يادداشت هاي گاه و بيگاه

پايان داستان يك آبادي

Posted in داستان by نيلگون on نوامبر 23, 2008

نه مثل عشق آباد و اسلام آبادست، نه حتي دارآباد و نازي آباد و خاني آباد.

توي نقشه استاني كه پيدايش نمي كني هيچ، به يك كيلومتريش هم كه برسي GPS ات نشانش نمي دهد.

تا حسين آباد عاشق را رد كني، از سر آخرين پيچ پيدايش مي شود.

همان صفحه شطرنج با خانه هاي زرد وسبز كه آن پايين پيداست با شاه و وزيري كه هر دو سپيدارهاي خانه عمه طوبي هستند.

مي گويند چهل چيز به صاحبش مي رود و انصافا اين سپيدارها فقط به قواره اين خانه اندازه هستند.

ورودي ده پوشيده ازسنگفرش تيره مبهميست كه تازه واردها ساده از رويش رد مي شوند و آشناترها با كمي تأمل از كنارش.

طول مي كشد تا بفهمي زير هر كدام از اين سنگهاي تيره كوچك كودكي آرميده است، زني يا مردي.

سنگها كوچكند، آنقدر كوچك كه احساس مي كني اينجا همه كودك اند يا كوچك، آن زمان كه مي روند.

كمي به خودت بيايي و فاصله بگيري از اين بهشت كوچك بي نام به گمب آب مي رسي، چند پله پايين تر خنكاي آب روان و ماهيهاي نقره اي كوچك و بازيگوش قنات انتظارت را مي كشند تا دست و رويي بشويي، آبي نوش جان كني و همزمان به تماشاي سيماب سيال تنشان بنشيني.

خوب سيربشوي از اين بازي قايم باشك و رد آب را كه بگيري اول مي رسيم به خانه هاي خشتي اربابي و بعد 20- 30 تايي خانه كوچك و بزرگ كاهگلي دور تا دوراستخري لبريز از آب مواج سبز رنگ كه آن انتها شاخه شاخه مي شود به جوبهاي پهن آب كه سلانه سلانه مي روند به سمت باغ هاي پايين ده و كرت هاي ناتمام گندم و جو و شبدر، جاليزهاي خيار و خيارچنبر و آن درخت كهنسال شاه توت كه انتهايي ترين نقطه قلمرو سرسبزي در ميانه اين كوير بي انتهاست.

*

پاشو دستت را بده به من، پله ها فاصله شان از هم زيادست، ليز هم هستند

به خاطر وجود رطوبت و خزه هاي روييده ميان شيار سنگهاي ريز و درشت

*

*

اين طاق كوچك را كه رد كنيم و بپيچيم دست راست، اولين خانه خشتي با آن سقف گنبدي شكل  كاهگلي خانه اربابي ماست.

اربابي اربابي كه نيست، سرجمع دو تا اتاق نمور تاريك دارد، دو تا ايوان كوچك رو به جوب، چندتايي درخت سيب گلاب و به و تنها چيزي كه متمايزش مي كند از بقيه خانه ها، جوب آب آوازه خوان ميان خانه است كه تنها از خانه عمه رد مي شود و ما و بعد بي دغدغه مي رود تا بريزد به دل استخر و بنشيند به تماشاي بازي سنجاقك ها و فقط با رقص باد موج بخورد و پاهاي پرده دار مرغابيها تا نوبت رفتنش برسد.

اينجا شلوارهاي كهنه جين خوب به كار مي آيند، پاچه هايت را مي تواني بزني بالا و تا دلت مي خواهد توي جوب آب راه بروي،حتي توي استخر، خيس هم كه شدند و گلي خوب كهنه اند ديگر و البته زمان پايين آمدن از درختهاي توت سفيد و گردو كه عجيب جان سختند اين شلوارها.

عمه تا بفهمد آمده ايم، عصاي گره گرهش را  مي كوبد به ديوار مشترك و بابا را صدا مي زند

عمه به بابا مي گويد عمه جان، به من مي گويد عمه جان، ترا هم كه مخاطب قرار بدهد مي گويد عمه جان.

از سر ديوار كوتاه سيني چاي تازه دم را مي دهد دست بابا با آن پولكي هاي به هم چسبيده اصفهان و حبه قندهاي نم كشيده كه ترجيحشان مي دهم به تمام انواع واقسام پولكي ها از زعفراني گرفته تا نارگيلي و الي آخر و هميشه عذر خواهي مي كند از مامان :

«ببخش عمه جان، قندها را توي چاهارتا كيسه هم بگذاري، نم مي كشند اينجا»

و راست مي گويد.

عمه هم كه بهار و تابستانها مي آيد اينجا، مي گويد استخوانهايش نم مي كشند و به گمانم قد مي كشد كه از هر چه آشنا و غريبه كه ديده ام بلندتر است، شايد هم يك روز بهاري سر انگشتهايش شكوفه مي كند، كسي چه مي داند.

**

سر بزرگترها كه گرم بشود به سهم ارباب و رعيتي، من شاهي گندم و جو آبي و ديم و بحث ترسال و خشكسال، فرصت خوبيست براي بيرون خزيدن از در كوتاه چوبي.

استخر را كه رد كنيم دالان سايه روشن باغ ها آغاز مي شود تا سر كرت هاي گندم و تك توك درختهاي بادام و گردو كه از بار ترسالها خم شده اند.

باد مي پيچد به ميان برگهاي سنجد و توت، صداي زمزمه جويهاي آب مي آيد و سماع برگها آغاز مي شود، سايه ها و روشن ها مي لرزند و انگار اين ميان كسي صدايت مي زند، وهم برت مي دارد و تا سر كرت ها يك نفس مي دوي.

چشمهايت كه به نور زرد نيمروز عادت كنند، سبزها و طلايي ها چشمت را مي زنند.

جاليزهاي شبدر، يو نجه، خيار، خيار چمبر، گاهي هندوانه، گاهي نخود، لوبيا

پراكنده ميان كرت هاي گندم و جو ديم، نعنا، پونه هاي رديف كنار جويبار، شقايق هاي روييده روي شيب تند سيل بند و گل هاي وحشي زرد رنگ، همه تماشايي يند.

مي شود رد آب را گرفت و تا انتهاي تپه هاي سبز و زرد رفت، مي شود چند تايي شاه توت ميهمان تك درخت كهنسال شد و به تماشاي شانه به سرها نشست، مدرسه كوچك آبادي را ديد و پا گذاشت به سيل بند كه ميان بر است.

كه مسير بازگشت گله است، كه از پشت باغهاي سيب سر در مي آورد و تنها نانوايي كوچك آبادي.

غروب ها عطر نان تازه مي آيد، نان پر از خشكه تره، سياه دانه و سبزيهاي معطر تپه هاي همين اطراف كه چوپانها بهار مي چينند .

روز كه تمام بشود، يك به يك فانوسهاي دور استخر كه روشن بشوند، زمان بازگشتست.

شب اينجا سردست و نمور، هر چه هم خودت را بپوشاني، باز رگه هاي رطوبت به جانت نفوذ مي كنند و احتمالا صبح استخوان درد مي گيري، شايد هم قد بكشي، بقيه اش را هم خدا مي داند .

پ.ن : هر داستاني پاياني دارد و داستان يك آبادي جايي تمام مي شود كه من هم

و شكل يك به علاوه بزرگ كه دلش مي خواهد اضافه شود به زمين، كنار گمب آب دراز مي كشم، چشمهايم را هم مي بندم و صبر مي كنم تا آب و آتش و آسمان، باد و خاك هر كدام بيايند و سهمشان را بردارند، جاري بشوم تا پاي كرتها، بشوم يك شقايق وحشي، يا يك خوشه گندم، يا پوست بادامهاي شيرين كه ميان تنور شعله مي كشند و مي سوزند، قرارست لالايي هم بخوانم براي برگهاي پاييزي

اين بار كه آمدي گوش كن، شايد صداي باد از هميشه آشناتر باشد، شايد !

گمب: به ضم گاف و سكون ميم و ب

چيزي شبيه يك آب انبار كوچك است سر راه آب جاري قنات

خشكه تره : تره خشك شده

ترسال : سالهاي پر باران، متضاد كلمه خشك سال

من شاهي: واحد وزن معادل 6 كيلوگرم

Advertisements

26 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. حدیث مهر said, on نوامبر 23, 2008 at 4:25 ب.ظ.

    من را باخودتت بردی به دل روزهای خوش شنیدن صدای پای آب…

    چه عالي
    اين روستا فاصله چنداني با كاشان نداره، يعني اصلا خيلي از روستاهاي حاشيه كوير شبيه همن .

  2. ماری said, on نوامبر 23, 2008 at 4:42 ب.ظ.

    چقدر زیبا نوشته بودی ..

    این آبادی رو می شه بگی دقیقا کجاست ؟

    ممنونم ماري جان
    اين آبادي دقيقا تويي قلب منه و حدودا يكي از روستاهاي استان اصفهانه.
    بيشتر از اين توضيح بدم، اون وقت بايد وبلاگمو خودكشي كنم عزيزم 🙂

  3. shantal said, on نوامبر 23, 2008 at 10:12 ب.ظ.

    میخواستم بگم اینو یه جایی خوندما!!البته الان کاملش رو دیگه خوندم…خیلی قشنگه.اصلا آدمو با خودش می بره…
    من شاهی خیلی باحاله ها! دقیقا دو برابر هر من میشه من شاهی!ابهتی داره!

    آخه وبلاگ گل و بلبل من فيل …تره، نمي تونستم لينك ها رو بزارم، كل داستان رو از اول گذاشتم
    مرسي دوست جون نويسنده من
    منم از همين ابهتش خوشم مياد 😉

  4. اوج said, on نوامبر 24, 2008 at 8:24 ق.ظ.

    واقعا هنوز يك همچنين آبادي هست؟! البته من اگه روزي بخوام برم صد البته همراه بانو ميرم. غير از اين مگه جرات دارم!

    من آخرين بار 10 سال پيش ديدمش ولي مي دونم اين روزها هم همين شكليه، فقط ديگه فانوسي جايي نيست.
    چه عشق و محبت قابل تحسيني 😉

  5. مایسا said, on نوامبر 24, 2008 at 9:47 ق.ظ.

    بوی جوی مولیان آید همی
    یاد یار مهربان آید همی
    ریگ آموی و درشتی های او
    زیر پایم پرنیان آید همی

    خیلی جالب بود

    ممنونم مايسا جان

  6. عسلی said, on نوامبر 24, 2008 at 10:07 ق.ظ.

    چقدر زیبا نوشتی آزاده جان انگار خودمم تو آبادی بودم و داشتم همه چی رو لمس می کردم برای چند دقیقه از این دنیای شلوغ و پر هیاهو کنده شدم

    ممنونم عزيزم
    هيچ چيزي توي يك آبادي به اندازه آرامش به چشم نمياد.

  7. شکیبا said, on نوامبر 24, 2008 at 11:44 ق.ظ.

    آزاده جان دلم ضعف رفت برای این آبادی. باور کن حتی اگر از یه تکه زمین بی آب و علف هم بنویسی با این قلمت آدمو مشتاق دیدن می کنی چه برسه به آبادی دل تو .
    عزیزم اگر گفتم نوشته های اخیرت بوی دلتنگی میده , منظورم این بود که نگران دل تنگی هات هستم وگرنه خوندن دل تنگی هم از قلم تو لذت بخشه.
    :))

    كاش فرصتي باشه و آبادي رو با هم از نزديك ببينيم
    خيلي شرمنده ميشم وقتي دوستان خوبي مثل شما نگران دلتنگي هاي من ميشن، ممنونم از اينهمه لطف و محبت شكيبا جونم

  8. اصلان said, on نوامبر 24, 2008 at 5:16 ب.ظ.

    من لمس کردم . آب گمب را ، چای عمه را ، نم هوا را ، نان نانوایی را ، بوی گله را ، نور فانوسها در آب استخر قنات را … همه اینها را لمس کردم ، بوئیدم ، دیدم و چشیدم.
    خوش به حال شماها که اتاق عمه جان هست و شبهای تابستان و رقص ستاره ها .
    میمیرم آخر از این دود و دم و گند تق و تق آهن و فرز و پرس.

    ممنون از مهمانیت آزاده خانم

    خواهش مي كنم، مهموني مجازي هم عالمي داره .
    اينها گذشته هاي خوبن دوستم، عمه آخرين بار كه ديدمش قد يك دختر بچه 8-9 ساله شده بود، خورده بود زمين و لگنش شكسته بود، الان هم يكي دوتا سنگ با مادرشوهرم فاصله داره .
    خدا نكنه، صد و بيست ساله باشين، انگار با همسرجان يه جورايي همكارين 🙂

  9. كتايون said, on نوامبر 24, 2008 at 7:04 ب.ظ.

    خيلي خوب توصيف كردي.مرحبا.

    ممنونم كتايون جونم، هورررررررررررررررررررررررررا 🙂

  10. علیرضا said, on نوامبر 25, 2008 at 1:02 ق.ظ.

    سلام! دلتنگتون بودیم که از راه رسیدین !مرسی!
    از راه که می رسین بوی مهر و محبت می گیره صفحه ما!

    سلام، مرسي، خواهش مي كنم
    خجالتم ميدين، صفحه شما كه غرق مهر و محبته .

  11. weblogchi said, on نوامبر 25, 2008 at 3:56 ق.ظ.

    من مقدمه ی این داستانو با یک صدای دلنشین باید یه جایی شنیده باشم 😉
    منتظریم نیلگون عزیز

    صداي دلنشين 😉
    متاسفانه اين روزها خيلي گرفتار بودم، حتما تا آخر هفته آماده اش مي كنم
    ممنونم دوست خوبم

  12. bamdadi said, on نوامبر 25, 2008 at 7:06 ق.ظ.

    از خواندنش واقعا لذت بردم. توصیف ها زنده و گیرا بودن و خوندنش باعث شد که انگار من هم با شما اون محیط رو حس کرده باشم.

    ممنون.

    ممنونم كه دعوت من رو قبول كردين و اين سفر رو با ما همراه شدين.

  13. آيين و آيينه said, on نوامبر 25, 2008 at 11:24 ق.ظ.

    آزاده جون غرق لذت شدم از این توصیف و از این سفر.
    شاد باشید و عاشق

    مرسي دوست گلم
    هميشه شاد باشي همسفر خوبم

  14. بی تا said, on نوامبر 25, 2008 at 4:34 ب.ظ.

    بسی لذت بردم خانوم خانوما

    خيلي خوشحالم از همسفري با شما بي تا جان

  15. لاله(بارانی باید) said, on نوامبر 25, 2008 at 11:31 ب.ظ.

    مرسی آزی جونم،مرسی.
    آدم رو سرشار میکنی از حس خوب بودن تو زیبایی و سادگی یه ده کوچولو و بوی خوب کاهگل و خاک بارون خورده.
    ممنون به خاطر نوشته قشنگت.

    خواهش مي كنم لاله جونم
    كاش توي دنياي واقعي هم بتونيم اين تجربه رو در كنار هم داشته باشيم عزيز دلم

  16. حدیث مهر said, on نوامبر 26, 2008 at 3:02 ق.ظ.

    منم بی صبرانه منتظر شنیدنش هستم آزاده جون

    قربون محبتت برم ياسمين جونم، اونوقت من ميگم استاد مهربوني شما بگو نه .

  17. فرزام said, on نوامبر 26, 2008 at 4:16 ب.ظ.

    اینجا آیکون تشویق نداره تا صدتا بذارم واست. توصیفت شاهکاره و قشنگ هم تمومش کردی. زنده باد!

    من بدون آيكون هم يه عالمه تشويق شدم، يكي دو بار ديگه اينجوري تشويقم كني، حتما نويسنده ميشم 😉
    هورررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا، من بيشتر از اين جنبه ندارم خوب 🙂

  18. URCHIN7PC / اورچین هفت said, on نوامبر 26, 2008 at 8:53 ب.ظ.

    برای این کار باید اول تو سایت خوشمزه http://delicious.com عضو بیش بعد چند لینک ارسال کن و برای نمایش تو وبلاگ از اندامک rss استفاده کن بعد ادرس feed rss که اونجا پایین ( تو پروفالت مثلا پروفایل من http://delicious.com/urchin7 ) نوشته رو کپی کن تو اندامک rss قرار بده اگه مشکلی بود دوباره خبر بده خوشحال می شم اگه تونستم کمکی کنم

    خيلي ممنون دوست خوبم

  19. shantal said, on نوامبر 27, 2008 at 3:35 ب.ظ.

    آزی
    آزیی
    آزییی
    آزیییی
    …………..

    وبلاگتو تندتر آپ کن آزی!:)

    الهي من قربون اين دل مهربونت برم، چششششششششششششم

  20. ماه تي تي said, on نوامبر 27, 2008 at 6:47 ب.ظ.

    جاي من خالي است
    جاي من جايي ميان جمع ادمها
    جاي من خالي است

    ساكن خونه دل مني ماه قشنگم
    تو رو خدا اينطوري فكر نكن

  21. URCHIN7PC / اورچین هفت said, on نوامبر 28, 2008 at 12:57 ب.ظ.

    نیلگون عزیز اگه count=15؟ رو از اخر ادرس فید برداری درست می شه!!

    ممنونم از همراهي و راهنمايي دوست خوبم

  22. URCHIN7PC / اورچین هفت said, on نوامبر 28, 2008 at 6:29 ب.ظ.

    حالا یه چند تا لینک بفرست ببینیم که کار می کنه یا نه!

    الان هم يك عالمه لينك داره، احتمالا چون خود ديليشز فيل … تره كار نمي كنه، ميرم با همين روش لينكها رو از ديگو ميارم، احتمالا اون جواب ميده 😉

  23. URCHIN7PC / اورچین هفت said, on نوامبر 29, 2008 at 2:35 ب.ظ.

    آزاده جان پروفایلت رو ببین یه لینک هم نفرستادی
    http://delicious.com/azadehn

    درست شد، يك دنيا مرسي
    لينكها همه قديمي بودن، حداقل مال يك ماه پيش
    ممنونم دوست خوبم به خاطر اينهمه صبوري و همراهي

  24. […] آگوست 14, 2009 داستان يك آبادي را قبلا گفته ام، اينجا […]

  25. […] آگوست 14, 2009 داستان يك آبادي را قبلا گفته ام، اينجا […]

  26. […] اين آبادي، آبادي ديگريست. leave a comment « ناگهان چقدر زود، دير […]


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: