موكت نمور نازك بد بو كه پهن مي شد روي برف هاي يخ زده حياط دبستان تا هر روز رأس ساعت 1 جشن تكليف بگيريم. با بدن هاي سرمازده بي قرار كه براي به پايان بردنش عجول بودند، با دستهاي يخ زده كه بعد دعاي وحدت از هم باز نمي شدند، با شيطنت هاي كودكانه و راز و نيازهاي كوچك به درگاه خداوند بخشنده مهربان

با همكلاسي هاي غم زده كه ميانه سال از راه مي رسيدند، همكلاسي هايي كه كتاب و دفتر و گاهي روپوش هم نداشتند، يخشان حالا حالا باز نمي شد، همكلاسي هاي دلشكسته جنگ زده كه فقط تا مدتها سر كلاس سرشان را مي گذاشتند روي دستها و زار مي زدند، درست مثل يكي از دوازده تا مريم كلاس كه تازه برادرش شهيد شده بود

با راهپيمايي هاي گاه و بيگاه اجباري، با عضويت بسيج افتخاري، با كلاس هاي آموزش دفاعي، با گلنگدن و كلاش و شناخت اثر انواع گازهاي اعصاب لعنتي روي جسم و روح آدم ها، با آموزش كمك هاي اوليه كه ديگر مثل نوشدارو بودند براي اينهمه سهراب

مهر من، مهري كه با از كرخه تا راين تمام شد.

Advertisements

18 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. پريسا said, on اکتبر 7, 2009 at 5:00 ب.ظ.

    راست میگی شروع مدرسه با شروع جنگ و بعد ها هفته ی جنگ همراه بود. نسل ما با این جنگ لعنتی بزرگ شد و اثراتش، همیشه با ما خواهد بود. گاهی دخترم به من میگه مامان تو چرا همیشه نگرانی. اون نمیدونه که همراه با جنگ زندگی کردن یعنی چی. باز هم خدا رو شکر که در جایی تمام شد.

    • nillgoonn said, on اکتبر 9, 2009 at 4:26 ب.ظ.

      چه كودكي عجيبي داشتيم، اميدوارم بچه هاي ما و همه بچه هاي دنيا كودكي آرام و شيريني رو تجربه كنن و ما به شادي اونها شاد باشيم.

  2. لاله said, on اکتبر 7, 2009 at 5:33 ب.ظ.

    وای آزی با این پستت رفتم به اون سالها. بغض کردم و اشک ریختم و همه اون خاطره ها جلوی چشمام زنده شد وای دسته گلی که یه روز روی نیمکت جای اون دخترک بازیگوش نشست و فهمیدیم که مرگ خیلی خیلی نزدیکه.

    • nillgoonn said, on اکتبر 9, 2009 at 4:29 ب.ظ.

      خيلي متأسفم لاله جونم، نمي خواستم براي كسي خاطرات اون روزها رو زنده كنم، چقدر غم انگيز. ما شجاعت پشت سر گذاشتن اون روزها رو داشتيم، روزهاي روشن و آفتابي منتظرمونن.

  3. بی تا said, on اکتبر 7, 2009 at 9:36 ب.ظ.

    عزیز دلمی

    • nillgoonn said, on اکتبر 9, 2009 at 4:09 ب.ظ.

      قربونت برم بي تا جونم

  4. كتايون said, on اکتبر 7, 2009 at 10:00 ب.ظ.

    نسل سوخته.زير اوار موندن همسايه…ترس ترس ترس

    • nillgoonn said, on اکتبر 9, 2009 at 4:10 ب.ظ.

      دقيقا
      فقط ترسه كه خوب يادمون مونده

  5. عسلی said, on اکتبر 8, 2009 at 11:27 ق.ظ.

    چه خاطره های تلخی دارین از اول مهر

    • nillgoonn said, on اکتبر 9, 2009 at 4:11 ب.ظ.

      خدا رو شكر كه تموم شدن و نسل هاي بعد تجربه شون نكردن

  6. زهرا باقري شاد said, on اکتبر 8, 2009 at 8:14 ب.ظ.

    مهر شما كه همان محبت شما باشه هميشه پايدار! مهرهاي نمور گذشته را هم بگذار براي همان خاطرات.

    • nillgoonn said, on اکتبر 9, 2009 at 4:14 ب.ظ.

      خدا كنه اين مهر اولي وجود داشته باشه، زهرا جان
      بايد همين كار رو بكنم، نوشتن خيلي كمك مي كنه كه تبديل به خاطره بشن و پاشون رو از حال من بكشن كنار

  7. وبلاگچی said, on اکتبر 9, 2009 at 12:21 ق.ظ.

    آخ که دلم کباب شده تا رسیدم به اون همکلاسی هایی که یخشان حالا حالاها باز نمی شد و آن مریمی که برای برادر تازه شهیدش هر روز زار زار گریه میکرد.خدا رو به خداییش قسم که نذاره خون این مردهای باغیرت پایمال بشه , ممنون عالی نوشته بودی خواهر گرامی و نکته سنج من.فرشته های کوچکت را ببوس 🙂

    • nillgoonn said, on اکتبر 9, 2009 at 4:21 ب.ظ.

      متأسفم ناراحتت كردم صابر جان، تازه اين خاطرات يك آدميه كه خيلي از اتفاقات دور بوده، حال اونهايي كه شهيد دادن و آوارگي كشيدن رو تصور هم نمي تونم بكنم. ممنون از نظر لطفت، مرسي 🙂

  8. فروغ said, on اکتبر 9, 2009 at 4:07 ب.ظ.

    به شدت خاطرات یکسانی داریم. گاهی که برای پسرم می خواهم قصه بگویم از آن زمان ها برایش می گویم که دبستانمان روبروی اردوگاه اسیران عراقی بود و هر وقت پدرم به ماموریت می رفت نمی توانستم زنگ تفریح به محوطه مدرسه بروم و از پای پنجره تکان نمی خوردم. مرگ نزدیکمان بود خیلی خیلی نزدیک. معلم پرورشی مان پس از شهید شدن برادر نوجوانش در نمازخانه مدرسه نمایشگاه عکس اجساد شهدا بر پا کرده بود . تا مدت ها از رفتن به نمازخانه وحشت می کردم . ما نسلی که این چنین کودکی و آن چنان که دانی جوانی کردیم ( جوانی که نکردیم کودکی مان را به میان سالی چسباندیم )نمی دانم می توانیم روزی تمام این تلخ کامی ها را از ذهن ودل خود پاک کنیم یا نه.

    • nillgoonn said, on اکتبر 9, 2009 at 4:24 ب.ظ.

      ترس بزرگترين خاطره مشترك سالهاي كودكي ماست، فقط اميدوارم بچه هاي ما و تمام بچه هاي دنيا روزهاي بهتر و خاطرات بهتري داشته باشن.
      آرزو مي كنم شيريني موفقيت هاي پسر عزيزتون اين تلخ كامي ها رو براي هميشه پاك كنه.

  9. شکوفه said, on ژانویه 3, 2010 at 4:43 ب.ظ.

    من در زمان جنگ 5 ساله بودم ولی دقیقا» یادم هست که هنگام شنیدن آژیر قرمز چنان ترسیدم که تا 4 سال لکنت زبان داشتم! با این که معنای کلمه ی اضطراب و ترس رو نمیدونستم اما خوب لمسش میکردم!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: