يادداشت هاي گاه و بيگاه

هر روز

Posted in شعرها by نيلگون on August 18, 2008

دفتر ايام را ورق مي زنم با شتاب
بسان آموزگاري كه وقت كم آورده ساعت آخر
و هيچ نمي بيند اين دستخط هاي كودكانه زيبا را
اين گلهاي قرمز نقاشي
و فقط به زنگي فكر مي كند
كه لاجرم خواهد خورد

Advertisements

4 Responses

Subscribe to comments with RSS.

  1. فرزام said, on August 18, 2008 at 6:14 pm

    … و زنگ می خورد!
    ————————–
    پاسخ : و سهم ما حسرت مي شود و
    تمام

  2. weblogchi said, on August 18, 2008 at 7:53 pm

    زندگی چیست؟؟
    خون دل خوردن !!
    اولش رنج , آخرش مردن
    ——————————–
    پاسخ : ميشه جوراي ديگه اي هم بهش نگاه كرد
    زندگي زيباست
    زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست
    وربيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
    ورنه خاموشست و
    خاموشي گناه ماست

  3. کتايون said, on August 18, 2008 at 11:43 pm

    بزار بخورد….
    ——————–
    پاسخ : گر چه دست من نيس، ولي بهترين راه همينه

  4. websaz said, on August 19, 2008 at 12:05 am

    دیدگاه جالبی بود .
    ———————–
    پاسخ : بيشتر اعتراض منه به خودم كه هميشه عجله دارم
    در واقع ديدگاهي يه كه بايد عوض بشه


Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: