يادداشت هاي گاه و بيگاه

بزرگترين ترس زندگي من !

Posted in بازي هاي وبلاگي by نيلگون on October 19, 2008

اعتراف بهش برام سخته، از روزي كه دوست خوبم، وبلاگچي به اين بازي دعوتم كرده، گيجم.

نوشتن از ترسهام هم براي من دلهره آوره، شايد چون مدتهاست كه به نوشتنشون فكر مي كنم و بعدش به هزار و يك دليل منطقي و غير منطقي از نوشتنشون طفره ميرم.

گمونم ترسهام خيلي زود شروع شدن، ترس از تنهايي و تاريكي غروبهاي دلگير پاييز كه از خواب بيدار مي شدم و تنها صدايي كه مي اومد، هوهوي باد لابلاي درختاي حياط قديمي بود و قار قار كلاغايي كه آخر قصه دنبال خونه هاشون مي گشتن.

اوايل منم دنبال مامان و بابا مي گشتم و بعد مي زدم زير گريه، درست زير راه پله اي كه مي رفت بالا و چند لحظه بعد هيكل لرزان و نحيف بابا كلاهي كه تكيه داده بود به همون عصاي كنده كاري شده قهوه اي سوخته از راه مي رسيد، بعدتر ها مي نشستم توي تخت و زار مي زدم، تاريك بود و مي ترسيدم تا پاي راه پله ها كور مال كورمال برم، هر قدر روزها كوتاه تر مي شدن و شبا بلند، بيشتر مي ترسيدم، از همه چيز، از درختاي انار، از باد، از كلاغا، از صداي جير جير پنجره، از سايه خودم، از همه چيز، غير از اون هيكل باريك بلندي كه از پله ها آروم آروم پايين مي اومد و چراغ هاي هال رو يكي يكي روشن مي كرد.

روزها گرم و بلند بودن كه بابا كلاهي براي هميشه رفت، رضا خان هم رفت و شاهنامه خوني ها و ليلي و مجنون  و شيرين و فرهاد تعريف كردنها تموم شد كه تموم شد.

حياط قديمي تيكه تيكه شد مثل خاطرات من، مثل كودكيم، شمشادها و بيدمشكها و انارها از ريشه در اومدن، عين ما و خاك شدن، خاك و خاشاك سرگردون توي كوير درندشت.

ترسهاي تازه اومدن، ترس از خوب نبودن، از پذيرفته نشدن، از دوست داشتني نبودن

ترسهاي يك دختر معمولي از خودش، از فكرهاش، از آدماي دور و برش، از خدايي كه چتري هاي روشن بازيگوش رو بيرون مقنعه دوست نداشت و دعاي دختر بچه هايي كه نماز اول وقت نمي خوندن رو نمي شنيد، شايدم مي شنيد و اجابت نمي كرد.

ترس از چراغهاي تاريك رابطه، از تعريف زشت خوب بودن، بله و چشم گفتنهاي بدون فكر، مقايسه شدنهاي پشت هم، خوب بودن مثل نازي، مثل مريم، مثل اين، مثل اون، مثل همه غير از خودم، غير از من من!

مثل خودم شدم و مايه مباهات هيچ كس، خيلي بده، خيلي بد !

و بعدترها ترس هاي بزرگتر براي يك دختر دم بخت

ترس دمادم، ترسي كه لحظه لحظه همراه من بود، همراه من عاصي، ازدواجي كه من رو برمي گردوند به كلاف سردرگم خانواده اي كه از اولش هم براش وصله ناجور بودم، اگه گره مي خورم، نه راه پيش داشتم، نه راه پس و گره نخوردم.

تنهاييم بيشتر شد، تنهايي ترس تازه نبود، ترس هميشه بود، ترس تمام سالهاي زندگي

چندين و چند سال گذشت و آرام شدم، خو گرفتم، ولي هنوز هم مي ترسم، از خودم، گاهي كه ديو درونم بيدار ميشه، از ظلمت نفسي پنج شنبه شبها كه تمام كودكي مي شنيدم

از خودم مي ترسم، گاهي كه سرزنش مي كنم، گاهي كه سرزنش ميشم، گاهي كه صداي والد كم حوصله اي رو مي شنوم كه مي دونم دوستم نداره

هنوز هم مي ترسم از چراغهاي خاموش رابطه، از تاريكي، از تنهايي، از خودخواهي

از ديني كه به درختهاي باغچه دارم، به پرنده ها، ماهي ها، به زاينده رود

از تاواني كه بايد براي دور ريختن تيكه هاي نان بدم، از نديد گرفتن گندم

از امنيتي كه من و هر زن ديگه اي رو با شر و عدم امنيت براي جامعه اش برابر مي كنه

از خاكي كه انگار ديگه من رو دوست نداره

من مي ترسم، از خيلي چيزها مي ترسم و معلومه كه هيچ كدوم بزرگترين ترس من نيستن

بزرگترين ترس من، يه ترس مادرانس، ترس از ترسيدن دخترام ازين ترسهاست، ترس از تجربه تك تك اين ترسها توسط دخترهاست، از اين خيلي خيلي مي ترسم، بيشتر از تموم ترسهام.

پ.ن : بزرگترين ترس زندگي شما چيه ؟

در موردش فكر كنين، شايد نوشتينش، شايد هم نه !

پ.ن : ترس قشنگ نيست ولي اين ترس خيلي دقيق و با تمام وجود تصوير شده، اگه دلش رو دارين، بخونينش .

Advertisements

23 Responses

Subscribe to comments with RSS.

  1. ماه تي تي said, on October 19, 2008 at 7:27 pm

    سلام نازنين بانو
    چه خوب ترس هات را نوشته بودي منم اينا خيلي از ترسام هستند. بعضي هاشون را توجه نميكنم
    بعضي ها را بي خيالي
    بعضيها هم مي ترساندم. از همان خوب بودني كه تعريفشده و من چرا نيستم.؟؟؟؟
    چه خوب گفتي عزيزم

    سلام ماه مسافر من
    ممنونم دوست عزيزم، فكر كنم ترس خيلي از ماها اين تعريف غلط دوست داشتن و خوب بودن باشه.
    مي بوسمت عزيز دلم

  2. ali ghaeni said, on October 19, 2008 at 8:51 pm

    نمی دونم از کجا باید شروع کنم خیلی زیاده……. بزرگ ترینش فکر در باره ی آینده است …..

    اميدوارم آينده خيلي زيبا و روشن باشه و دوست داشتني

  3. حدیث مهر said, on October 19, 2008 at 8:53 pm

    دختری ندارم اما اگه داشتم به اندازه همه ترسهای زندگیم از تنهایی اش در خاکی که به راحتی روحش را محکوم میکنه به زنده بگور شدن ، بیشتر از هر چیزی میترسیدم… الان از چی میترسم ؟ باید فکر کنم …

    نمي دونم مصداق زندگي چند درصد از آدماي روي زمينه، ولي خيلي ترسناكه
    گاهي فكر مي كنم دخترهاي عرب جاهليت خيلي خوش شانس بودن كه زنده به گور مي شدن، نه محكوم به زندگي

  4. weblogchi said, on October 19, 2008 at 9:50 pm

    نخست : چقدر مقدسه این حس مادرانه.چقدر مادرها قابل ستایش هستند.مادر بودن یه موهبت که بنده های خاص خدا نصیبشون میشه.ترس مادرانه هم حتمن از بزرگترین ترس هاست.از خدا سلامتی هر دو فرشته کوچولو رو میخوام
    دوم : چقدر دوست داشتنی بود این “بابا کلاهی” و چه نامی بود برای یک پدر بزرگ 🙂
    سوم : اونایی که آدمو دوس ندارن هیچ وقت نمیتونند برای آدم نقش بازی کنند و این باعث میشه کمتر ازشون بترسیم نه!؟
    چهارم : این جمله ؛ از امنيتي كه من و هر زن ديگه اي رو با شر و عدم امنيت براي جامعه اش برابر مي كنه , عمیق و رندانه بود.زیباتر از اونی بود که برای بیان ترس بکار برده بشه
    و در آخر؛
    خدا روح عزیزان شما رو هم قرین رحمت بکنه.ممنون که دعوتم رو قبول کردید.بخاطر لینک و ابزار لطفتون هم قدردانم

    نخست : نعمت بزرگيه مادر بودن و خدا رو شكر مي كنم كه به لياقت امثال من كار نداره و لطفش شامل حال همه آدماس، ممنون از آرزوي خوبتون، منم اين آرزوي قشنگ رو براي همه بچه هاي امروز و ديروز و آينده مي كنم.
    دوم : منم اين اسم رو براي پدربزرگم خيلي دوست داشتم، اينقدر دلم مي خواد پدربزرگ بودن رو هم تجربه كنم 🙂
    سوم : كاملا باهاتون موافقم، از نفرت و بدخواهي بعضي آدمها مي ترسم، نه از خودشون
    چهارم : ممنونم، خدا رو شكر كه هيچ وقت تجربش نمي كنين
    خدا روح همه رفتگان، خصوصا پدر بزرگوار شما و كتايون عزيز رو قرين رحمت كنه، خواهش مي كنم، كاري نكردم.

  5. نسرین said, on October 19, 2008 at 10:47 pm

    میگن ترس بخاطر ناشناخته هاست . از هر چیزی می ترسی بشناسش & در موردش تحقیق کن و از هم بشکافش . دیگه ازش نمی ترسی .

    من از بیکسی می ترسم . از احساس تنهایی کردن بیزارم .

    کنجکاوم کردی برم اون مطلب رو بخونم .

    خیلی روان و خوب نوشته بودی .

    خيلي خوشحالم كردين نسرين جان
    دقيقا همينطوره كه شما مي فرماييد ولي بعضي آدمها رو وقتي مي شناسم تازه ازشون مي ترسم.
    منم بي كسي و تنهايي رو دوست ندارم.
    تجربه تلخي هست كه با تمام وجود توصيف شده.
    ممنونم از نظر لطفتون، مايه مباهات منه.

  6. shantal said, on October 19, 2008 at 11:17 pm

    یاد اولین خواب ترسناک جدی زندگیم افتادم!
    حتما 5 سال بیشتر نداشتم چون هنوز آمادگی نمیرفتم…مدتها هر شب یه خواب تکراری میدیدم.خواب میدیدم با بلوز و شلوار سفیدی که هر شب میخوابم،رفتم توی گلفروشی توی کوچمون و یهو از پشت درختها دوتا مرد با صدای خنده های وحشتناک میپرن به سمت من تا منو بگیرن.من میدوم سمت خونه…هر چی دویدم آخرش تو هیچکدوم از اون خوابها به خونه نرسیدم و یهو از خواب پریدم.
    تنها خوابیه که هیچ وقت جزئیاتش از ذهنم نمیخواد پاک بشه..اونم بعد از بیست سال.
    بزرگ ترین ترس زندگی من؟ نفس زندگی کردن منو میترسونه..من شب و روز دارم با ترس زندگی میکنم…اعتراف سختی بود.راست میگی!اعتراف به ترسها سخته…

    چه كابوسي، خدا كنه بتوني زودتر فراموشش كني
    من خواب هاي ترسناك خيلي كم مي بينم، خوابام اكثرشون قشنگن
    چه خوب گفتي دوستم، نفس زندگي خودش يك ترس بزرگه

  7. سلماز said, on October 20, 2008 at 12:18 am

    من اما ديگه از چيزي نمي ترسم( موجودات پردار رو استثنا كن :دي) از هر چي مي ترسيدم به سرم اومده 🙂

    خوندن اين جمله هم ساده نيست، خيلي متاسفم سلماز جونم
    از خدا مي خوام يكي يكي شون به آرامش تبديل بشن

  8. goli said, on October 20, 2008 at 7:10 am

    آزاده جون خیلی قشنگ نوشته بودی . خیلی لذت بردم از قلمت واقعاً منو برد تو رویا , انگار خودمم داشتم این ترسها رو تجربه می کردم . بدنم مور مور شد.

    ممنونم گلي عزيزم
    اميدوارم هيچ ترسي رو توي زندگي تجربه نكني دوستم

  9. كتايون said, on October 20, 2008 at 9:15 am

    قلم توانايي داري.ترسي هايي كه هر زني تجربه كرده.

    پست دوستت رو هم خوندم.چون تجربه ي مشابه اي دارم و خيلي نزديك به سالگرد پدرمه،كاملا” حسش كردم.ترسيه كه محاله از ياد آدم بره.

    ممنونم كتايون عزيزم
    خيلي متاسفم، اميدوارم ايشون قرين رحمت الهي باشن و براي شما و خانواده محترمتون از خدا آرامش و صبر طلب مي كنم

  10. علیرضا7ساله said, on October 20, 2008 at 9:47 am

    ترس باعث میشه بیشتر زندگی کنیم… چون احتیاط میکنیم….فقط ترس از مرگه که باعث میشه زودتر بمیریم…..

    چه ايده جالبي، موافقم 🙂

  11. آیین وآیینه said, on October 20, 2008 at 12:51 pm

    سلام آزاده جون .
    چقدر بعضی از ترسهات شبیه ترسهای منه .
    شاید من هم نوشتم اما توی وبلاگ دوم .
    شاد باشی و عاشق

    سلام عزيزم
    كلا فكر كنم ما دو تا خيلي شبيه هميم 🙂
    من منتظرم دوست خوبم

  12. nillgoonn said, on October 20, 2008 at 1:50 pm

    دوستان ببخشيد به خاطر اين تاخير
    اينترنت ديگه، گاهي ميره، گاهي مياد، گاهي هم حسابي ما رو ميزاره سر كار

  13. شکیبا said, on October 21, 2008 at 10:33 am

    سلام

    من همیشه ترس از دست دادن عزیزانمو دارم 😦

    سلام
    با اتفاقات زندگي شما كاملا بهتون حق ميدم، دعا مي كنم هميشه سلامت و خوشبخت كنار هم باشين.

  14. فرزام said, on October 21, 2008 at 11:22 am

    عالی بود آزاده جان. یکی از قشنگترینهایی بود که ازت خوندم. ممنون

    مرسي فرزام، ممنونم دوست خوبم
    يك دنيا خوشحال شدم آقاي نويسنده .

  15. hashmat said, on October 21, 2008 at 11:24 am

    سلام عزیز دل
    وبلاگت عالیه موفق باشی
    به ماهم سر بزن و نظرتو در رابطه با تبادل لینک هم بگو
    منتظرتم
    فعلابای

    سلام
    ممنون

  16. اصلان said, on October 21, 2008 at 1:13 pm

    سلام بر دوست باهوش و نکته بین

    ترس یار قدیم بشر بوده . یار بوده نه بار ، چنانچه امروز در قالب استرس هست.
    ترس بوده که نیاکان ما را از شر ببر دندان خنجری و تیرانوسوروس رکس در امان داشت و به امروز رساند. ترس از گرسنگی و قحطی بود که او را به دامداری و کشاورزی واداشت.
    و این آمد و آمد تا به جایی که بشر از طبیعت بریده شهر نشین ، آنقدر فاکتورهای مجازی در زندگی وارد کرد که سرانجام آن یار محتاط ، از بوق حمام تا بوق سگ ، آژیر کشید:
    از این بترس ، مواظب آن باش ، بپا ، حرف دهنتو بفهم ، هوای یارو را داشته باش ، نزنی بهش ، نمالی به ستون ، ترمز کن ، الان جوابشو نده ، بدو که دیر میرسی …..

    حالا نوشتن از ترسها شده روان درمانی !! لیست بلند بالایی که هر روز بیشتر میشود. به قول دوستی شغل روان درمان این است که به ما اطمینان دهد آژیر ترس بیخودی صدا میکند. همین

    سلام دوست خوب دقيق من
    چقدر در مورد ترس خوب گفتين، به اندازش لازمه، ولي فكر كنم من يك كم زيادي مي ترسم، البته سر دخترا
    خواهرم به من ميگه مامان استرسي و خوب مثل اينكه كلي روان درماني شدم، نه ! 🙂

  17. آزاده said, on October 21, 2008 at 4:45 pm

    چقدر با تک تک این ترسها ترسیده ام.
    ترس دوست داشته نشدن، ترس پذیرفته نشدن، ترس سایه های دراز ….
    و ترس از کارتونهای ترسناک

    خوبه كه ما اين ترسها رو تجربه كرديم و يادمون هست، به نظرم باعث ميشه كه بچه هاي ما كمتر اين ترسها و بي عدالتي ها رو تجربه كنن.
    آزاده جان چه خوب گفتين، كارتونهاي امروزي بعضي ها خيلي ترسناك تر هم هستن، اينجا هم فقط صحنه هاي به قول خودشون بد آموزي دارش رو حذف مي كنن و اصلا كاري ندارن كه اينهمه خشونت ذهن آرام و مهربان يك كودك رو چقدر مي تونه به هم بريزه .

  18. سروش said, on October 21, 2008 at 8:38 pm

    خیلی خوب نوشتید. موضوع سختی بود که خیلی خوب روش مانور دادید. من در جواب این سوال فقط 3-4 خط تونستم توضیح بدم. 🙂
    شاد و موفق باشید

    ممنونم
    خوب اين كه عاليه، نشون ميده مثل من ترسو نيستين 🙂
    مرسي از آرزوهاي خوب

  19. آزاده (هنر دستی) said, on October 22, 2008 at 3:26 pm

    سلام به دوس عزیز هم اسم خودم . خوبی؟
    ترس خیلی چیز بدیه . جدیدا هم بدجوری اومده سراغم.
    ترس از آینده و مشکلاتش که از الان شروع شده!…

    سلام
    ممنونم آزاده جونم 🙂
    خودت و آرزوهات رو بسپار به خدا دوست عزيزم
    سلامت و موفق باشي.

  20. weblogchi said, on October 23, 2008 at 12:03 am

    جمعی از دوستانتان شما را دعوت میکنند تا در پروژه ی رادیو وبلاگستان مشارکت کنید.بی شک حضور شما در جمع برنامه سازان رادیو وبلاگستان باعث بهروری بیشتر این مجموعه خواهد شد.
    با تشکر رادیو وبلاگستان
    http://radioweblogestan.wordpress.com

  21. shantal said, on October 23, 2008 at 12:37 am

    :* چند بار بگم به شدت دوست جان خودمی؟؟؟؟؟؟

    قربون دل مهربونت برم دخمل

  22. Diapason said, on October 23, 2008 at 10:55 am

    دوست من
    وبلاگ خوبي داري
    اميدوارم موفق باشي
    ضمنا قصد دارم در مورد ناامني و اثرا مخربش در آينده مطلب جديد بنويسم
    خوشحال مي شم نظراتتو داشته باشم

  23. سارا رها said, on October 24, 2008 at 4:50 am

    سلام آزاده جان
    ترس هم جزو هم حفره‌هایی هستند که اینجا
    http://avayemoj.com/2008/10/22/cauchy-integral-life/
    ازشون گفته ام.
    به جای ترس‌ها به باقیمانده‌ای که میگذاری فکر کن …
    زنده باشی عزیز

    سلام سارا جونم
    نرسيدم هنوز نوشتتون رو بخونم، حتما مي خونم و ياد مي گيرم
    سلامت و شاداب باشيد


Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: