يادداشت هاي گاه و بيگاه

پراكنده

Posted in خودماني by نيلگون on May 26, 2009

نشسته ام هي براي خودم مرور مي كنم و هي مي گويم حيف

حيف آنهمه اشتياقي كه براي رأي دادن داشتم، كه با همان اولين رأي توي آن شهر دو نفر و نصفي كه سر جمع دوتا كانديدا داشت، كه يكي منتخب من بود و ديگري منتخب خانواده به باد رفت.

كه ناچار شدم رأيم را سفيد بيندازم، اولين انتخابم را

و درست چند سال بعدش كه از قفس رهيده بودم و ساكن اتاق 311 خوابگاه بودم، اگر خا — تمي نبود، اگر ترس از رأي آوردن آن ديگري نبود، باز هم اشتياقي براي رأي دادن نبود.

يادم نمي رود، يكي برد ايران از استراليا را، كه كلاس آمار داشتيم و استاد !! حسابي تهديدمان كرده بود كه اگر نرويم، فلان و چنان مي كند و نرفتيم. آنقدر جلوي تلويزيون طبقه دوم خوابگاه بالا و پايين پريديم و ابراز احساسات كرديم كه آن صد نفر و اندي باقي مانده هم كه از كلاس آمار بيرون آمدند، آمار گلهاي زده و خورده را داشتند.

و يكي ان — ت -خا — بات ري  ا— ست ج–م–ه—–وري، ژيلا را كه هيچ وقت رأي نداده بود و ما با كلي خواهش و تمنا برديمش، من و مريم و ساناز و ندا و بهاره و …

اشتياق غريبي داشتيم، هنوز يادم هست. خوب، خوب خوب

مي دانم كه سال ها گذشته، كه من اصلا آدم ديگري شده ام، از همان آدمهاي مزخرف بي احساس كه خوب بلدند، خودشان را جم و جور كنند و بابت هيچ چيز اشتياقي نداشته باشند، از همان ها كه به همه چيز و همه كس بد بينند و ديگر مي دانند يك شبه چيزي عوض نمي شود و با تمام حرفها و حديث ها درگيري ذهني پيدا مي كنند…و هنوز هم نمي دانند كه به چه كسي، به كدام كا—– ند——- يدا رأي خواهند داد…

باشد، همه اين حرفها درست، اما من رأي مي دهم، بايد رأي بدهم 

بگذريم …

شنبه همين هفته اولين دوست دنياي مجازي را ديدم. عالي بود، عالي

كلي چيزهاي جديد ياد گرفتم و تازه فهميدم، خاله اي كه به تازگي دخترها مصادره كرده اند، دارد آن سر دنيا، دكتراي رشته محبوب من را مي گيرد

ممنونم دنياي خوب دوست داشتني مجازي و دوست عزيزم كه با اينهمه كار و گرفتاري فرصتي هم براي من گذاشتي.

—-

خبر بعد هم اينكه دخترا مهد ميرن و دختر بزرگه كلاس زبان و شنا و زبونم لال، حركات موزون هم ميره و من بين بردن و آوردن اين قل قلي يا به كارهام هم احتمالا مي رسم …

آخر همه اينهام اينكه گوگل ريدر انصافا چيز خوبيه :دي

Advertisements

13 Responses

Subscribe to comments with RSS.

  1. لاله said, on May 26, 2009 at 5:41 pm

    اول از همه اینکه گوگل ریدر واعا چیز خوبیه، وگرنه که من نوشته های دوست خوبم رو که سالی یه بار آپ میکنه از دست میدادم 🙂

    خوبی آزی جونم؟
    امیدوارم که همیشه شاد و سرفراز باشی و امیدوار

    خوشحالم که با همه شما دوستهای خوبم همراهم، برای ساختن ایرانی بهتر حتی اگر، تنها کمی بهتر

    • nillgoonn said, on May 26, 2009 at 6:02 pm

      مرسي عزيزم خوب خوبم فقط مشقام مونده 🙂
      چقدر عاليه كه شما هم رأي ميدين لاله جونم

  2. كتايون said, on May 26, 2009 at 7:21 pm

    به به!از اينورا؟خوبي؟
    هيچم چيز خوبي نيست.براي اينكه ديگه حتي سايه ات را هم نمي بينم[آيكون گله و شكايت و شيون و …]

  3. ماری said, on May 26, 2009 at 7:48 pm

    ما وقتی داشتیم می رفتیم پای صندوق رای عکس انداختیم !!که یادمون باشه

    چطوری شما؟

  4. فرشته ی مهربون said, on May 29, 2009 at 6:18 pm

    روبروی تیک و تاک ” بر می گردی ات ”

    نشسته ام

    { شاید هم خوابیده ام }

    آری

    خواب می بینم

    فقط خواب می بینم

    که ایستاده ام

  5. مجله خبری Gajamoo said, on May 29, 2009 at 11:20 pm

    سلام نیلگون عزیز.
    مثل اینکه خوش شانس بودم که بعد از مدتها دوری از نت اونم بخاطر حضور در یک پروژه ملی،شانسی سری به وبلاگت زدم و دیدم مطلب تازه ای گذاشتی و ما رو بردی به دورانی که برای اولین بار دوست داشتم رای دادن رو تجربه کنم و …… و متاسفانه همیشه آن کسی را که تو دوست داری نمیگذارند!! یا نمی تواند بر کرسی بنشیند.
    حضور دختران گل شما ” چون مادر محترمشان ” را که بتازگی قدم به عرصه ی علم و دانش گذاشتند تبریک میگم و مطمئنم آنها با داشتن مادری مهربان، کاردان و لایقی چون شما،به آرزوهای دست نیافتنی شما را در عرصه ی علم و دانش دست پیدا خواهند کرد.
    بازی ایران و استرالیا پتروشیمی اراک مشغول بکار بودم و آن روز سر کار نرفتم و هیچوقت یادم نمیره بعد از گل تساوی،تا اخر بازی رو دو زانو نشسته بودم و خدا خدا می کردم که ایران اون بازی رو ببره و ……..
    روزگار بکام شما و دیگر اعضای خانواده ی محترم خوش.

  6. آزاده said, on May 31, 2009 at 8:29 am

    خوشحالم که دوست مجازیتو دیدی. بهش حسودیم شد. امیدوارم یه موقعی منم تو و دخترای گلتو ببینم.

    • nillgoonn said, on June 7, 2009 at 4:10 pm

      مرسي آزاده جونم، الهي فدات بشم، من منتظر برگشتنت مي مونم

  7. مریم م said, on June 2, 2009 at 11:11 am

    دعوتید برای خواندن یک داستان‌واره‌ با عنوان “تهران” …

  8. حدیث مهر said, on June 3, 2009 at 11:43 pm

    سلام گلم ، لحظه ی بودن کنار شما قشنگنرین هدیه خدا بود تو اون سفر … دلم برای دخترها اساسی پرکشید الان ، میشه بجای من یکی یه بوسه بچسبونی رو گونه هاشون ؟

    • nillgoonn said, on June 7, 2009 at 4:12 pm

      سلام ياسمين جونم، چشماي ما رو روشن كردين خانمي، ما هم خيلي دلمون تنگ شده، چشم 🙂

  9. shantal said, on June 5, 2009 at 10:57 pm

    همیشه دلم میخواست اولین دوست مجازی ای که میبینی خودم باشم:((

    • nillgoonn said, on June 7, 2009 at 4:14 pm

      هي هي
      نمي دوني چقدر اون روز با ياسمين با اينكه نمي شناختت در مورد تو حرف زديم
      خيلي دلم مي خواد ببينمت دخمل


Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: