… ساله شدم
پنج شنبه اي كه گذشت … ساله شدم.
در سكوتي مطلق
بي هياهو و كف و تبريك وبوسه باران
دختر بزرگه با همون لباس خونه هاش كه بسكه باربيه تو تنش زار مي زنه بغلم كرد و منو بوسيد و مثل هميشه زمزمه كنان گفت مامان تولدت مبارك.
نه كيكي، نه جشني، نه هديه اي
هر چي من دلم مي خواد گاهي گداري داد بزنم، جيغ بكشم، دختركم بيشتر توي لاك سكوت و زمزمه خودش رو فرو مي كنه.
حتي براي به زبون آوردن دوست داشتن من، چه برسه به نيازهاش، خواسته هاش و اعتراض هاش.
من دلم كادو مي خواد، دلم لبخند وبوسه مي خواد، يك جشن تولد چهار نفره
من وشوهرم و دخترام.
بهش مي گم مريم و مامانم اينا زنگ زدن تولدمو تبريك بگن، ته دلمم مي گم تو چي، تو ناسلامتي از همه نزديك تري، خيلي نزديك.
كادو ميخوام، تبريك مي خوام با خيلي چيزاي ديگه…
كه دختر بزرگه پيرهنمو مي كشه و در گوشم ميگه مامان حوصلم سررفته، تورو خدا يه جايي بريم.
مي بينم زمزمه بچم از صداي دل من خيلي بلندتره.
راستي تقصير كيه ؟
شما اگه مي دونين حتما بهم بگين.
پ.ن: يه وقت خداي نكرده از متنم وهم برتون نداره كه طي اين هفت سال زندگي مشترك چيزي از عشق و علاقه همسرم به من كم شده!!!
نه اصلا، ابدا ، خدا اونروز رو نياره .
اينهم دليل محكمه پسند وقانع كننده :
ايشان سال اول ازدواجمان هم به سادگي آب خوردن روز تولد من را فراموش فرمودند و فقط با اندكي دستپاچگي ازمادر بنده عذرخواهي كردند وبعدا هم ديگر هيچ به روي مباركشان نياوردند.
الان هم به سادگي آب خوردن روز تولد من را فراموش مي فرمايند. فقط به پشتوانه هفت سال آقا بالا سري بنده حقير و دو تا گل ترگل ورگل وصد البته عدم حضور مامانم اينا در منزل شخصي ما اعتماد به نفسشان بيشتر شده از همان اول هيچ به روي مباركشان نمي آورند.
نگفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
RSS - Posts




بیان دیدگاه