يادداشت هاي گاه و بيگاه

ماجراي سر كار رفتن من

Posted in پازل زندگي من by نيلگون on August 28, 2008

يادش به خير

10 سال پيش در چنين روزي، براي اولين بار من سر كار رفتم.

ماجرا از اونجا شروع شد كه من هنوز به دو تا كارآموزي ديگه براي فارغ التحصيلي احتياح داشتم و

من : الو شركت …

خانم منشي : بفرمائد

من : مي تونم با مديريت كارخانه صحبت كنم ؟

خانم منشي : با آقاي بهماني چك كار (به فتح چ ) دارد ؟

من : (هاج و واج) فرمودين آقاي … ؟

خانم منشي : بهماني

من : بعله، مي خواستم در مورد كارآموزي با ايشون صحبت كنم.فرمودين آقاي…

خانم منشي : بهماني، گوشي ….

حدود يك ربعي تيزر تبليغاتي شركت با صداي بلند پخش شد و

جناب بهماني : بفرمائد…

من : سلام جناب فلاني

جناب بهماني : بهماني هستم، بفرمائد

من : معذرت مي خوام، مزاحمتون شدم براي كارآموزي …

جناب آقاي بهماني : رشته تحصيليتون ؟

من : صنايع غذايي

جناب آقاي بهماني : به به، كدوم دانشگاه ؟

من : ….

جناب آقاي بهماني : به به ، به به، متأهلن ؟

من : بله ؟…… من فقط چند روز براي كار آموزي مي خوام برسم خدمتتون

جناب آقاي بهماني : پس مجردن، شغل ابوي محترمتون ……..

در ادامه محل كار، تحصيل، زندگي و … تك تك افراد خانواده سئوال شد، به اضافه مقدار معتنابهي سئوالات بي ربط ديگه و كور شوم اگر دروغ بگويم.

در پايان

جناب آقاي بهماني : خوب مدونن ما كارآموز قبول نمكنم !!!!!!!!!!!!

منو دارين …………….

جناب آقاي بهماني : ولي متونن براي مصاحبه كاري تشريف بيارن شركت……

ديدي ري ديديم ديديم ديدي ري ديديم

و اينطوري بود كه منم بعد از سه تا مصاحبه شغلي به علاوه يك ماه و نيم دوندگي و گرفتن يه عالمه مدرك و گواهي بالاخره رفتم سر كار.

پ.ن : سه هفته اول در اوقات فراغتم فاميلي آقاي بهماني رو تمرين مي كردم، چون انصافا يكي از عجيب ترين و مشكل ترين اسامي يي بود كه توي عمرم شنيده بودم و محال بود كه كسي براي بار اول تا صدم با هر بهره هوشي بتونه اونو درست تلفظ كنه.

پ.ن : اميدوارم همه بيكارا مثل من برن سركار!

Advertisements
Tagged with:

14 Responses

Subscribe to comments with RSS.

  1. weblogchi said, on August 29, 2008 at 11:16 am

    ; ) یه جورایی این درد مشترک رو تجربه کردم.وقتی که قرار بود استادمونو با اسم فامیلی ” سازسیمس” صدا کنم.
    ———————————
    عجب !
    من چون خيلي مشعوف بودم و از بد روزگارم اتاق ايشون چسبيده به كنترل كيفي بود، بالاخره ياد گرفتم، شما چطور ؟

  2. محمد صادقی said, on August 29, 2008 at 2:07 pm

    سلام

    روایت جالبی بود…
    ————————-
    سلام
    ممنونم

  3. نعمت said, on August 29, 2008 at 3:32 pm

    جالب بود
    —————————
    ممنون

  4. فرزام said, on August 29, 2008 at 7:29 pm

    دم این آقای بهمانی گرم! حال داده اساسی!
    ——————————
    از دست تو فرزام
    دو سه سال بود دنبال يكي مثل من مي گشتن 🙂

  5. سیروس said, on August 29, 2008 at 10:40 pm

    به به میگن بخت طرف بلند بود همین شما بودی

    من این ترم مهندسی عمران مو گرفتم این مامان خانمی من میگه باید بری کارمند بشی نمی دونم چرا خلاصه اونجا کاری چیزی برا من نداره این اقای بهمانی سلام منو بهش برسون
    در ضمن من فامیلشو همین بار اول درست گفتم 🙂
    ————————-
    به به تبريك
    به نظرم ادامه تحصيل هم گزينه بدي نباشه، ايشون تشريف بردن دكترا بگيرن 🙂
    آفرين !

  6. لاله(بارانی باید) said, on August 29, 2008 at 10:50 pm

    خیلی باحال بود.منم تقریبا همینجوری ها رفتم تو یه وزارت خونه استخدام شدم.دو هفته بعدش هم به همون راحتی استعفامو نوشتم 🙂
    راستی منم اومدم wordpress البته آدرسم عوض نشده همون قبلیه 🙂 ولی هنوز کاملا اسباب کشی نکردم اما یه پست جدید گذاشتم .
    ————————–
    عجب ! شركت خصوصي بود و من 5 سال و نيمي توش دوام آوردم
    خيلي خوش اومدي دوستم

  7. shantal said, on August 29, 2008 at 11:58 pm

    منم یه چند روزی نبودم خانومی…از اینکه لطف تو به من و نوشته هام کم نمیشه چه جوری باید تشکر کنم؟:*
    بالاخره اقای بهمانی فکر کرد مجردی یا متاهل؟!!
    در کل مشغول شدنت شدیدا تبریک…همیشه به کار و پیشرفت!
    —————————
    خواهش مي كنم، اين حرفا كدومه.
    مجرد !!!!!
    مرسي، ممنون

  8. shantal said, on August 30, 2008 at 1:50 am

    میگم این نظر قبلیمو بذار پای حواس پرتی وحشتناکم! خوب شد دوباره به وبلاگت سر زدم اینو دیدم: 10 سال پيش در چنين روزي، براي اولين بار من سر كار رفتم
    نمیدونم چرا اینو همون وقت نخوندم!حول بودم جاهای هیجان دارشو بخونم!همین بود هی با خودم میگفتم ایول به آزی خانوم که با گرفتاری بچه داری و زندگی فکر کار بیرون هم افتاده!!!نگو مال ده سال قبله=)) نظر قبلیه خدای سوتی بود!!!
    ———————-
    اتفاقا خيلي هم عالي بود و من حسابي به فال نيك گرفتمش

  9. goli said, on August 30, 2008 at 7:15 am

    خدا نكنه . من كه اين نفرين رو در حق هيچكس حتي دشمنام هم نمي كنم.
    —————————
    چرا گلي عزيزم
    همه بايد از يه جايي شروع كنن تا بتونن زماني براي خودشون و دلشون كار كنن

  10. ماه تي تي said, on August 30, 2008 at 1:32 pm

    آيكون خنده
    آيكون غش غش خنده
    آيكون الهي امين
    آيگون راستي از چه جوري برن سر كار؟
    راستي
    يه سرم اينجا بزن ازاده جونم
    http://casabelanca.blogfa.com/
    ايكون سه تا بوس گنده براي مامان و دخترا
    ——————————
    مرسي از اينهمه آيكون دوست داشتني
    من كه همه جوره رفتم سركار ولي براي همه از نوع نون و آبدارش رو آرزومندم

  11. ماه تي تي said, on August 30, 2008 at 1:33 pm

    آخ ادرس را اشتباه دادم
    سر بزن اينجاhttp://www.shahedaneh.blogfa.com/
    ——————
    چشم

  12. weblogchi said, on August 30, 2008 at 2:38 pm

    من ترجیح دادم یاد نگیرم چون ازش زیاد خوشم نمیاومد و همش میگفتم “استاد”

    راستی برای اولین بار لیستی از همه ی )smile( خندانک iهای وردپرسی رو در وبلاگم قرار دادم تا دوستانی که مطلب یا کامنت آپ میکنند از اینا به راحتی استفاده کنند. :mrgreen:
    به دردت میخوره 😳 😆
    ———————–
    به به چه روش خوبي

    چه عالي
    خيلي خيلي ممنون

  13. ماری said, on August 30, 2008 at 3:33 pm

    الهی امین…

    آقای بهمانی قبل از زریاستشون مفتش یا..سبزی پا ک کن ..بودن؟؟
    ——————
    ماري جان ارثي بود عزيزم، تا حدودي هم به آب و هواي منطقه سكونتشون مربوط ميشد.

  14. کتايون said, on August 30, 2008 at 7:19 pm

    منم امیدوارم.
    ————————
    رسيدن شما بخير
    اميدوارم خيلي بهتون خوش گذشته باشه.


Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: