هر روز

آگوست 18, 2008

دفتر ايام را ورق مي زنم با شتاب
بسان آموزگاري كه وقت كم آورده ساعت آخر
و هيچ نمي بيند اين دستخط هاي كودكانه زيبا را
اين گلهاي قرمز نقاشي
و فقط به زنگي فكر مي كند
كه لاجرم خواهد خورد

4 Responses to “هر روز”

  1. فرزام Says:

    … و زنگ می خورد!
    ————————–
    پاسخ : و سهم ما حسرت مي شود و
    تمام

  2. weblogchi Says:

    زندگی چیست؟؟
    خون دل خوردن !!
    اولش رنج , آخرش مردن
    ——————————–
    پاسخ : ميشه جوراي ديگه اي هم بهش نگاه كرد
    زندگي زيباست
    زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست
    وربيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
    ورنه خاموشست و
    خاموشي گناه ماست

  3. کتايون Says:

    بزار بخورد….
    ——————–
    پاسخ : گر چه دست من نيس، ولي بهترين راه همينه

  4. websaz Says:

    دیدگاه جالبی بود .
    ———————–
    پاسخ : بيشتر اعتراض منه به خودم كه هميشه عجله دارم
    در واقع ديدگاهي يه كه بايد عوض بشه


Leave a Reply