يادداشت هاي گاه و بيگاه

آزاده نامرئي

Posted in بازي هاي وبلاگي by نيلگون on November 2, 2008

خيلي دوست دارم نامرئي بشم و حالا كه كتايون عزيزم و خيلي از دوستان ديگه اين فرصت رو به من دادن، نامرئي ميشم و اول ميرم سراغ مريم كه تنهاست و مطمئن ميشم كه حالش خوبه و ديگه شبها، تنهاييش رو با گريه پر نمي كنه.

بعد ميرم داروخانه اش رو مي بينم و بعد از اون ميرم سراغ اون يكي خواهرم كه خيلي كدبانو هستش و همه جور ترشي و مربا و لواشك بلده درست كنه، ميرم هم خودش رو ببينم، هم خونه جديدش رو كه تا حالا نديدم.

ميرم سراغ تمام كتابخونه هاي اين دور و بر و تا دلم مي خواد تو مخزن كتابشون مي گردم و كتاب هاي خوندني رو جدا مي كنم و تا هر وقت دلم بخواد امانت مي گيرم J

نيمه شبها وقتي كه بارون مياد، مي زنم از خونه بيرون و قدم مي زنم تا خود صبح

از ديوار همسايه بالا ميرم و سوار تاب آهني بزرگ وسط حياط ميشم و تاب مي خورم، شايد يكي دو تا خرمالو هم از توي باغچه بچينم و نشسته بخورم

يه سر ميرم شركتي كه قبلا كار مي كردم و يه سرو گوشي آب ميدم ببينم اوضاع چطوره J

ميرم كنار دريا و پا ميزارم توي آب و تا اونجا كه بشه پيش ميرم، تا جايي كه تمام قد برم زير آب و بعدش خوب برمي گردم ديگه !

ميرم كانادا و بعدش مرئي ميشم و ميرم ساراي دوست داشتني و آزاده عزيز و چندتايي دوست ديگه رو مي بينم، بعدش هم ميرم هامبورگ سراغ ياسمين جونم

به خواهرم ميگه از دختر بزرگه بپرسه من چه وقتايي مامان بدي هستم و ميشينم گوش مي كنم

ميرم دربند و نمايشگاه و پارك ساعي !!!

حتما ميرم مهد كودكي كه قراره دختر بزرگه به زودي بره و همه چي رو حسابي زير نظر مي گيرم

هر وقت هم دلم خواست مي خوابم

شركت همسر جان هم ميرم، مگه چند بار شانس در خونه آدم رو ميزنه J

Advertisements

5 Responses

Subscribe to comments with RSS.

  1. حدیث مهر said, on November 2, 2008 at 9:06 pm

    آخ که من می میرم برای این نامرئی شدنت آزاده جون ، من به محض اومدنت حتی اگه نامرئی باشی می فهم که بهار اومده به خونه تنهایی من … هوایی شدم برای اومدنت گلم 🙂

    قربون محبتت برم حديث مهر گلم
    آرزوي من محاله ايران اومدن شما كه محال نيست 🙂

  2. آزاده said, on November 2, 2008 at 9:51 pm

    کاش که زودتر نامرئی شی دوست جونم.

    كاش ميشد ولي آرزوي ديدن شما كه محال نيست، يه روزي حتما ايران سر مي زنيد، مگه نه !

  3. كتايون said, on November 3, 2008 at 12:21 am

    ممنون كه نوشتي آزاده ي عزيز

    ممنون كه اين فرصت رو به من دادين كتايون جونم

  4. سارا رها said, on November 3, 2008 at 8:48 am

    آخی…دلم باز شد! کی میایی؟! بگو دعوت نامه بفرستم. دخترات رو هم باید بیاری که من با بچه‌ها خیلی حال می‌کنم…قربان محبتت

    مرسي سارا جونم
    من و دخترا منتظر مي مونيم برگردين ايران و چشمهاي ما رو روشن كنين

  5. نئون said, on November 3, 2008 at 5:21 pm

    من اگه نامرئي بودم ، مي رفتم ورقه هاي امتحاني رو دست كاري مي كردم

    از ما كه گذشت ولي ايده خيلي خوبيه 🙂


Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: