هر روز
آگوست 18, 2008
دفتر ايام را ورق مي زنم با شتاب
بسان آموزگاري كه وقت كم آورده ساعت آخر
و هيچ نمي بيند اين دستخط هاي كودكانه زيبا را
اين گلهاي قرمز نقاشي
و فقط به زنگي فكر مي كند
كه لاجرم خواهد خورد
تمرين سكوت مي كنم …
دفتر ايام را ورق مي زنم با شتاب
بسان آموزگاري كه وقت كم آورده ساعت آخر
و هيچ نمي بيند اين دستخط هاي كودكانه زيبا را
اين گلهاي قرمز نقاشي
و فقط به زنگي فكر مي كند
كه لاجرم خواهد خورد
|
آگوست 18, 2008 at 6:14 ب.ظ
… و زنگ می خورد!
————————–
پاسخ : و سهم ما حسرت مي شود و
تمام
آگوست 18, 2008 at 7:53 ب.ظ
زندگی چیست؟؟
خون دل خوردن !!
اولش رنج , آخرش مردن
——————————–
پاسخ : ميشه جوراي ديگه اي هم بهش نگاه كرد
زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست
وربيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموشست و
خاموشي گناه ماست
آگوست 18, 2008 at 11:43 ب.ظ
بزار بخورد….
——————–
پاسخ : گر چه دست من نيس، ولي بهترين راه همينه
آگوست 19, 2008 at 12:05 ق.ظ
دیدگاه جالبی بود .
———————–
پاسخ : بيشتر اعتراض منه به خودم كه هميشه عجله دارم
در واقع ديدگاهي يه كه بايد عوض بشه