يادداشت هاي گاه و بيگاه

گذار

Posted in خودماني, دلتنگي ها by نيلگون on December 16, 2008

اشتياق عجيبي داشتم

بعد چندين و چند سال باز سبزها و سرخ ها را مي ديدم.

آنهمه گل و گياه گونه به گونه باغ بوتاني، لاله هاي ميانه ميدان، سرخدارها، به هاي ژاپني و ياس هاي زرد

— ارديبهشت، آبشار اقاقيها هم بود كه امسال گذشت.

خدا خدا مي كردم كه نگهبان در اصلي كارت دانشجويي از من نخواهد و به تذكر براي توگذاشتن موهاي كوتاه سركشم كفايت كند.

آرام از كنار محوطه نگهباني رد شدم، نه نگهباني بود و نه تذكري !!

مي خواستم از ميان باغ بوتاني تا گروه ميانبر بزنم كه دلم انگار راضي نبود، راست همان خيابان طولاني را گرفتم تا برسم به چهار راه و بعد كلي رفتن بپيچم دست راست و نزديك آن يكي در ورودي وارد همان گروه يا ماست بندي خودمان بشم.

چشمهايم قرار نداشتند، دو دو مي زدند دنبال يك لبخند، دنبال يك چهره آشنا، يكي كه آن دورها دست تكان بدهد و بگويد من، اينجا ….

يكي كه راه رفتنش را بشناسم، صداي آشنايش را پشت سرم بشنوم و برگردم … سلام … سلام

يكي با شتاب بيايد و بزنم سر شانه ام و بگويد اوه، با اين عينك شده اي عين بچه خرخوانها …

آدمها دسته دسته مي آيند، سلام، سلام ……. چطوري ! خوبي ! بابا كجايي !!!!!!

چيزهاي مبهمي مي شنوم، سايه هايي هم مي گذرند و من فقط در مسير آشنا قدم برمي دارم، اين بار بي شتاب، كلاسهايم دير نمي شوند، از دكتر احساني هم ديگر نمي ترسم، بايد بازنشست شده باشد تا حالا يا حداقل ديگر مدير گروه نيست، مدير گروه هم كه باشد، من ديگر دانشجوي اين دانشكده نيستم.

مي پيچم، هيچ فرقي نكرده، همانجاست روبروي باغ بوتاني و سلف استادها، ياد دكتر رهبر بخير و كلاسهاي پر استرس فيزيك …

چشمهايم را هم كه ببندم مسير را بلدم، رسيده ام دم در گروه، همان دوتا پله كوتاه كه فقط خدا مي داند زمستانها چند بار روي مرمرشان سر خورده ام، حالا دفتر گروه، اينور ماست بندي، راه پله ها، دفتر استادها روبروي هم، آزمايشگاه، كلاس ها و … و … و .

چشمهايم را باز مي كنم، بيرون در غربي ايستاده ام، گيج و منگ

چيزي عوض شده، بوها، رنگها، ديگر اين سبزها و سرخ ها به وجد نمي آرندم، حتي تماشاي ماست بندي با آنهمه خاطره و عمليات، از پاستوريزه كردن شير بگير تا درست كردن پنير و ماست و بستني

چيزي عوض شده، چيزي كه ربطي به درخت ها و گلها و سنگفرش اين خيابان طولاني ندارد، اينجا براي من غريبه است با تمام آدمهايش كه از ديدن هيچ كدامشان به وجد نمي آيم، كه نمي شناسمشان، كه غريبه اند، غريبه با من كه سالهاست هر روز در ذهنم مرورش مي كنم با همان فضا، با همان آدمهاي قديمي.

كاش نيامده بودم، كاش …

چشمهايم را مي بندم، دست مي كنم توي جيب پالتو، دكمه ها را لمس مي كنم و كسي با من مي خواند :

رهگذار عمر سيري در دياري روشن و تاريك

رهگذار عمر راهيست بر فضايي دور يا نزديك

با گذشته برمي گردم.

پ.ن : دوستان لطف داشتن و به پايلوت پلن گروه ما مي گفتن ماست بندي !!!!

Advertisements

11 Responses

Subscribe to comments with RSS.

  1. سارا رها said, on December 16, 2008 at 11:01 pm

    من هم دقیقاً همین احساس رو داشتم وقتی که بعد از سالها برگشتم شریف واستادهای قدیمی‌ام رو دیدم. هر چند که هنوز چندتایی از قدیمی ها مانده بودند، ولی دانشگاه اصلا آنی نبود که در خاطرات من بود. با علم به همین موضوع من تا حالا چند بار تا سر کوچه خانه 10 سال اول کودکی‌ام رفته‌ام و هر بار از سرکوچه برگشته‌ام چون که آن خاطرات برایم خیلی عزیزند و نمی‌خواستم که تصویر آن خانه با تصویر فعلی خانه عوض شود….
    زنده باشی عزیز

    پس شما هم تجربه مشابهي دارين سارا جان، گذشته ها همينطور بكر و دست نخورده انگار بهترن دوست عزيزم

  2. shantal said, on December 17, 2008 at 1:44 am

    احتمالا تمام تغییرات از همون جلوی در و نگهبانیه!همین که دیگه کارت لازم نیست و به حجاب سفت و سخت گیر نمیدن…در مورد حس و حال دانشجو بودن واقعا یه ویرجینم:)) چون تمام مدت دانشجویی رو دنبال راه فرار بودم!دنبال قانع کردن خانواده برای انصرافم…موفق هم شدم!پشیمونم؟
    نمیدونم…

    دانشكده ما صفاسيتي بود با كلي گل و گلدون :))))))))))))))))
    وقتي خودت راه رو انتخاب كردي چرا بايد پشيمون باشي ؟

  3. مايسا said, on December 17, 2008 at 8:56 am

    من كه هنوز دانشجوام ولي خيلي از وقتا فكر مي كنم اگه 10 يا 20 سال بعد از فارغ اتحصيلي ام بيام دانشگاه خوابگاه و … چه احساسي پيدا مي كنم
    ولي من اگه اين اتفاق برا بيفته يه راست ميرم رو تراس خوابگاه جايي كه شبا سيگار مي كشم خيلي برام خاطره داره

    حيفه !
    پوست قشنگت خراب نشه مايسا جان

  4. لاله(بارانی باید) said, on December 17, 2008 at 5:53 pm

    منم چند روز قبل از اینکه بیام اینجا با همسرم رفتیم دانشگاه برای گرفتن کارنامه انگلیسی و اینطور چیزا.دقیقا همین حس بهم دست داده بود.دریغ از یه آشنا.اما یکی ،دوتا از کارمندهای دانشگاه رو دیدیم که گرد پیری روی موهاشون نشسته بود فهمیدم که خیلی سال ازون وقتها گذشته.یادش به خیر 🙂
    من و همسرم با هم همکلاسی بودیم و کلی خاطرات مشترک از دوران دانشگاه داریم.

    لاله جان شما كه با يه آشناي قديمي رفته بودي 🙂
    شما ديگه چرا !

  5. پرودگار said, on December 18, 2008 at 11:54 am

    سرما
    سرما
    سرما
    كافي نيس كه افكت بسي جوات برف گذاشته اي اينجا ؟؟

    آخه شما كه پروردگاري اراده كن بهار بشه خوب 😉

  6. اوج said, on December 18, 2008 at 5:29 pm

    معمولا آدمها وقتي گذشته را مرور مي كنن بيشتر اوقات خوش را بخاطر مي آورند و اگر هم لحظات ناخوشي را به ياد بياورند بخاطر بزرگ تر شدن تفكر و عوض شدن ديدشان نسبت به زندگي به آن لحظات هم لبخند مي زنند.

    دقيقا همينطوره و علاوه بر اين ذهن من استعداد خوبي براي غربال كردن و فراموش كردن داره 🙂

  7. حدیث مهر said, on December 19, 2008 at 1:12 am

    همیشه همین جوره ،خوش بحال اونی که تو همون لحظه ،تموم سهمش را از بودن سر میکشه ….

    خوش بحال اونی که تو همون لحظه ،تموم سهمش را از بودن سر میکشه ….
    خوش به حالش …

  8. ماری said, on December 19, 2008 at 12:40 pm

    همیشه دلم و برای دانشگاه و دانشجو تنگ می شه ..خداییش من خیلی محیط دانشگاه رو دوست دارم ..شاید به خاطر جوونی اون باشه ..

    جوونيش، شادابيش هم فكر كنم بي اثر نباشه 🙂

  9. كتايون said, on December 19, 2008 at 1:49 pm

    اين قدر در دوران بدي درس خوندم كه هيچ علاقه اي به برگشت و ديدن دوباره ندارم.حتي وسوسه هم نميشم

    متاسفم، كاش اينطور نبود.

  10. حشمت said, on December 19, 2008 at 2:55 pm

    سلام عزیز من آپم خوشحال میشم بیایین
    و تو این وبلاگم سری بزن
    http://www.habot1366.blogfa.com

    سلام
    من نتونستم كامنت بگذارم، ممنون كه به يادم بودين .

  11. سلماز said, on December 19, 2008 at 3:28 pm

    روزگاري بود.

    ياد باد آن روزگاران، ياد باد


Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: