يادداشت هاي گاه و بيگاه

سانتاي سياه پوش

Posted in دلتنگي ها, شعرها by nillgoonn on دسامبر 29, 2008

ارابه هاي سياه سفير كشان

ديوارهاي بلند محاصره را مي شكنند

و بر شانه هاي لرزان شهر فرود مي آيند

سنتاي سياه پوش رو به باغهاي نزديك

كوچه پس كوچه ها را پشت سر مي گذارد

بدنهاي كوچك سرد را سر راه لگد مي كند

بزرگترها را با خشم كنار مي زند

و تا مي رسد

شروع مي كند به هرس كردن شاخه هاي نازك زيتون

و تمام درختها را آذين مي بندد

به تعداد كودكان غزه و تمام شهرك هاي اين حوالي

خمپاره در جيب دارد

ارابه ها هم لبريزند از بازيچه هاي كوچك سربي

و شب آتش بازي

همه تقسيم مي شوند

تمام بازيچه هاي كوچك و بزرگ

تن هاي بي سر ميان ميدان پايكوبي مي كنند

شهر جابجا پر شده از روبانهاي قرمز آخر جشن

و من ميان زر ورق ها، جعبه ها، عكس هاي رنگي خانوادگي

و روزنامه هاي بي خبر اين روزها

دنبال آخرين پاكت هاي نامه مي گردم

تا با خطي خوش و سر حوصله

آغاز سال نوي ميلادي را

به خودم، سانتا و تمام آدمهاي خوب دنيا

تبريك بگويم

براي فروغ

Posted in خودماني by nillgoonn on دسامبر 27, 2008

forooghايمان آورده ام به آغاز فصل سرد

روز اول دي ماهي وجود ندارد

و ساعت چهار بار كه بنوازد

يلداي مرا به يلداي ديگري خواهد سپرد

من سردم است

من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد

چراغ هاي رابطه تاريكند

چراغ هاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

به صبح، به سيمرغ، به قاف

پرواز را به خاطر سپرده اين

پرنده دربند مردني

آدم برفي

Posted in دلتنگي ها, شعرها by nillgoonn on دسامبر 27, 2008

snowman1

گرم نگاه ترا

تاب نمي آورم آفتاب

آبم كن

خرابم كن

خودكشي به روش خودم

Posted in خودماني by nillgoonn on دسامبر 24, 2008

خوب اين چند روز هم به خير و خوشي گذشت .

همسر جان امروز از ماموريت برمي گرده و من يك نفس راحت مي كشم، البته از دست خودم !!!!!!!!

آدم اينقدر بي جنبه هم نوبره به خدا .

توي اين 5 روز اينقدر كتاب خوندم، آهنگ گوش كردم، فيلم ديدم، يادم رفت چيزي بخورم و بخوابم كه دور از جون تك تكتون دارم از بي خوابي و چشم درد مي ميرم.

اينقدر هم با اين دخترا بازي كردم و رقصيدم كه پاشنه پا و زانوم زق زق مي كنه، چشمام گود رفته و استخوانهاي گونه ام هم زده بيرون، يك قيافه رقت باري پيدا كردم كه نگو !!!!!!!!

خونه هم دل انگيز، يك گردگيري نشده اين پنج روز، لباسا و رو بالشي ها و حوله ها رو هم از صبح سري به سري ريختم تو ماشين و پهن كردم روي شوفاژها

هال رو هم تازه جارو كردم !!!!!!!!!!!!!!!!

عوضش تا دلتون بخواد خلاقيت به خرج داديم من و دخترا !!!!!!

از درست كردن بيسكوييت و دسر بگير تا ساخت فرفره و خونه سازي و نقاشي ( امان از دست اين ماژيك هاي پفي)

اين ميون يك كم هم فكر كردم و از اونجايي كه يكي از پست هاي پر طرفدار اينجا اون برگه درباره من هست (آخه چرا) تصميم دارم يك كارهايي بكنم، قبل از اينكه مجبور بشم دمم رو بزارم روي كولم و از دنياي مجازي فرار كنم.

نيلگون (يعني اينجا) رو خيلي دوست دارم ولي گاهي مي ترسم، نكنه زياده روي كنم و اين سرچ هاي گوگولي كسي رو به اينجا برسونه كه نبايد .

اصلا شروع به نوشتن كردم كه حرفهاي نگفتنيم رو بزنم، احتمالا بعضي هاتون اسم وبلاگم توي بلاگفا يادتون هست، چند ماه كه گذشت، فهميدم اونقدر شجاع نيستم كه حتي توي فضاي مجازي هم با آرامش از خودم بگم، از نقطه ضعفهام و تيكه هايي از زندگي كه روي ذهنم سنگيني مي كنن.

اسم وبلاگم رو عوض كردم ولي بايد يه چيزهايي رو بنويسم، بنويسم تا دست از سرم بردارن، بايد به اين كلمات سرگردان سر و سامان بدم و براي هميشه بزارمشون كنار.

برم فعلا به اين من شگفت انگيز يه سر و ساماني بدم و بازم فكر كنم، برمي گردم.

پ.ن : مرسي دوستم، ماماميا رو ديدم، البته با اعمال شاقه ولي عالي بود.

فيلم رو با دوبله روسي نخراشيده روي زبان اصلي گوش كردم، عالمي داشت، جاي دشمن تون خالي، كلي زبانم تقويت !!!!!!!! شد .

پ.ن :فهميدم من اين عرفان سفيد پوستي چوپاني دست و پا شكسته رو با صد تا از اين عرفانهاي سرخپوستي عوض نمي كنم.اصلا نتونستم كتابهاي كاستاندا رو بخونم، شايد وقتي ديگر !!

برف تازه

Posted in خودماني by nillgoonn on دسامبر 19, 2008

برف تازه، برف نو ببار و محو كن، خط بزن رد زرد تمام برگهاي پاييزي را از دفتر خاطرات من

فقط نارنجي ها بمانند و سرخ ها

و سرخابي ها

شاخه هاي نازك عريان، فانوس لرزان انار هاي ترك خورده به دست

رديف گلدانهاي شمعداني پشت پنجره هاي شره كرده از باران

گلهاي هميشه بهار قالي سه در چهار لاكي نايين

شعله هاي آبي و قرمز رقصان ميان آجرهاي نسوز نارنجي

و ليوان چاي داغ قند پهلو سر آخرين طاقچه

پ.ن : تازه رسيدم، اگه وردپرس اجازه بده حتما به كامنت ها جواب ميدم .