يادداشت هاي گاه و بيگاه

پري يا

Posted in شايد هذيون by nillgoonn on سپتامبر 1, 2008

گوش مي كردم

و يادم آمد آن سالها، حال سيني خامي را داشتم، زير دست استاد مسگر، انتهاي بازار مس فروشها

كه هر چه نقش خوب و بد، به دلخواه حكاكي مي كرد بر سرم

هر چه فرياد مي كردم، صدا به صدا نمي رسيد

و گاهي همان صدا هم كمانه مي كرد توي صورتم

Tagged with: ,