پيامبر
شاخه اي گل سرخ
برايم بياور
تا به اعجاز آن
ادعاي پيامبري كنم
به رسالت مهر
تابستان داغ
تابستاني كه هرگز از راه نرسيد
تمام شد
به قدر يك چشم بر هم زدن
به قدر فروريختن ماسه هاي گرم از دستان كودكي
به قدر نوشيدن يك فنجان قهوه تلخ
داغ داغ
دستهايم را در باغچه ميكارم …
بايد توي زندگيهاي قبليام، سپيدار بوده باشم
بوته اسفند، گلي خودرو، شقايقي وحشي روييده روي شيب تند سيلبند
شايد هم يكي از آن رديف نعناپونههاي كنار جوي آب
درست نميدانم، شجرهنامهام را هم باد برده، دور دور
اما اين دستها كه با ضرباهنگ باران روي شيشه، تندتند نبضشان ميزند
سر انگشتهايي كه با اولين باران تاول زدهاند، گواهاند گواه
سبز خواهم شد.
از جنس خون و قرمز دانه
دستهاي نوازشگر مهربان مي خواهد، به نوا درآوردن اين تارها
سهم من و تو اما
دستهايي بود كه مشغله شان، گره زدنست و بريدن
باز هم گره زدن و بريدن
از ميان رشته هاي آويخته از دارهاي بلند
پودهايي به رنگ هاي رنگين كمان
كه آخر آخرش بشود گلهاي صدبرگي از جنس خون و قرمز دانه
سرگردان ميان دريايي از زاج و لاجورد
مصلوب روي ديوارهاي رنگ روغن خانه هاي تاريك
يا گرفتار ميان قابهاي شيشه اي غبار گرفته
چنگهاي بي نوا، گلهاي بي ريشه، گلبرگ هاي بي عطر و بو
راستي هنوز طرح مي زني؟
پ.ن: قرمز دانه و لاجورد، براي به دست آوردن رنگ قرمز و آبي در فرش، به كار مي روند، زاج براي تثبيت رنگها در رنگرزي
شرح اشتياق
داغ داغ نميشود
كلمات را نوشت اينجا
بايد صبر كنم
ُهرم اين ثانيهها فروكش كند
بعد
RSS - Posts




18 دیدگاه