يادداشت هاي گاه و بيگاه

Prison Break

Posted in خودماني by نيلگون on سپتامبر 3, 2009

از آن معدود سريال‌هايي هست كه زياد مرورش مي‌كنم.

Sara: You scared?

Michael: …

Sara: Here’s what I think. I think you are scared and you wouldn’t be human if you weren’t scared in a place like this.

Michael: when I was young, I couldn’t sleep at night, because I thought there was a monster in the closet, but my brother told me there wasn’t anything in the closet but fear, and fear wasn’t real. He said it wasn’t made of anything. It was just …air. He said you just have to face it. You just have to open that door, and the monster would disappear.

In here, though, you face your fear, you open that door, and there’s a hundred more doors behind it. And the monsters that are hiding behind them are all real.

Advertisements

5 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. بی تا said, on سپتامبر 3, 2009 at 11:28 ق.ظ.

    خیلی باحاله…

    • nillgoonn said, on سپتامبر 5, 2009 at 10:54 ق.ظ.

      سلام بي تاي عزيز
      همينطوره …

  2. دیوونه said, on سپتامبر 3, 2009 at 6:08 ب.ظ.

    با مطلب » چقدر زود دیر میشه » آپم

  3. سروش said, on سپتامبر 4, 2009 at 6:21 ب.ظ.

    عجب


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: