خواب زمستاني
گمانم هر كداممان يكي از آن شعله هاي كوچك روشن ميان سينه داشته باشيم
از همان آتش ناميرا
جايي درست ميان قفس سينه
*
شعله من، بازيگوش شده اين روزها
سر كشيده، شعله ور شده
دارد مي سوزاندم
بايد بروم پيش موبد موبدان
شعله را به امانت بگذارم پيشش
بشوم آدم برفي
و تمام زمستان را بخوابم تا بهار
تا آب شدن يخ ها
بهانه اي دوباره پيدا كنم براي داشتنش
بعد بيدار شوم
RSS - Posts




نخواب. بگذار شعله سر بکشه و گاهی هم بسوزانه. ماهیتش همینه.
(نکته ی انحرافی اینکه اگر بخواهی بخوابی آدم برقی انتحاب خوبی نیست. سنجابی، خرسی، چیزی اینجوری باید شد.
)
همیشه خوب باشی آزاده جان.
آخه ديگه صبرم تموم شده، مي خوام راحت راحت و آروم باشم و اصلا سردم نشه.
ايده خوبيه، روش فكر مي كنم
ممنونم پريسا جان