يادداشت هاي گاه و بيگاه

دلتنگي هاي يك زن

Posted in دلتنگي ها by نيلگون on مه 11, 2008

پرده ها را كنار مي زنم .

اثري از آفتاب جان بخش ارديبهشت نيست.

خداوندا باز هم آسمان خاكستري، باز هم باد.

نكند باد ببرد لباسهايي را كه تازه پهن كرده ام،. مي دوم توي تراس.

تند تند شروع مي كنم به جمع كردن لباسهاي مرطوب از روي بند فلزي .

كوچكترها را كه بيشتر نگرانشان هستم اول برمي دارم، جوراب هاي صورتي و بنفش دخترها، ركابي هاي سفيدشان،كيف آبي كوچك شميم و بعد روبالشي ها.

در را به روي باد ستيزه جو مي بندم. با دلخوري پرده ها را مي كشم.

شميم مي دود چراغهاي كم مصرف هال را روشن مي كند و جيغ دخترها از خوشحالي بلند مي شود.

لباسها را بي حوصله روي شوفاژ پخش مي كنم.

بابا راست مي گويد ارديبهشت ماست كه اردي جهنمست.

گاز كنار پنجره نورگير است.

با عجله فلفل دلمه اي ها را خرد مي كنم. قارچ ها را هم و همزمان پيازها را سرخ مي كنم.

چقدر ظرف نشسته، تا توپولوها خداحافظي نكرده اند،كار غذا را تمام كنم ديگر.

تكيه مي دهم به پنجره، نفسي تازه كنم.

شلپ، ….. شلپ

آب از كجا ؟

چقدر وقت گذاشته ام براي تميز كردن اين شيشه ها. خداااااااا !

باران !؟

باران ! باران !

خداي مهربان من هزار هزار مرتبه شكرت.

نمي دانم چطور شعله را خاموش مي كنم، لباس رو به بچه ها مي پوشانم، آماده مي شويم و ميرسيم روي پشت بام.

عجيب سنگين شده اين دخترك 1 سال و 8 ماهه !

هنوز نفسم سرجايش نيامده. باد سرد، بوي باران و قطرات در راه مانده را نفس زنان مي بلعم .

شميم دستهاي كوچكش را باز كرده، ميدود، مي چرخد، مي خندد، دختر كوچكتر مات و مبهوت قطراتي را كه بي خيال از ميان انگشتان تپلش فرار مي كنند و بي توجه به تقلاي او روي پشت بام بالا و پايين مي پرند تماشا مي كند .

ديوارهاي پشت بام بلند است، نه به اندازه ديوارهاي فاصله، آنقدر هست كه چند دقيقه اي نگران دخترها نباشم.

ميروم كنار ديوار و كوچه يك طرفه آشنا را كه به آن خيابان يك طرفه دور منتهي مي شود، تماشا مي كنم. خانه هاي ويلايي روبرو با باغچه هايي بزرگ، مجتمع عظيم اداري-تجاري همين بغل كه نصف آدمهايش از پنجره ها براي باور باران سرك كشيده اند و تمامي ساختمانهاي نيمه كاره اطراف را.

صداي سمفوني باران مي آيد همراه با كمي هوهوي باد و هياهوي مبهم آدمهاي آن پايين.

دخترها دارند بين كولرها دالي بازي مي كنند.شميم كه بزرگتر است زودتر مي رسد. سك سك .

اين جيغ ها، اين بازي ها مرا مي برند به كودكي.

به بازي قايم باشك توي حياط بزرگ خانه قديمي، گرگم به هوا، آب دادن باغچه، چيدن انارهاي شيرين و ملس، بالا رفتن از داربست چوبي ريش باباها، آسمان پرستاره تابستانهاي آن شهر كوچك .

دوچرخه سواري هاي دم غروب، بستني هاي قيفي حيدر بابا، پارك كوه سنگي

سيب زميني هايي كه زير خاك مي كرديم، عمو پولدار، گلهاي رز پاي ايوان خانه شما…

دلتنگ مي شوم و عجيب است كه دل من براي تو بيشتر از تمام كودكيم تنگ مي شود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: