يادداشت هاي گاه و بيگاه

سرانجام

Posted in دلتنگي ها, شعرها by نيلگون on سپتامبر 16, 2009

قصه ما

كه به سر نرسيد

كلاغ پير، خدا كند اين بار

به خانه اش برسد

Advertisements
Tagged with: , ,

3 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. ماری said, on سپتامبر 17, 2009 at 1:24 ق.ظ.

    akharesh ham man falsafe kalaghe ro nafahmidam!!

  2. سعید said, on سپتامبر 18, 2009 at 11:05 ب.ظ.

    این کلاغه بدبخت فسیل شد اینقدر رفت و آمد کرد تو راه خونش 🙂


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: