ما ميريم به عكاسي
حسابي به دخترا رسيدم و به هر فلاكتي بود موهاي فر فري كوچيكه رو سر و سامان دادم
لباساي خوشكل و تل و گيره و اين حرفا و …
رفتيم عكاسي
چشمتون روز بد نبينه، شونصد تا دختر و پسر كوچولو نشسته بودن و آقاي عكاس هم يه آهنگ شيش و هشت گذاشته بود و در كمال آرامش داشت ازشون عكس مي گرفت
منم خيلي خانم خانم واسه خودم وايساده بودم و تموم تمركزم روي اين بود كه مبادا وسط جمع !! شروع كنم به قر دادن
تازه از من جالب تر بچه ها بودن كه رفته بودن رو دنده حركات موزون و هي آقاي عكاس باشي مي فرمودن صاف بشين، سرتو بده جلو، دستتو بگير به ديوار و الي آخر
.
.
.
.
بچه هاي مهد اومده بودن عكس فارغ التحصيلي بگيرن !!!
و اين شد كه من با دخترا كه مقدار معتنابهي حركات موزون انجام داده بودن و حسابي هپلي شده بودن، پا گذاشتيم به فرار
و تصميم بر اين شد كه بريم احتمالا يه روز ديگه بيايم
پ.ن مرتبط: مريم دلم براي اون اتاق رو به ايوون خيلي تنگ شد، براي تو، براي سعيده، براي بعد از ظهرهاي جمعه و آفتاب بي حال پهن شده روي گلاي قالي، براي ضبط خاكستري امير حسين و نوارهاش كه يواشكي كش مي رفتيم، تموم اون ترانه هايي كه از بر بوديم و خيلي چيزاي ديگه …
RSS - Posts




آزی جونم خوشحالم که هستی…خوشحالم که همچنان حرکات موزون رو حفظ نمودید!!خوچلها رو ببوس از طرف من:*
مرسي گلم، اون موقع ها كه از كنترل خارج ميشن چي
اصلا هم نمي بوسم، حتما عزيز دلم
آخي!پس بالاخره نشد؟
بوس
نه
مي بوسمت كتايون جونم
خدا رو شکر،پس حسابی بهتون خوش گذشته ضمن اینکه خبر نداشتم مهد هم فارغ التحصیلی داره؟
آخه دختر گلمو ” سال آینده به امید خدا باید بره دانشگاه ” هیچوقت مهد نذاشتیم،چراشو هم نمیدونم.
خدا واستون نگهش داره.
مرسي، بله همينطوره
والا ما هم نمي دونستيم
به سلامتي، براي ايشون و شما موفقيت و سلامتي آرزو مي كنم، چه عالي