يادداشت هاي گاه و بيگاه

زندگي شيرين خانوادگي

Posted in خودماني by نيلگون on دسامبر 8, 2008

سلام

خدا كنه خوب خوب باشين و فردا هم حسابي به همتون خوش بگذره.

ببخشيد كه اين چند مدته فقط روزنوشت مي نويسم، همسرم بابت انجام يك پروژه تازه، دائم بايد به ماموريت هاي چند روزه بره و كنار اومدن با دخترا وقتي دلتنگ اون هستن و بهونه مي گيرن خيلي سخته.

پدرم هم يكي دو هفته اي رفته بود پيش خواهرم و اين دوتا كه ايشون رو هم خيلي دوست دارن، حسابي از خجالت من دراومدن.

توي اين گير و دار زد و تلويزيون هم به حال احتضار افتاد، خوب از حال من نپرسين بهتره ديگه .

ايامي داشتم با اين دوتا، يك دستم سشوار بود براي نقاشي دختر بزرگه كه پف كنه !!!! و البته يك پام هم روي نقاشيش بود كه به پرواز درنياد و اون يه دست و پاي باقيمانده مشغول اتل متل با كوچيكه بودن !!!! چطوري ؟؟ بايد تجربه اش رو داشته باشين خوب .

از انواع بازيهاي سه نفره هم خاله بازي، چادر سرخپوستي، لگوبازي و الي آخر

هوا هم سرد شده و نميشه مثل قبل پارك و بيرونشون برد.

تازه من از رانندگي با اين دوتا مي ترسم و فكر مي كنم، فقط يك صداي نامربوط كافيه تا وسط اتوبان فرمون و كلاج، ترمز رو كلا ول كنم و از وسط صندلي ها برم عقب ببينم چي شده ؟

خلاصه اينكه زندگي شيرين تر از گذشته هست و خوش به حال من !

پست گزارش كار رو يادتونه ؟

اينهم كتاب صوتي سوسكي خانم كجا ميري تقديم به همه كوچولوها و ماماناشون، خصوصا كوچولوهاي عزيز روشن دل و يك دنيا تشكر از آقاي الف.

اينهم پادكست يواشكي كه براي تولد ياسمين عزيز بود .

پ.ن : يه خواهش بزرگ

لطفا كامنت هاي آقا اصلان رو توي پست قبل بخونين، فكر كنم اغلب شما مثل من از اين ديدگاه به كتابهايي كه اسم بردم نگاه نكردين .

Advertisements

15 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. shantal said, on دسامبر 8, 2008 at 10:28 ب.ظ.

    مامان خانومم همیشه میگه بچه پشت سر همش خوبه که آدم از شدت سختی سِر بشه و نفهمه چه جوری بزرگ شدند!!!!!!!!!! الان هر وقت واسه فندقی خان یه کاری میکنه میگه یادم نمیاد با شما دوتا هم همینجوری بودم یا نه!عجالتا بنده تشریف ببرم صدای زیبا و ملیح شما رو بشنوم!:*

    مامان خانم گل شما كاملا درست ميگن دوستم، ما چند سالي ميشه در عالم بي خبري به سر مي بريم !!!!!!!!!!
    من هم قربان تشريف فرمايي شما برم، دوست جون جون جون جونم .

  2. baran said, on دسامبر 9, 2008 at 2:34 ب.ظ.

    omidvaram zendegitoon az inam shirintar she
    </blockquote
    باران جان داري دعا مي كني يا نفرين دختر خوب ؟!!!!!!!!!!!!

  3. اصلان said, on دسامبر 9, 2008 at 7:10 ب.ظ.

    سلام
    اول از همه خدمت رسیدم که این عید ابراهیمی رو خدمت شما تبریک عرض کنم .
    بعد ، پست رو که خوندم ، گفتم بعد از تبریک ، جای خالی آقای همسر رو سرسلامتی بگم …. ادامه که دادم دیگه هیچی نگفتم و نشستم به گریه کردن برای همه مامانهای دنیا که چه میکشن و کشیدن برای ما بچه ها و چقدر از ما دستت درد نکنه شنیده اند و خواهند شنید.

    مادر بزرگوار ، مادر دلسوز ، مادر فداکار ، دوست با گذشت من ، عیدتان مبارک !

    سلام
    عيد شما هم مبارك، خدمت از ماس، خجالت مي كشم اينجوري ميگين.
    خيلي شيرينه سر و كله زدن با اين قل قلي يا، فقط گاهي به دليل نبود همسرجان من غر لازم ميشم 🙂
    خدا كنه من مامان خوبي باشم، ممنونم از حسن نظر شما

  4. shantal said, on دسامبر 9, 2008 at 7:24 ب.ظ.

    این سوسکی خانوم منو کشت!!!!!!!!!!!!!! صدات به شدت روش نشسته بود…از خودمان به خاطر داشتن دوست هنرمندی چون شما افتخار در می کنیم!!!
    خدا نكنه عزيز دلم، خوش به حال من كه دوستاي گلي مثل تو دارم دختر كه همه عيبها و كاستي ها رو به ديده اغماض نگاه مي كنن
    الهام تو رو خدا دعوت من رو قبول كن و بيا خواهر كوچيكه خودم بشو

  5. فرزام said, on دسامبر 10, 2008 at 10:17 ق.ظ.

    فقط می تونم بگم خوش بگذره با کوچولوها بهت! خاله ام یه جفتشو داره … می دونم چی می کشی

    مرسي، ممنون
    براي ايشان هم مثل خودمان صبر جميل خواستاريم 🙂

  6. زهرا باقری شاد said, on دسامبر 10, 2008 at 1:40 ب.ظ.

    اولین نظر را می دهم؟ خب خوشحالم بابت این زندگی شیرین…این خوبه..جدی می گم…امروز دارم به یه انسان خوشحال روبرو می شم عزیزم…

    مرسي زهرا جان
    به قول بابا اين تازه شيرين شيرينهاي زندگيه 🙂

  7. كتايون said, on دسامبر 10, 2008 at 2:09 ب.ظ.

    من كاملا»مي فهمم چي ميگي.خدا صبر و تونت بده آزاده جون

    ممنونم كتايون جون مهربونم

  8. اوج said, on دسامبر 10, 2008 at 3:11 ب.ظ.

    هرچند مطلب كمي طنز بود ولي اميدوارم زندگي با تمام سختيهاش همواره به كام شما و خانواده باشد.

    مرسي از اين آرزوي خوب، منهم همين آرزو برو براي شما و خانواده محترمتون دارم

  9. مهربانو said, on دسامبر 10, 2008 at 4:08 ب.ظ.

    آزاده جونم .. من همهي زندگيم شد ماژيك پفي .. خودم هم پف كردم تا با سلام و صلوات همه رو ريختم دوررررررررررررررررررررررررررررررررر!!!!!!!!!!!!!

    آخيش راحت شدم .. ميدوني تا حالا چند بار از اينكه عسلك وسط اتوبان به حساب اينكه در خوب بسته نشده بازش كرده و كوبوندتش سكته كردم؟؟

    الان يه دست و يه پام فلج شده !!!

    در نهايت جاي باباشون خالي نباشه .. خدا بهت صبر بده مادر

    فكر خوبيه بيرون ريختن ماژيك پفي ها به شرطي كه دخترم منو بعدش بيرون نندازه از خونه 🙂
    خدا به هر دوتاي شما چقدر رحم كرده مهربانو جونم، هميشه خودش حافظ اين بچه هاي شيطون و بي خيال ما باشه و به ما سلامتي بده براي خدمت به اين وروجكها
    ممنونم عزيز دلم، مي بوسمت

  10. سروش said, on دسامبر 10, 2008 at 5:01 ب.ظ.

    من فکر می کنم که مادر بودن خیلی سخت تر از پدر بودنه. البته هم سخت تره و هم لذتبخش تر. در عین حال پدر بودن هم سختی و هم لذت کمتری داره. درسته؟

    چي بگم دوست خوبم، من مادر بودن رو به خاطر درگيري عاطفي بيشترش ترجيح ميدم وگرنه پدر بودن هم به خاطر مسئوليت مالي خونه خيلي سخته و هم به خاطر دلتنگي بچه ها براي كسي كه كمتر مي بيننش خيلي شيرين .

  11. ماری said, on دسامبر 10, 2008 at 6:07 ب.ظ.

    خب من بچه ندارم …ولی این هم یه جور خوشیه ..

    بوس..

    دقيقا همينطوره، فقط گاهي دلم مي خواد غر بزنم ماري جان، مي بوسمت.

  12. لاله(بارانی باید) said, on دسامبر 10, 2008 at 10:36 ب.ظ.

    وایییی من چند روز مریض بودم دیر رسیدم به همه چیز.منم عین این سوسکی خانوم عجولم.یعنی قبلنا بودم.الان بهتر شدم 🙂
    خدا بهت چند تا دست و پا داده مگه ؟روزهات هم فکر کنم به جای 24 ساعت 48 ساعت باشن که اینقدر از عهده همه کارها بر میای
    مواظب خودت و قمریهات هم باش .بوووسسسسس

    بهتر باشي عزيز دلم، ببخش كه اين چند مدت سراغ ازت نگرفتم، منم مثل سوسكي خانم عجولم و هر چقدر هم به خودم ميگم آروم فايده نداره.
    ظهر ها كه دخترا مي خوابن يا صبح هاي زود كارهام رو انجام ميدم، ديگه راه افتادم و زمان خيلي كمتري احتياج دارم.
    ممنونم لاله جونم، مي بوسمت.

  13. حدیث مهر said, on دسامبر 11, 2008 at 11:36 ب.ظ.

    عزیز دلم سلام اولاً بابت پادکست یواشکی خیلی ممنون کلی ازش لذت بردم و شرمنده که بخاطر گرفتاری های زندگی این چند روز کمرنگ بود حضورم … خدا قوت خانومی

    سلام ياسمين جان عزيز
    خواهش مي كنم خانمي، من كه كاري نكردم، برنامه ريزي و اجرا كار دوستان ديگه بود، من فقط مهمون بودم، خدا كنه فرصت بيشتري براي نوشتن داشته باشين و گرفتاريها همه ختم به خير بشن.

  14. ماه تي تي said, on دسامبر 12, 2008 at 6:00 ب.ظ.

    سلام آزاده جونم
    واي كه چه زندگي شيريني…
    منم اينجا يه دوست دارم آزاده اونم دوتا فسقلي داره ميدونه چي ميگي… ولي من با شيطونيهاي اين وروجكا حال مي كنم
    دو روز پيش هم اومده بودن اينجا و زندگي را كن فيكون كردن اما باحاله

    سلام تاتاي دوست داشتني
    چه جالب، يه مامان آزاده ديگه با دوتا قل قلي 🙂
    منم شيطنتهاي اين دوتا رو خيلي دوست دارم، گاهي از تنهايي دلم مي خواد غر بزنم.

  15. ماه تي تي said, on دسامبر 12, 2008 at 6:01 ب.ظ.

    واي كه اون ستاره ها هم چه لطيف بودن
    مي شه منم يه آرزو كنم؟
    امدم تو خودش پست بذارم گم شده همينجا نوشتم

    شما چند تا آرزو بكنين خانمي
    مرسي تاتاي عزيزم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: