يادداشت هاي گاه و بيگاه

گزارش كار

Posted in خودماني by نيلگون on December 1, 2008

سلام

خوب يه چند روز نبودم، بزارين بگم علاوه بر كارهاي هميشگي يك مامان خونه دار ( كه شامل جمع كردن اسباب بازيها 16 مرتبه در روز، پخت و پز، حداقل دو وعده هر 12 ساعت، مهمان داري پنج شنبه ها و جمعه ها و … و … و …. الي آخر) چه كاراي ديگه اي كردم !!!!!

اول از همه كتاب سوسكي خانم كجا ميري رو براي سايت راوي آماده كردم و فكر كنم به عنوان اولين كار يك گوينده آماتور بدك نشد، البته هنوز توي سايت نيست، من چون خيلي ذوق مرگ بودم، زودتر گفتم.

بعدش هم پادكستم رو بعد كلي سر و كله زدن با نرم افزارها آماده كردم، آخرش شد 11 دقيقه پادكست به حجم 11 مگابايت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من كه به هيچ وجه حاضر نيستم دانلودش كنم، مگه صداي پاي آب با صداي خسرو شكيبايي يه آخه .

خلاصه دارم سعي مي كنم حجمش رو كم كنم، لوگوي صوتي راديو وبلاگستان رو بهش اصافه كنم و بعدشم به قول ويولت بفرستمش رو اير .

پادكستم در مورد رازه، تازه يك كار ديگه هم انجام دادم كه دسته جمعيه و  … بعدا ميگم .

از اين مبحث كه بگذريم، احتمالا يادتون هست كه وبلاگ گل و بلبل من فيل ..تره !!!!!!!!!!!!!

به همين خاطر خيلي سخت مي تونم به سايتهاي مختلف توي پستها لينك بدم، دوست خوبي خيلي حوصله كرد و با راهنمايي هاي دقيق اون تونستم، لينكهايي رو كه مي خواستم با شما شريك بشم، به روش خيلي ساده تري اينجا بيارم، دست راست صفحه رو يه نگاهي بندازين، همون خوشمزه هاي آزاده رو ميگم.

ديگه اينكه دارم كتاب راز رو مي خونم و مي خوام فصل به فصل روخوانيش كنم براي راديو وبلاگستان، صبر مي كنم قسمت اولش آماده بشه و بعد در مورد اينكه ادامه بدم يا اصلا بي خيال شم، بيشتر صحبت مي كنيم.

يكي دو تا فيلم قشنگ هم ديدم و تيكه هايي از ماما ميا رو توي يوتيوب.

تازه دارم وضعيت آخر رو هم از اول مي خونم، از اون كتابهاس كه به مرورشون احتياج دارم.

مي خوام يه وبلاگ هم براي روزنوشتها بزنم و خاطرات دخترها و دسته گلها و شيرين كاريهاشون رو توش بنويسم، البته قول نميدم هميشه اتفاقاتش خوب باشه.

تازه فهميدم محسن چاوشي ! نه ! محسن يگانه ! اگه درست بگم، كيه ؟

ديگه فكر كنم كار مفيدي نكردم جز خوندن وبلاگهايي كه دوستشون دارم و بهشون سر مي زنم.

روز خوبي داشته باشين .

آزي

پ.ن : مريم حق داره به من ميگه مامان آلزايمري، محسن نامجو بود !!

Advertisements

20 Responses

Subscribe to comments with RSS.

  1. shantal said, on December 1, 2008 at 6:35 pm

    خسته نباشی! اندازه یه کامیون کار مفید کرده اون وقت میگه کاری نکردم!!!بعد تو پادکست درست کردی؟؟؟ایول!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هستمت فطیر!(این یه اطلاح بسیار بسیار کوچه بازاری می باشد! در مایه های همون دمت گرم و اینها!)

    مرسييييييييي، چي ميشد ميومدي خواهر من ميشدي الهامي
    بيا جلو ببوسمت، هستمت فطير 🙂

  2. محمد صادقی said, on December 1, 2008 at 6:55 pm

    سپاسگذارم…

    من هم از نوشته های صمیمی و خودمانی شما لذت می برم، می دانید من هنوز نتوانسته ام یک چیزی برای خودم، از خودم، درباره خودم و… بنویسم فکر می کنم کار سختی باشد. چند وقت قبل خواستم این کار را بکنم ولی نشد! اما شما این کار را خیلی خوب و باظرافت انجام می دهید. موفق باشید

    يك دنيا ممنون
    من چيزي غير از اتفاقات روزمره و گذشته خودم براي نوشتن ندارم، شما در حال و بين آدمها زندگي مي كنين، به روز هستين، مصاحبه هاي عالي با آدمهاي فوق العاده، اين خيلي دوست داشتنيه، موفق باشين.

  3. لاله(بارانی باید) said, on December 1, 2008 at 7:22 pm

    خسته نباشی آزی جونِ خوش ذوق و با اراده 🙂

    مرسي لاله جونم
    اميدوارم بعد از شنيدن پادكستم هم … 🙂

  4. بی تا said, on December 1, 2008 at 7:41 pm

    سلام.برداشت درستی بود.و این نشون میده کمابیش شبیه هم هستیم دوست من.شما و فضای اینجا هم منو یاد کتاب “دفترچه ممنوع” خانم دسس پدس میندازه با کمی سانسور ، چون شما فقط هم واسه خودتون نمی نویسید.
    من هر روز بهتون سر می زنم و خوشحالم که هستید.

    سلام
    بيتا جان شما ديگه چرا ؟ كاش شبيه هم نبوديم.
    من خيلي از حرفهام رو نمي زنم، دقيقا همينطوره كه ميگين.
    خيلي ممنون كه سراغم مياين دوست عزيزم

  5. حدیث مهر said, on December 1, 2008 at 8:24 pm

    خوب گزارش کردی عزیز، من اگه بخوام گزارش کنم اوه ………………..ه خودش میشه کلی حوصله همه را سر می برم ، بی صبرانه در انتظار شنیدن کارهای صوتی ات هستم. راستش را بخواهی شدیداً با روزنوشتها در مورد کوچولو موافقم زندگی یعنی اونها و اونها یعنی حیات دوباره… می بوسمشون تا زندگی ام طراوات بهاری اونا را بخودش بگیره…
    راستی هر سه تا محسن کارهای قشنگی دارن که قابل شیندن هست …

    مرسي ياسمين عزيزم
    تازه گزارش چند روز بود و چند خط بيشتر نشد !!!!!!
    خودم هم خيلي دوست دارم خاطره هام رو با اين دوتا فسقلي هي مرور كنم، پروژه داره شروع ميشه 🙂
    خدا رو شكر كه سه تا بيشتر نيستن، مغز من گنجايش اينهمه محسن رو نداره 🙂
    مامان و دخترا خاله رو هزار تا مي بوسن .

  6. عسلی said, on December 2, 2008 at 7:41 am

    از همین حالا منتظرم که صدای خوشگلتو بشنوم.
    راستی اگر وبلاگ جدید زدی منو هم خبر کن خیلی دوست دارم داستان های این دوتا دسته گل رو بخونم.

    قربونت برم صدا هست ولي براي بقيه اش …
    حتما عزيزم، آدرس وبلاگ دخترا رو توي يكي دوتا پست بعدي ميزارم، همه دوستاني كه بچه ها رو دوست دارن دعوتن.

  7. كتايون said, on December 2, 2008 at 8:22 am

    عجب روزهاي پر كاري داري عزيز.خسته نباشي

    ممنونم كتايون جونم، خيلي عاليه كه دنياي مجازي و آدماي واقعيش هستن .

  8. نئون said, on December 2, 2008 at 10:04 am

    واو چه روز پركاري … خسته نباشي

    گزارش چند روز بود دوستم، اگه يك روز بود كه يكي ديگه مي بايست مي اومد گزارش مي كرد 🙂
    چه خبر از وردپرس ؟

  9. مایسا said, on December 2, 2008 at 12:05 pm

    ای زحمت کش بی منت ای کتاب خوان ای گوینده ای آماتور حرفه ای نما
    یو آر ال کلیپ های یوتیوبتو بده ما هم فیض ببریم !!1
    موفق باشی دوست خوبم

    جاااااااااااااااااااااانم !!!!!!!!
    مايسا جان ماماميا رو سرچ كردم و تيكه هايي ازش رو توي يوتيوب ديدم. اگه موفق نشدي بگو، ارل ها رو پيدا مي كنم و بهت ميگم.
    ممنونم عزيزم

  10. اوج said, on December 2, 2008 at 1:08 pm

    عجب روزگار پركاري! خسته نباشيد. البته فكر كنم جزء معدود خانومهايي هستيد كه اينقدر پركار هستيد.

    ممنونم، مرسي
    اين خانما بندگان خدا چه هيزم تري به شما فروختن، من نمي دونم .

  11. زهرا باقری شاد said, on December 2, 2008 at 1:50 pm

    سلام….می دونی چقدر دارم به این فکر می کنم که خوب می نویسی اما شبیه یه مامان… دوست دارم ده سال دیگه هم نوشته هاتو بخونم ببینم چطوری می نویسی…شبیه یه مامان…بد نیست…خیلی خوبه…فقط توصیف کردم…

    سلام زهرا جان
    چه جالب، شبيه يه مامان، خوب در حال حاضر من يه مامان تمام وقتم و دور وبرم چيزي جز اسباب بازي و ريخت و پاش دخترا نيست، فكر و ذكرم هم كه اينا هستن، به قول بعضي يا از كوزه همان برون تراود كه در اوست 🙂

  12. shantal said, on December 2, 2008 at 6:22 pm

    منم امروز یه تیکه از رنگین کمان رو دیدم(کاملا تصادفی!من اصلا از دیدن برنامه کودک خوشم نمیاد:)) )،دقیقا بخشی که بچه ها اومدند توی برنامه…اتفاقا همش هم میخ دو تا خواهری بودم که کنار هم نشسته بودند و چادرهای مشکیشون افتاده بود روی شونه هاشون! و منم عین تو فکر میکردم واقعا اینو از الان سرشون میکنند که عادت کنند؟! و این بچه ها بقیه ی هم سن و سالهاشونو نمیبینند که بعضا تا قبل از دوران دبیرستان مانتو نمی پوشند؟

    منم نمي تونستم چشم ازشون بردارم، خيلي بي انصافن پدر- مادراي اين بچه ها
    اصلا بهشون حق انتخاب نميدن و اون متفاوت بودن خيلي آزارنده اس، وحشتناكه.

  13. ماری said, on December 3, 2008 at 1:40 am

    خانم به این فعالی ..پاد کستت باید شنیدنی باشه …

    موفق باشی..

    مرسي ماري جان، پادكست هست ولي شنيدني ؟ چي بگم !
    شما هم موفق باشين خانمي استاد

  14. فرزام said, on December 3, 2008 at 3:44 pm

    اون وبلاگ واسه خاطرات بچه ها فکر توپیه. پایه ام!

  15. آيين و آيينه said, on December 5, 2008 at 1:24 pm

    سلام آزاده جون .
    چه روزهای پر کاری داشتی .
    منتظر ÷ادکستت هستیم بی صبرانه .
    شاد باشید و عاشق

    واي سلام آيينه جونم، رسيدن به خير
    محبت داري دوستم
    روز و شب خوبي داشته باشين

  16. ماه تي تي said, on December 5, 2008 at 7:14 pm

    واي چه مامان فعالي
    اول اينكه اون كه گفتي پادكس…پاتكس چيچي بود؟؟؟
    دوم وضعيت آخررا هم ازاولخوندن بامزه است…
    سوم اينمكه مرسي نازنينم فشارم اومده بود زير صفر… به زور هلش دادن بالا. تنها بودم اما به زور رفتيدم دكترو غيره و ذلك… الان هم بهترم ولي خودم دور دنيا و دنيا دورم خودم مي چرخه…

    • nillgoonn said, on December 6, 2008 at 12:44 am

      مرسي تاتا جونم
      پادكست يك فايل صوتي هست، يعني با صداي مامان دخترا 🙂
      خدا رو شكر بهتري عزيزم، كلي ترسيده بودم، نگران بودم تنها باشي ماه قشنگم

  17. سروش said, on December 8, 2008 at 1:28 am

    به به , به به
    بالاخره رفتید سراغ پادکست. اون قضیه ی روخوانی رازها میتونه ایده ی خیلی خوبی باشه. هم یه سرگرمی مفید و جالب میتونه برای شما باشه و هم اینکه با توجه به موضوع کار به یه اثر و کار ماندگار تبدیل خواهد شد.
    گفتید جمع کردن اسباب بازی من باز یاد این برادر زاده ام افتادم. همیشه وقتی میاد خونمون و میره انگار تو خونه بمب منفجر کردن. تا یه روز هم همش وقتی راه میریم جیغ می کشیم و داد میزنیم چون پامون میره رو وسایل کوچکی که ایشون پخش کردن رو زمین.

    اميدوارم همينطور باشه كه ميگين.
    خونه ما كه فرق چنداني با ميدون مين نداره، تازه بعضي وقتا يكسري لگوها رو من بايد از توي روبالشي دربيارم، اونم نصفه شب و تو خواب و بيداري
    حكايتي داريم با اين دوتا 🙂

  18. ارسلان اورچین هفت said, on March 12, 2009 at 12:31 am

    مرسی از نظر لطفتون دلمون تنگ شده بود دیر آپ می کنی

  19. نگار said, on March 6, 2010 at 2:44 pm

    اگر ما به همين منوال پيش رويم به جامعه اي فراتر از آن مي توانيم دست يابيم.


Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: