نامه اي به خدا
سلام خداي عزيزم
خداي تمام لحظات دلتنگي و بي كسي من
خداي سادگي ها وشيطنت ها و ندانم كاري هاي كودكي
خداي شيفتگي ها و آشفتگي هاي جواني
خداي سرگرداني ها و سرگراني هاي زندگي مشترك
و خداي لحظه هاي ناب و ناياب مادري دوستت دارم.
بيشتر از گذشته، بيشتر ازلحظه هاي نياز و براي هميشه.
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
من ورودي … بودم.
يك دانشكده سرسبز وبي نظير و چشمهاي كويري من كه مي خواست تمام اون سرسبزي رو مثل يه ماهي به گل نشسته يه نفس ببلعه.
باغ بوتاني، دهها هزار گونه زيبا وبي نظير از گلها و درختهايي كه هرگز اسمشون هم به گوشم نخورده بود، چه برسه به اينكه از نزديك ببينمشون و نوازششون كنم. اون همه گلخونه با باغبونهاي با حوصله و مهربون و حسن يوسف هاي آفتاب خورده و سرحال.
از در دانشكده كه پاتو مي ذاشتي تو، گل بود و درخت وديوارسبزشمشاد .
تازه بهاركه مي شد بنفشه هاي رنگ رنگ هم به اين همه زيبايي اضافه مي شدن.آبشار هاي اقاقيا از سر هر ديوار سرريز مي كردن و عطر اقاقي بود سوار بر نسيم دلكش بهاري كه تموم شهر رو پر مي كرد.
اون موقع بود كه بي تاب مي شدم، دلم مي خواست همراه سهراب
“بروم تا سركوه بدوم تا ته دشت”
دست من نبود وشايد حتي دل من هم نبود. كسي بود، چيزي بود، ناشناخته اي در دروني ترين نقطه درون من .
كودكي، جوانه اي،ريشه اي، عشقه اي شايد كه لبخند بنفشه ها يا باد بهار يا عطر اقاقي ها يا چه مي دانم زمزمه اغواگر مسيل پشت خوابگاه از خواب زمستاني بيدار كرده بود.
مشت مي كوبيد، چنگ مي زد، رگه هاي وجودم را مي شكافت،آنقدر قلبم را مي فشرد كه احساس خفگي مي كردم و مي ترسيدم.
مي ترسيدم براي رهاييش وجود مرا بشكافد و براي هميشه برود.
واي برمن و آنهمه جنون وجواني بي مجنون كه مرا تا اواسط ارديبهشت سرگشته مي كرد و گمگشته وپس از آن باز درس بود و درس بود و امتحان.
تحصيل بزرگترين فراغت من بود.
كاش هيچ وقت فارغ التحصيل نمي شدم.كاش هيچ وقت به زندان سكندر بر نمي گشتم .اي كاش!
از وقتي به اصطلاح فارغ التحصيل شدم و به هزاران گرفتاري ديگه مبتلا، ناشناس آشناي منهم مثل من بهار و پاييز براش علي السويه شده، ديگه عطر اقاقي هاي خونه همسايه هم بيدارش نمي كنه.بنفشه هاي خندون توي پارك به وجدش نميارن.پنجره رو رو به نسيم مي بنده، مبادا بيادو خونه دلشو خونه تكوني بكنه.
خلاصه از دست رفتس .
كاشكي اون زمان كه هنوز دير نشده بود و رمقي داشت رهاش كرده بودم.
… ساله شدم
پنج شنبه اي كه گذشت … ساله شدم.
در سكوتي مطلق
بي هياهو و كف و تبريك وبوسه باران
دختر بزرگه با همون لباس خونه هاش كه بسكه باربيه تو تنش زار مي زنه بغلم كرد و منو بوسيد و مثل هميشه زمزمه كنان گفت مامان تولدت مبارك.
نه كيكي، نه جشني، نه هديه اي
هر چي من دلم مي خواد گاهي گداري داد بزنم، جيغ بكشم، دختركم بيشتر توي لاك سكوت و زمزمه خودش رو فرو مي كنه.
حتي براي به زبون آوردن دوست داشتن من، چه برسه به نيازهاش، خواسته هاش و اعتراض هاش.
من دلم كادو مي خواد، دلم لبخند وبوسه مي خواد، يك جشن تولد چهار نفره
من وشوهرم و دخترام.
بهش مي گم مريم و مامانم اينا زنگ زدن تولدمو تبريك بگن، ته دلمم مي گم تو چي، تو ناسلامتي از همه نزديك تري، خيلي نزديك.
كادو ميخوام، تبريك مي خوام با خيلي چيزاي ديگه…
كه دختر بزرگه پيرهنمو مي كشه و در گوشم ميگه مامان حوصلم سررفته، تورو خدا يه جايي بريم.
مي بينم زمزمه بچم از صداي دل من خيلي بلندتره.
راستي تقصير كيه ؟
شما اگه مي دونين حتما بهم بگين.
پ.ن: يه وقت خداي نكرده از متنم وهم برتون نداره كه طي اين هفت سال زندگي مشترك چيزي از عشق و علاقه همسرم به من كم شده!!!
نه اصلا، ابدا ، خدا اونروز رو نياره .
اينهم دليل محكمه پسند وقانع كننده :
ايشان سال اول ازدواجمان هم به سادگي آب خوردن روز تولد من را فراموش فرمودند و فقط با اندكي دستپاچگي ازمادر بنده عذرخواهي كردند وبعدا هم ديگر هيچ به روي مباركشان نياوردند.
الان هم به سادگي آب خوردن روز تولد من را فراموش مي فرمايند. فقط به پشتوانه هفت سال آقا بالا سري بنده حقير و دو تا گل ترگل ورگل وصد البته عدم حضور مامانم اينا در منزل شخصي ما اعتماد به نفسشان بيشتر شده از همان اول هيچ به روي مباركشان نمي آورند.
نگفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عشق هايي كز پي رنگي بود
هر چي فكر مي كنم مي بينم اولين عشق زندگيم عروسك چشم آبي موطلايي بود كه خاله شكوه از يزد واسم سوغات آورده بود وتازه مي خوابونديش چشماي نازشو مي بست و راس راسي مي خوابيد.
من ومامانم خيلي دوستش داشتيم. تا اينكه يروز مامانم منو برد آرايشگاه وحسابي موهامو كوتاه كرد و مثلا خوشگل شدم.
منم كه حسابي خوشگل !!! شده بودم، رفتم اساسي از خجالت عروسكم در اومدم.
حالا چه جوري؟
خوب معلومه.
موهاي طلاييش رو براش كوتاه كردم تا هم راحتتر شسته بشن ! هم زودتر قد بكشن!
و از همه مهمتر عروسكم بشه دختر مامان
اينجوري شد كه عروسكم كه ديگه نه خوشگل بود نه موطلايي، از چشم من ومامان هر دو افتاد.
حالا مي گم:
كاشكي اونقدر عاشقش نبودم كه فكر كنم هميشه دوست داره مثل خودم باهاش رفتار بشه.
كاشكي مامان به جاي دور انداختن اون درس كردن يه سري موي سياه يا قهوه اي براي اونو يادم مي داد .
حيف كه مامانم فقط مامان من بود نه مامان عروسك بي گناهم.
خداييش چقدر تو زندگي اين بلا سرتون اومده ؟
سلام
عشق من بي قرارم تو اما
من تو رادوست دارم تو اما
دوستان به وبلاگ من خيلي خيلي خوش آمديد. سلام گرم مرا بپذيريد.
اما در مورد اينكه من عاشق هستم يا نه والبته عاشق چي يا كي ؟
يك زماني عاشق مردي بودم كه “هر كجا هست خدايا به سلامت دارش”
اما در واقع من يك عاشق مادرزاد هستم.
پدرم اسم دختري رو روي من گذاشت كه چهار سال آزگار عاشقش بود و حتي فرصت اين براش پيش نيومد كه بهش بگه چقدر دوستش داره.
شايد به احترام همين عشق پاك كه من هميشه عاشق بودم و هستم.
عاشق خدا، عاشق تموم لحظه هاي بي قراري آدما.
عاشق لحظه ازلي و ابدي مادر شدن
عاشق وجود بي گناهي كه در درونت تقلا مي كنه
مي كوبه ، ميدره
وجودت رو با تمناي حيات به تسخير در مياره
پاره تنت مي خواد از تو بكنه و تو با تموم وجودت باهاش همراهي مي كني
تو بي تابي تو هم در تمناي رهايي هستي براي كي بيشتر يا كمتر فرقي نمي كنه
من به اين مي گم عشق
چه تو مغلوب بشي چه اون هر دو از دست رفتين.
پ.ن: اما از اونجايي كه علم خيلي بيشتر از عشق تو دنياي ما آدما پيشرفت كرده شما با يك عمل سزارين به ظاهر ساده و بي خطر و صد البته به توصيه پزشكتون اين موهبت بزرگ و بي نظير رو از خودتون وفرزند دلبندتون دريغ مي كنين.
خداييش غير از اينه ؟
RSS - Posts




بیان دیدگاه