يادداشت هاي گاه و بيگاه

گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود

ارسال‌شده در خودماني, دلتنگي ها توسط nillgoonn در اکتبر 27, 2008

مي دونين خيلي آدم مرتبي نيستم، منضبط و وسواسي هم نيستم، فقط تا دلتون بخواد بددلم، كه اون رو هم موندم از كي به من ارث رسيده !!!

دوتا دختر كوچيك هم دارم، يعني خونه بازار شامه و اسباب بازيها همه جا ولو هستن

عملا چيزي به اسم زمان بندي و برنامه ريزي هم براي من اين چند ساله معني نداشته

تمام امور حياتي و غير حياتي با زمان خواب دخترا هماهنگ شدن و تازه دختر بزرگه هم اصلا ظهرا نمي خوابه !!!

و اين معنيش اينه كه من براي خودم از ساعت 1 نيمه شب به بعد حق نفس كشيدن و فكر كردن و نوشتن و … اينها دارم.

نمي خواستم اينا رو بگم، اصل مطلب چيز ديگه اس، من كه اينهمه بي برنامه و آشفته سر مي كنم، وقتي يك هفته – ده روز همين بي برنامگي دائمي به هم مي خوره، گيج مي زنم، گم ميشم، طول مي كشه برگردم به روال سابق.

جالبه ! نه !

وقتي يه مدت نمي رسم بنويسم، بخونم، حتي خيال پردازي كنم، يه گم شده اي دارم، دوست ندارم اسمش رو بزارم عادت، خيلي جدي تر از اين حرفاس، بخش بزرگي از منه، هموني كه مي نويسه و خيلي وقتا منم نمي فهمم چي مي خواسته بگه، خيالاي كودكانه داره و اگه ولش كنم هيچ وقت دلش نمي خواد آدم بزرگ بشه، دلم اين روزا براش تنگ شده بود، همين !