يادداشت هاي گاه و بيگاه

تكه اي از پازل

Posted in پازل زندگي من by نيلگون on July 8, 2008

من و مريم و فرخ با هم كه باشيم بيشتر روزمان دور استخر مي گذرد، به تماشاي تاتي تاتي كردن جوجه اردكها، شناكردنشان توي استخر و از همه جالب تر رقابتشان بر سر خرده نانهايي كه توي آب پرت مي كنيم.
بازي سنجاقك ها هم روي آب تماشاييست وآب خوردن بره ها و بزغاله ها.
گاهي فرخ به كمين ماهي هاي نقره اي كوچك مي نشيند و دستهاي به هم چسبيده اش را مثل يك تور نيم بند توي آب آرام نگه مي دارد، نفس توي سينه ما هم حبس مي شود و دست آخر يك ماهي كوچك ناآرام شكار مي شود.
آب از فاصله ميان انگشتهايش مي چكد و مي چكد و ماهي تقلا مي كند … آب… آب ….
نازي نشسته روي سينه من و دو دستي گلويم را فشار مي دهد، چشمهايش پرست از غيض و نفرت و باز هم فشار…
سرم بزرگ مي شود و بزرگتر و بعد خلاء، يك خلاء بزرگ بيرنگ…….
دست و پا مي زنم و دستم مي خورد زير دستهاي بهم چسبيده فرخ
ماهي توي هوا بلند ميشود و شلپ مي افتد توي استخر و باز هم تمنا مي كند آب… آب …
عطر نان تازه مي آيد، بوي پوست خشك بادام كه توي تنور روبرو ميسوزد و صداي چرق چرق چوبهايي كه خاكستر ميشوند.
خورشيد نارنجي خودش را بالا كشيده به ميانه آسمان كه آن ديگري با آن تفنگ بادي مزخرفش از راه مي رسد، با غنيمتي از حجم هاي كوچك وارونه، خون آلود و ميان تهي .
كه اگر يك قدم ديگر جلو بيايد، من تمام نفرتم از قصاوتش، تفنگ بي رحمش و نخوت ناتمامش را بالا مي آورم.
مريم تمام خرده نانها را از روي دامنش به زمين مي ريزد، مرغ و خروس ها مي دوند، مريم هم، هلش مي دهد، با مشت توي شكمش ميكوبد…
بي رحم، كثافت، آشغال…
و من فقط عقب عقب مي روم و مي چسبم به ديوار تا بغضم را قورت بدهم و آشوب درونم فروكش كند.
گنجشكهاي وارونه تاب مي خورند و دور مي شوند، خون دلمه بسته روي نوكها، پرها و پاهاي كوچكشان و از ميان سينه هاشان آسمان بي ابر آبي پيداست.
مريم را بغل مي كنم و هردو مي زنيم زير گريه.

سكينه مجمعه را زمين مي گذارد، سرهامان را به سينه مي چسباند و چيزهايي به زباني كه خوب نمي شناسمش مي گويد،
گاهي دلداري مي دهد و گاه ناله و نفرين مي كند، از لحن صدايش پيداست.
باد تور سفيد روي مجمعه را كنار مي زند، چندتايي نان گرد خانگي پر از سياه دانه و تخم گشنيز و سبزيهاي محلي و ماستينه و سرشير و دو كاسه ماست.

Advertisements
Tagged with: ,

10 Responses

Subscribe to comments with RSS.

  1. shantal said, on July 8, 2008 at 5:24 pm

    هر جا بری دنبالتیم;)

  2. goli said, on July 8, 2008 at 6:57 pm

    سلام عزیزم منزل نو مبارک.
    داستانت رو هم خوندم مثل همیشه خیلی زیبا بود.
    منم آ÷م سر بزنی خوشحال میشم.

  3. آیین و آیینه said, on July 9, 2008 at 5:54 am

    خونه جدید مبارک.

  4. اصلان said, on July 9, 2008 at 6:29 am

    سلام
    اینجا خوب نیست . بمونین تو همون بلاگفا . گرچه به قول شانتال خانم هر جا برین ما هم میاییم . ولی …
    بگذریم . من دیگه داستانتونو دنبال نمیکنم … بغض میکنم .

  5. اصلان said, on July 9, 2008 at 6:29 am

    نظر شما در انتظار تعدیل است ؟؟؟؟
    اینجا دیگه کجاست ؟ وزارت ارشاد ؟

  6. محمد پوردامغاني said, on July 9, 2008 at 9:01 am

    داستانت را خواندم
    هم اينجا و هم در بلاگفا
    باز هم بنويس
    راستي خانه نو هم مبارك دخترم

  7. شانتال said, on September 11, 2008 at 9:48 pm

    داستان داره کاملا سورئال میشه…به وبلاگ جدیدتان می رویم

  8. ماه تي تي said, on September 11, 2008 at 9:48 pm

    سلام به به دوباره آبادي
    ميام مي خونم. الان نه شلوار جين كهنه ام را آوردم و نه … ميام دوباره.
    راستي چقدر اين روزها همه اسباب كشي م يكنن… هر جا بري ميايم
    چه ورد پرس چه آبادي

  9. شكيبا said, on September 11, 2008 at 9:49 pm

    سلام

    آزاده جان ممنون خانومی.

    این داستانت کشش زیادی برای من داره. منو یاد روزهای بچه گی ام در باغ پدر بزرگ میاندازه.

  10. آيين و آيينه said, on September 11, 2008 at 9:50 pm

    آزاده جون . اینجا کجاست ؟
    تا اینجای سفر که به من خیلی خوش گذشته


Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: