يادداشت هاي گاه و بيگاه

پيامبر

Posted in حرفهاي بي مخاطب, شعرها, پريشان‌نوشت by nillgoonn on اکتبر 15, 2009

شاخه اي گل سرخ

برايم بياور

تا به اعجاز آن

ادعاي پيامبري كنم

به رسالت مهر

قايم باشك

Posted in خودماني by nillgoonn on اکتبر 13, 2009

من قد كشيده ام

اين بار كه قايم باشك بازي كنيم

پنهان مي شوم

پشت سايه سپيدارها

تماشايت مي كنم

تو مي گردي و من

همبازي مي شوم با شعاع هاي بازيگوش نور

مي چرخم، كوتاه مي شوم، بلند

كش مي آيم قد حوض فيروزه اي

مي سُرم روي تن سبز نعنا، پونه ها

مي دَوَم توي ايوان

سُك سُك

ديگر پيدايم نمي كني

مهر من

مهر من آن سالها، سي و يكم شهريور آغاز مي شد، با پايان ناگهاني تابستان گرم و پذيرا، با جنگ، با هشدار بي امان آژير قرمز، با به هم چسبيدن از سر ترس، سكوت ممتد و گوش سپردن به آسمان و زمين، آنقدر كه صداي چكيدن قطره ها از نيمكت دوم، رديف وسط به وضوح شنيده مي شد و بعد صداي گريه سحر و بغل دستي هايش…

با قامت اغواگر پرچم بزرگ سرخ رنگ ايست كه انتهاي رديف طولاني پله ها كنار در مدرسه مي ايستاد و برداشتنش براي فرار از صف هزار پاي لاك پشتي تا خود خانه، شده بود آرزوي چندين و چند ساله من

با زنگ ساعت 11 و ربع و سرريز شدن سيل خاكستري دخترها به خيابان يكطرفه، با روپوش هاي زشت گشاد و شلوارهايي كه به ضرب دكمه اضافه و گاهي سنجاق قفلي سرپا مانده بودند و مقنعه هاي مچاله

با موكت نمور نازك بد بو كه پهن مي شد روي برف هاي يخ زده حياط دبستان تا هر روز رأس ساعت 1 جشن تكليف بگيريم. با بدن هاي سرمازده بي قرار كه براي به پايان بردنش عجول بودند، با دستهاي يخ زده كه بعد دعاي وحدت از هم باز نمي شدند، با شيطنت هاي كودكانه و راز و نيازهاي كوچك به درگاه خداوند بخشنده مهربان

با همكلاسي هاي غم زده كه ميانه سال از راه مي رسيدند، همكلاسي هايي كه كتاب و دفتر و گاهي روپوش هم نداشتند، يخشان حالا حالا باز نمي شد، همكلاسي هاي دلشكسته جنگ زده كه فقط تا مدتها سر كلاس سرشان را مي گذاشتند روي دستها و زار مي زدند، درست مثل يكي از دوازده تا مريم كلاس كه تازه برادرش شهيد شده بود

با راهپيمايي هاي گاه و بيگاه اجباري، با عضويت بسيج افتخاري، با كلاس هاي آموزش دفاعي، با گلنگدن و كلاش و شناخت اثر انواع گازهاي اعصاب لعنتي روي جسم و روح آدم ها، با آموزش كمك هاي اوليه كه ديگر مثل نوشدارو بودند براي اينهمه سهراب

مهر من، مهري كه با از كرخه تا راين تمام شد.

دانه هاي دل من

انارهاي باغچه رسيده‌اند

ترك‌خورده و رها

ميان دستان سرد باد

با سبد مهر بيا و

از سر شاخه‌هاي عريان

تمام دانه‌هاي سرما‌زده و تب‌دار را

بچين

تابستان داغ

Posted in حرفهاي بي مخاطب, دلتنگي ها, شعرها by nillgoonn on سپتامبر 21, 2009

تابستاني كه هرگز از راه نرسيد

تمام شد

به قدر يك چشم بر هم زدن

به قدر فروريختن ماسه هاي گرم از دستان كودكي

به قدر نوشيدن يك فنجان قهوه تلخ

داغ داغ