سفيد، خاكستري، سياه
امانم را بريده، دنبال درد ميگردم، جايي توي چشم راستم، جايي ميان اين خطهاي كج و معوج قرمز، گوشه كنار اين چشمهاي سياه و هي ميروم نزديكتر و نزديكتر و بيشتر زل ميزنم به آينه، بايد پيدايش كنم، چشمهايم را ميشويم، يكبار، دوبار، چند بار و باز زل ميزنم، به همين چشمهاي …
اين چشمها كه قهوه ايند، فقط كمي تيره تر از چشمهاي مامان و بابا و مريم، اصلا سياه نيستند و من بعد اينهمه سال تازه فهميدهام كه چشمهاي من هم قهوهاي است، از اين چشمهاي گرم قهوهاي توي كلاس و كوچه – خيابان، همين چشمهاي رازدار مهربان كه هميشه حسرت به دل داشتن يكيشان بودهام.
ديگر حرفهايتان را باور ندارم.
يك آينه تمام قد ميخواهم، كه زل بزنم به خودم، آنقدر كه پشت اين رگههاي كبود منم را پيدا كنم، بايد طيفي از خاكستريها باشم، از روشن روشن تا تيره تيره، شايد هم سفيد با لكه هاي سياه يا برعكس، چه اهميتي ندارد، هر چه هست سياه نيستم.
سياه !!!!!!!!
پ.ن : ممنون كه اين روزهاي غيبت هم من رو فراموش نكردين و بهم سر زدين، همه نوشتههاي خوبتون رو توي گوگل ريدر خوندم ولي ديدن نوشتهها تو وبلاگ تكتكتون و گذاشتن يه رد پاي كوچيك يه چيز ديگهاس.
به ياد حميد مصدق :
وای باران باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
اين پست فقط جهت اطلاع رساني است و ارزش ديگري ندارد
سلام
مي دونين خيلي ساده شروع شد، با يه شوخي
و شوخي شوخي من ( يك آزاده سرخوش ) شروع كردم به انجام كاري كه چيزي ازش نمي دونستم و تازه بعد از اون وارد حيطه اي شدم كه حتي اصطلاحاتش رو هم نمي تونم روخوني كنم !!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه اش كنم، كاري رو قبول كردم كه اصلا نمي دونستم چي هست، البته هنوزم نفهميدم، فقط مي دونم داره خوب پيش ميره و من براي ادامش نياز به مطالعه دارم.
درگير ياد گرفتنم و تجربه كردن، اونقدر كه توي اين چهار روز تعطيل فرصت نكردم يك غر كوچولو بزنم
يه مدت وقت احتياج دارم كه بتونم با شرايط تازه كنار بيام و راه و چاه رو ياد بگيرم
خيلي دلتنگ همه تون هستم، زود برمي گردم و از نوشته هاي خوبتون لذت مي برم و جواب كامنت ها رو ميدم.
اميدوارم براي همه آدمها اين غير منتظره هاي فوق العاده پيش بياد .
تا چند روز ديگه خدانگهدار.
قاعده بازي
قرار بود يك كامنت باشه براي اين پست كافه جويبار، ولي نياز به شرح و تفسير داشت.
اعلام وضعيت
حال من خوبست، شلغم مي خورم
پخته و ناپخته، كم كم مي خورم
طنز مرتبط :
اصفهانيه داشته رو خودش آب يخ مي ريخته!!!
ميگن: چرا اينجوري ميكني؟
ميگه: مي خوام سرما بخورم.
ميگن چرا؟ ميگه آخه يه پنيسلين دارم داره تاريخش ميگذره!!!
البته من فكر مي كنم داشته تاريخ مصرف شلغم هاي آقاي ميوه فروش سر كوچه كه از قضا يزدي هم هست، تموم مي شده و اين بنده خدا حسابي هم مستجاب الدعوه بوده، چون همه همسايه ها با هم مريض شدن !!!!!!!!!!
RSS - Posts



